روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی ب

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با لباس و کفشهای گرانقیمت افتاد که به دیواری خیره شده بود و میگریست.نزدیکش شدم و به نقطه ای که خیره شده بود با دقت نگاه کردم نوشته شده بود "این هم میگذرد"
.علت را پرسیدم، گفت این دست خط من است.چند سال پیش در این نقطه هیزم میفروختم حال صاحب چندین کارخانه ام.پرسیدم چرا بعد چند سال برگشتی؟گفت آمدم تا بازبنویسم این هم میگذرد.
دیدگاه ها (۹)

مهدیاهمه آبادنشینان زخرابی ترسند,من خرابت شدم ودم به دم آباد...

کرامت اولنويسنده: مرتضي ترقيشب تولد آقا علي بن موسي الرضا عل...

طنزحلالیه روزیکی ازرزمنده ها دیر به صبحگاه رسید، فرمانده برا...

چایی روضه، گواراست، أباعبداللهباب طبع جگر ماست، أباعبداللهسر...

فاصله یک لبخند تا جنون

لبخند قاتلپارت⁴¹ویو جونگ‌کوکسلین روی زمین افتاده بود.چند لحظ...

نام: قرارداد نفرتPart:71هانا و تهیونگ زودتر از چیزی که فکر م...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم، چشمم به مردی با ...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

- روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی ...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط