سکوت 🖤🥀
سکوت 🖤🥀
𓆩 پــارت بیستوپنجم 𓆪 🖤🥀
اسما هنوز به یون خیره بود.
ـ «بگو دروغه...»
یون لبهایش را به هم فشرد.
ـ «اسما...»
ـ «فقط بگو دروغه!»
پدرش آرام گفت:
ـ «حقیقت رو ازش نپرس. از من بشنو.»
اسما برگشت.
ـ «پس بگو!»
مرد نفس عمیقی کشید.
ـ «یون پسر من نیست... اما پسر مادرت بود.»
اسما مات ماند.
ـ «مامان...؟»
ـ «قبل از تولد تو، مادرت زندگی دیگهای داشت. زندگیای که هیچوقت دربارهش حرف نزد.»
سارا با تعجب گفت:
ـ «پس یون...»
پدر اسما سرش را پایین انداخت.
ـ «یون برادر ناتنی توئه.»
اسما به یون نگاه کرد.
یون آرام گفت:
ـ «من از وقتی فهمیدم، سعی کردم ازت دور بمونم.»
ـ «ولی چرا؟»
ـ «چون میدونستم اگر حقیقت رو بفهمی، تو هم وارد این ماجرا میشی.»
نامجون پرسید:
ـ «پس اون شب چی شد؟»
پدر اسما جواب داد:
ـ «کسی میخواست یون رو پیدا کنه. و تنها چیزی که میتونست جلوی اونها رو بگیره... اسما بود.»
اسما با ناباوری گفت:
ـ «من؟»
ـ «تو تنها کسی بودی که میتونستی بهش نزدیک بشی.»
اسما سرش را تکان داد.
ـ «ولی چرا حافظهام رو از دست دادم؟»
پدرش چند لحظه سکوت کرد.
ـ «چون خودت از من خواستی.»
ـ «برای چی؟»
ـ «چون چیزی دیدی که نباید میدیدی.»
یون با نگرانی به او نگاه کرد.
ـ «بابا...»
پدر اسما حرفش را قطع کرد.
ـ «اون شب، اسما فهمید چه کسی پشت همهی این اتفاقاته.»
اسما با صدای لرزان پرسید:
ـ «کی؟»
مرد به آرامی به سمت نامجون نگاه کرد.
چشمهای اسما گرد شد.
ـ «نامجون...؟»
نامجون چیزی نگفت.
پدر اسما آرام گفت:
ـ «نه.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
ـ «کسی که پشت همهچیزه...»
مرد به سمت پنجره برگشت.
ـ «همین الان داخل این خونهست.»
صدای شکستن شیشه بلند شد.
همه برگشتند.
و چراغها ناگهان خاموش شدند. 🖤🥀
𓆩 پــارت بیستوپنجم 𓆪 🖤🥀
اسما هنوز به یون خیره بود.
ـ «بگو دروغه...»
یون لبهایش را به هم فشرد.
ـ «اسما...»
ـ «فقط بگو دروغه!»
پدرش آرام گفت:
ـ «حقیقت رو ازش نپرس. از من بشنو.»
اسما برگشت.
ـ «پس بگو!»
مرد نفس عمیقی کشید.
ـ «یون پسر من نیست... اما پسر مادرت بود.»
اسما مات ماند.
ـ «مامان...؟»
ـ «قبل از تولد تو، مادرت زندگی دیگهای داشت. زندگیای که هیچوقت دربارهش حرف نزد.»
سارا با تعجب گفت:
ـ «پس یون...»
پدر اسما سرش را پایین انداخت.
ـ «یون برادر ناتنی توئه.»
اسما به یون نگاه کرد.
یون آرام گفت:
ـ «من از وقتی فهمیدم، سعی کردم ازت دور بمونم.»
ـ «ولی چرا؟»
ـ «چون میدونستم اگر حقیقت رو بفهمی، تو هم وارد این ماجرا میشی.»
نامجون پرسید:
ـ «پس اون شب چی شد؟»
پدر اسما جواب داد:
ـ «کسی میخواست یون رو پیدا کنه. و تنها چیزی که میتونست جلوی اونها رو بگیره... اسما بود.»
اسما با ناباوری گفت:
ـ «من؟»
ـ «تو تنها کسی بودی که میتونستی بهش نزدیک بشی.»
اسما سرش را تکان داد.
ـ «ولی چرا حافظهام رو از دست دادم؟»
پدرش چند لحظه سکوت کرد.
ـ «چون خودت از من خواستی.»
ـ «برای چی؟»
ـ «چون چیزی دیدی که نباید میدیدی.»
یون با نگرانی به او نگاه کرد.
ـ «بابا...»
پدر اسما حرفش را قطع کرد.
ـ «اون شب، اسما فهمید چه کسی پشت همهی این اتفاقاته.»
اسما با صدای لرزان پرسید:
ـ «کی؟»
مرد به آرامی به سمت نامجون نگاه کرد.
چشمهای اسما گرد شد.
ـ «نامجون...؟»
نامجون چیزی نگفت.
پدر اسما آرام گفت:
ـ «نه.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
ـ «کسی که پشت همهچیزه...»
مرد به سمت پنجره برگشت.
ـ «همین الان داخل این خونهست.»
صدای شکستن شیشه بلند شد.
همه برگشتند.
و چراغها ناگهان خاموش شدند. 🖤🥀
- ۱۰۳
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط