در من کودکی هست

در من کودکی هست
ایستاده بر بامِ خانه
با دست‌هایِ باز
با میل وحشیانه به پرواز
در من کودکی هست
نشسته بر لب حوضی‌ قدیمی‌
زیرِ پلک‌هایش موجی از
ماهی‌ و دریا و ساحلی حقیقی‌
در من یک کودک جسور
از تهِ تاریکی‌ خیز بر می‌دارد
در آغوش می‌گیرد
کسی‌ را که از تنهایی ترس دارد
کسی‌ را که اندوهِ چشم‌هایش را
هیچ کس دیگر ندارد

کودکی که هر شب وقتِ خواب می‌پرسد
گنبدِ به این کبودی
چرا من بودم و تو نبودی ؟
دیدگاه ها (۲)

دلم برایت تنگ شده و هیچکس حضورِ موذیانه ی بغضی پنهان را در ن...

بسیار سال ها گذشتتا بفهممآن که در خیابان می گریداز آن که در ...

با خیال بارانبا بی تابی ابرهای سیاه آسماندرگیر دلتنگی امدلتن...

ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ... ﻭ ﺧﯿﺲ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﺑﺨﺎﻃﺮ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط