پارت ۱: بازیِ سایهها
پارت ۱: بازیِ سایهها
از دید: تهیونگ
بارانِ ریز و بیامانی به شیشهی ماشینِ مشکیام میکوبید. بوی سیگار برگِ گرانقیمتم توی فضای خفهی ماشین پیچیده بود. جیمین، در حالی که نگاهش روی تبلتش بود، با خونسردی گفت: «تهیونگ، محمولهی بندر بوسان لو رفته. باید امشب شخصاً اونجا باشی.»
کلافه دستی به موهای مشکیام کشیدم و به بیرون خیره شدم. ایستگاه اتوبوسِ خلوتِ روبروی کافه، توجهم رو جلب کرد. دختری با یک چترِ صورتیِ کمرنگ، مضطرب به ساعتش نگاه میکرد. اون دختر… «ات» بود. هر شب، وقتی از عمارت برمیگشتم، اون رو میدیدم که چطور با معصومیتِ تمام، خستگیِ یک روز رو پشتِ لبخندش پنهان میکنه.
جیمین نگاهش رو از تبلت گرفت و مسیر نگاهم رو دنبال کرد. لبخندی کج زد و گفت: «بازم اون دختر؟ میدونی که دنیای ما با دنیای اون فرق داره، رئیس.»
بدون اینکه نگاهش کنم، سرد گفتم: «حواست به کارِ خودت باشه، جیمین.»
اما حقیقت این بود که قلبم، اون عضوِ یاغی توی سینهام، وقتی اون رو میدید از دستوراتم پیروی نمیکرد. درست در لحظهای که میخواستم دستور حرکت بدم، دو ماشینِ مشکی با سرعت جلوی پیادهرو پیچیدن. آدمهای “لیجونگسوک” بودن. یکی از اونها با خشونت از ماشین پیاده شد و به سمت ات ایستاد.
نفس توی سینهام حبس شد. با دیدنِ دستش که به سمتِ بازوی ات رفت، بدونِ اینکه به عواقبش فکر کنم، فریاد زدم: «حرکت کن!»
ماشین با ترمزِ شدیدی کنارِ ایستگاه متوقف شد. شیشه رو پایین دادم. نگاهِ ترسیدهی ات، با اون چشمهای درشت و حیرتزدهاش، به من گره خورد. اون نمیدونست من کیام، ولی انگار میدونست که دنیای خاکستریاش، همین الان قراره برای همیشه تغییر کنه.
ادامه دارد....
خب خب شرایط:
۱۱کامنت🗨
۱۰ لایک❤
منتظر نظر حمایتت هستم فرشته✨🌙💟
از دید: تهیونگ
بارانِ ریز و بیامانی به شیشهی ماشینِ مشکیام میکوبید. بوی سیگار برگِ گرانقیمتم توی فضای خفهی ماشین پیچیده بود. جیمین، در حالی که نگاهش روی تبلتش بود، با خونسردی گفت: «تهیونگ، محمولهی بندر بوسان لو رفته. باید امشب شخصاً اونجا باشی.»
کلافه دستی به موهای مشکیام کشیدم و به بیرون خیره شدم. ایستگاه اتوبوسِ خلوتِ روبروی کافه، توجهم رو جلب کرد. دختری با یک چترِ صورتیِ کمرنگ، مضطرب به ساعتش نگاه میکرد. اون دختر… «ات» بود. هر شب، وقتی از عمارت برمیگشتم، اون رو میدیدم که چطور با معصومیتِ تمام، خستگیِ یک روز رو پشتِ لبخندش پنهان میکنه.
جیمین نگاهش رو از تبلت گرفت و مسیر نگاهم رو دنبال کرد. لبخندی کج زد و گفت: «بازم اون دختر؟ میدونی که دنیای ما با دنیای اون فرق داره، رئیس.»
بدون اینکه نگاهش کنم، سرد گفتم: «حواست به کارِ خودت باشه، جیمین.»
اما حقیقت این بود که قلبم، اون عضوِ یاغی توی سینهام، وقتی اون رو میدید از دستوراتم پیروی نمیکرد. درست در لحظهای که میخواستم دستور حرکت بدم، دو ماشینِ مشکی با سرعت جلوی پیادهرو پیچیدن. آدمهای “لیجونگسوک” بودن. یکی از اونها با خشونت از ماشین پیاده شد و به سمت ات ایستاد.
نفس توی سینهام حبس شد. با دیدنِ دستش که به سمتِ بازوی ات رفت، بدونِ اینکه به عواقبش فکر کنم، فریاد زدم: «حرکت کن!»
ماشین با ترمزِ شدیدی کنارِ ایستگاه متوقف شد. شیشه رو پایین دادم. نگاهِ ترسیدهی ات، با اون چشمهای درشت و حیرتزدهاش، به من گره خورد. اون نمیدونست من کیام، ولی انگار میدونست که دنیای خاکستریاش، همین الان قراره برای همیشه تغییر کنه.
ادامه دارد....
خب خب شرایط:
۱۱کامنت🗨
۱۰ لایک❤
منتظر نظر حمایتت هستم فرشته✨🌙💟
- ۲۹۶
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط