Chapter: 1
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 27
---
📍 ویو: الا
صدای قدمهاش از دور میاومد...
هر قدمش یه ضربه بود توی قلبم.
انگار هر ثانیه نزدیکتر میشد، مثل تقدیری که نمیخواستم دوباره ببینمش.
نفسم بند اومد.
سرمو چرخوندم، بین سایههای انبار، یه تصویر آشنا ظاهر شد.
موهای تیره، کت مشکی، اون چشمای عمیق که هنوز همون حس لعنتی رو داشتن.
تهیونگ...
داشت با بیسیم حرف میزد، ولی نگاهش یه لحظه افتاد سمت من.
من سریع برگشتم، اما دیگه فایده نداشت.
اون منو دیده بود.
صدای قدمهاش تند شد، مستقیم اومد سمتم.
تهیونگ: هی... تو—
(مکث کرد، صداش پایین اومد)
تو... الا؟
نفسم برید.
چاقو هنوز روی زمین افتاده بود، خونِ قبلی روی تیغهاش خشک شده بود.
دستمو آوردم پشت کمرم، ولی صدام لرزید.
الا: من... اینجا کار دارم. برو سراغ کارت.
تهیونگ: کار؟
(یه قدم اومد جلو، چهرهاش بین سایهها پیدا شد)
تو هنوز همون دختری هستی که از رو استیج فرار کرد، درسته؟
اون شب... هنوز ازش فرار میکنی؟
الا: بس کن... نمیدونی چی میگی.
تهیونگ: برعکس، همهچیو میدونم.
(آرومتر شد)
میدونم یه چیزی تو اون شب اشتباه بود... یه دروغ، یه مأموریت...
فقط نمیدونم چرا هر بار که نزدیکت میشم، یه حسی میگه نباید بهت شک کنم.
صدای قلبم بلند بود.
یه قطره اشک بیاجازه اومد پایین، ولی سریع پاکش کردم.
الا: من هیچکس نیستم، تهیونگ.
فقط یه سایهم.
یه اشتباه.
میخواستم از کنارش رد شم، ولی تهیونگ بازومو گرفت.
گرمای دستش... هنوز همون حسو داشت.
تهیونگ: اگه یه سایهای، پس چرا هنوز میلرزی وقتی اسممو میشنوی؟
سکوت.
فقط صدای دریا بود.
من نمیتونستم جواب بدم...
فقط با یه نگاه، بازم همهچی تو وجودم شکست.
در اون لحظه، نور چراغهای ماشینهای سووجون از دور افتاد روی بندر.
دلم لرزید.
اگه میدیدنم کنار تهیونگ، تموم بود...
الا (آشفته): برو تهیونگ! برو!
تهیونگ: چی شده؟ چرا اینقدر—
الا: فقط برو لعنتی!
با تمام قدرت هُلش دادم سمت سایهها و خودم دویدم اونطرف بندر.
چاقو هنوز توی زمین فرو رفته بود، ولی نتونستم برش دارم.
اون پشت، صدای فریاد سووجون بلند شد:
«الاااااااا!»
قلبم داشت میسوخت.
اون لحظه فهمیدم هیچ نقشهای نمیتونه منو از تهیونگ جدا کنه...
حتی اگه همه دنیا بخوان ما دشمن هم باشیم.
---
Rāz dar Rag-hā
Part 27
---
📍 ویو: الا
صدای قدمهاش از دور میاومد...
هر قدمش یه ضربه بود توی قلبم.
انگار هر ثانیه نزدیکتر میشد، مثل تقدیری که نمیخواستم دوباره ببینمش.
نفسم بند اومد.
سرمو چرخوندم، بین سایههای انبار، یه تصویر آشنا ظاهر شد.
موهای تیره، کت مشکی، اون چشمای عمیق که هنوز همون حس لعنتی رو داشتن.
تهیونگ...
داشت با بیسیم حرف میزد، ولی نگاهش یه لحظه افتاد سمت من.
من سریع برگشتم، اما دیگه فایده نداشت.
اون منو دیده بود.
صدای قدمهاش تند شد، مستقیم اومد سمتم.
تهیونگ: هی... تو—
(مکث کرد، صداش پایین اومد)
تو... الا؟
نفسم برید.
چاقو هنوز روی زمین افتاده بود، خونِ قبلی روی تیغهاش خشک شده بود.
دستمو آوردم پشت کمرم، ولی صدام لرزید.
الا: من... اینجا کار دارم. برو سراغ کارت.
تهیونگ: کار؟
(یه قدم اومد جلو، چهرهاش بین سایهها پیدا شد)
تو هنوز همون دختری هستی که از رو استیج فرار کرد، درسته؟
اون شب... هنوز ازش فرار میکنی؟
الا: بس کن... نمیدونی چی میگی.
تهیونگ: برعکس، همهچیو میدونم.
(آرومتر شد)
میدونم یه چیزی تو اون شب اشتباه بود... یه دروغ، یه مأموریت...
فقط نمیدونم چرا هر بار که نزدیکت میشم، یه حسی میگه نباید بهت شک کنم.
صدای قلبم بلند بود.
یه قطره اشک بیاجازه اومد پایین، ولی سریع پاکش کردم.
الا: من هیچکس نیستم، تهیونگ.
فقط یه سایهم.
یه اشتباه.
میخواستم از کنارش رد شم، ولی تهیونگ بازومو گرفت.
گرمای دستش... هنوز همون حسو داشت.
تهیونگ: اگه یه سایهای، پس چرا هنوز میلرزی وقتی اسممو میشنوی؟
سکوت.
فقط صدای دریا بود.
من نمیتونستم جواب بدم...
فقط با یه نگاه، بازم همهچی تو وجودم شکست.
در اون لحظه، نور چراغهای ماشینهای سووجون از دور افتاد روی بندر.
دلم لرزید.
اگه میدیدنم کنار تهیونگ، تموم بود...
الا (آشفته): برو تهیونگ! برو!
تهیونگ: چی شده؟ چرا اینقدر—
الا: فقط برو لعنتی!
با تمام قدرت هُلش دادم سمت سایهها و خودم دویدم اونطرف بندر.
چاقو هنوز توی زمین فرو رفته بود، ولی نتونستم برش دارم.
اون پشت، صدای فریاد سووجون بلند شد:
«الاااااااا!»
قلبم داشت میسوخت.
اون لحظه فهمیدم هیچ نقشهای نمیتونه منو از تهیونگ جدا کنه...
حتی اگه همه دنیا بخوان ما دشمن هم باشیم.
---
- ۸.۳k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط