شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت،همراه

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت،همراه خودش میبرد.روزی حضرت موسی او را دید، به وی فرمود:آن زن کیست گفت مادرم است.فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادربه حرکت نیست.پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت:آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟
دیدگاه ها (۴)

پاسخهای جالب این دانش آموز باعث شد که نمره صفرنگیرد. ...

با قلموی سکوتمی کشم نقش تو را بر ديوار ...

اي دوست به خدا دوري تو دشوار استبي تو از گردش ايام دلم بيزار...

دلایل باارزش بودن زن: به گفته یکی ازبزرگان زن اگرپر...

پارت ۱۶

خب بریم 🎀 حالا تقریبا یه روز از اون اتفاق گذشت و دیشب سانزو...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 135✦...................

پارت۷(درعمق نگاه تو)سوار تاکسی شد، نزدیک دوازده شب بود. بعد ...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

پارت: 7 (بخش1) **زاویه دید: زین**عمارت استون همیشه بوی خاصی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط