از دل سوخته‌اش صبر و شکیبایی رفت

از دل سوخته‌اش صبر و شکیبایی رفت
پیله، پروانه که شد، شمع به تنهایی رفت
آبرویی که همه عمر به فکرش بودم
بر سر زلف تو این بار به زیبایی رفت
من که عمری کتب فلسفه را می‌خواندم
عشق آمد به سرم، عقل به رسوایی رفت
نور چشمم شدی و رفتی و با رفتن تو
همچو یعقوب مرا قدرت بینایی رفت
آینه حسرت دیدار مرا دارد... آه
بی حضور تو دگر شوق خودآرایی رفت
واژه‌های دل غمدیده شهادت بدهید
که همه زندگی‌ام بر سر دانایی رفت
دیدگاه ها (۱۱)

اگر باور کنی یا نه تو را در خواب میدیدمدو چشمان قشنگت را شرا...

پای بر چشمم گذار، ای بهترین مهمان عشق!!!تا به یٌمن مقدمت، بر...

بوے باران ، بوے نم ، یک ڪوچہ ے تنها و منبغض سنڪَین، بوے غم، ...

دیشب غزلم بوی تو می‌داد... ولی حیفیکباره دلم یادِ تو افتاد.....

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط