میدانی

میدانی
دقیقا همه چیز از آن شبی شروع شد
که بدونِ "شب بخیر" گفتن هایِ همیشگی ات خوابیدی
و من گذاشتم به پایِ خستگی ات ،
و این "خستگی هایت"
هر شب بیشتر شد
تا اینکه نه من ذوقی برایِ حرف زدن داشتم
و نه تو حرفی برای گفتن ،
و حالا تمامِ شب ،
به این فکر میکنم که "حرف هایت" سهمِ چه کسی بود
که وقتی
به من میرسیدی تَه میکشید ...

#سحر_رستگار
دیدگاه ها (۳)

من از آنهایی نبودم که "دوستت دارم" گفتن بلد باشنداز آنهایی ک...

هـنـوز دوســتـش دارے؟‌_اره):حـتـے بـا تـمـوم خــیـانـتـاش؟!ا...

من به بی رحمی "اتفاق" معتقدم. اینکه وقتی میفته، می خواد زندگ...

‌ کاش همان بارِ اول که دیدمت،همان جا پیشانی ات را میبوسیدم و...

#novel_vampireحرفی نزد و به کارش ادامه دادات رسیدیم در رو با...

پارت آخرشروع(لباس ات)( خدایا کی برای فرار همچنین لباسی میپوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط