بعد به آرامی پنبه را روی پای زخم امیلی کشید به محض برخورد پنبه ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁰
...................................................
بعد به آرامی پنبه را روی پای زخم امیلی کشید. به محض برخورد پنبه به محل زخم، چهره امیلی از درد و سوزش در هم رفت و سریع مچ دست نیکولاس را گرفت. نیکولاس سرش را بالا آورد و به امیلی نگاه کرد، گرگش زوزه میکشید و از اینکه جفتش آسیب دیده ناراحت بود؛ اما خودش مجبور بود سرد رفتار کند. به آرامی دست امیلی که مچش را گرفته بود آزاد کرد و با حالت خنثی گفت"گفتم که درد داره... و اینم گفتم از آدمای ضعیف خوشم نمیاد... پس سعی کن تحمل کنی..." امیلی که حالا اشک در چشمانش حلقه زده بود، سرش را به نشانه تایید تکان داد. نیکولاس دوباره پنبه را به زخم امیلی کشید. امیلی هم لبش را گاز گرفت تا گریه نکند. وقتی ضدعفونی تمام شد. نیکولاس چسب زخمی بزرگی و پهنی از جعبه بیرون آورد و شروع به باز کردن بسته بندی اش کرد. همانطور که چسب را باز میکرد، شروع به صحبت کرد"تاحالا تو رو ندیده بودم... اصلا نمیدونستم که همچین کسی توی پک من وجود داره..." امیلی آهسته جواب داد"من زیاد از خونه بیرون نمیرم... و به مهمونی سالانه وِر ها هم نمیرم" نیکولاس چسب را باز کرد و به آرامی روی ران آسیب دیده امیلی زد. لمسش به طور شگفت آوری آرام بود و دستش به قدری بزرگ بود که تقریبا میتوانست تمام ران امیلی را بپوشاند. بعد از اینکه کارش تمام شد، ایستاد. امیلی همانطور که نشسته بود زیر لب گفت"ازت ممنونم،آلفا..." نیکولاس چیزی نگفت اما از درون، گرگش خیلی خوشش آمده بود. بدون اینکه چیزی بگوید، به طرف کمدش رفت و تیشرت بزرگی انتخاب کرد. دوباره به طرف امیلی برگشت و تیشرت را جلوی او گرفت و با لحن سردی گفت"لباس... برای اینکه راحت باشی... و حالا دیگه برو بیرون" امیلی ایستاد و تیشرت را گرفت و سریع به طرف در رفت. اما قبل از اینکه خارج سود دوباره تشکری زیر لب زمزمه کرد. بعد از خارج شدن، امیلی سریع وارد اتاق مهمان شد و در را پشت سرش بست و به در تکیه داد. زیر لب با خودش گفت"الان با من خوبه و فردا قراره برای جونم التماس کنم!" به تیشرتی که دستش بود نگاه کرد، تیشرت خاکستری بلندی بود. تیشرت را روی تخت انداخت و به آن نگاه کرد. بعد از چند لحظه با خودش گفت"اصلا به درک!... بزار اگه امشب شب آخر زندگیمه حداقل راحت بخوابم..." لباس های خودش را در آورد و تیشرت را پوشید. تیشرت بزرگ بود و تا بالای زانویش میرسید و بوی خوبی میداد. برای لحظه ای این فکر از ذهنش گذشت که"یعنی آلفا هم این بو رو میده؟" اما سریع سرش را تکان داد و خودش را روی تخت انداخت. در همین حین، در اتاق نیکولاس، نیکولاس روی تختش نشسته بود و آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشته بود و سرش را در دستانش فرو برده بود. با خودش زمزمه می کرد"لعنتی، لعنتی، لعنتی... چه مرگم شده!... لعنت به این غریزه... هر کس دیگهای بود باید تا الان مرده بود!" امیلی در اتاق مهمان روی تخت دراز کشیده بود و تمام اتفاقات امشب را مرور میکرد و با خودش میگفت"اگه فرار نکرده بودم چی میشد؟ یعنی ممکن بود الان پیش لئو باشم و ..." سریع سرش را تکان داد و فکر ها را از ذهنش دور کرد و چشمانش را بست و متوجه نشد که چه زمانی به خواب رفت. در آن طرف، در اتاق نیکولاس، نیکلاس تا پاسی از شب بیدار بود و از اینکه جفتش آنقدر به او نزدیک بود و او نمیتوانست کاری کند دلخور و کمی عصبانی بود. صبح روز بعد.....
....................................................................
اینم از این🤓🎀
تا اینجا لذت بردین از روند داستان؟❤💖
...................................................
بعد به آرامی پنبه را روی پای زخم امیلی کشید. به محض برخورد پنبه به محل زخم، چهره امیلی از درد و سوزش در هم رفت و سریع مچ دست نیکولاس را گرفت. نیکولاس سرش را بالا آورد و به امیلی نگاه کرد، گرگش زوزه میکشید و از اینکه جفتش آسیب دیده ناراحت بود؛ اما خودش مجبور بود سرد رفتار کند. به آرامی دست امیلی که مچش را گرفته بود آزاد کرد و با حالت خنثی گفت"گفتم که درد داره... و اینم گفتم از آدمای ضعیف خوشم نمیاد... پس سعی کن تحمل کنی..." امیلی که حالا اشک در چشمانش حلقه زده بود، سرش را به نشانه تایید تکان داد. نیکولاس دوباره پنبه را به زخم امیلی کشید. امیلی هم لبش را گاز گرفت تا گریه نکند. وقتی ضدعفونی تمام شد. نیکولاس چسب زخمی بزرگی و پهنی از جعبه بیرون آورد و شروع به باز کردن بسته بندی اش کرد. همانطور که چسب را باز میکرد، شروع به صحبت کرد"تاحالا تو رو ندیده بودم... اصلا نمیدونستم که همچین کسی توی پک من وجود داره..." امیلی آهسته جواب داد"من زیاد از خونه بیرون نمیرم... و به مهمونی سالانه وِر ها هم نمیرم" نیکولاس چسب را باز کرد و به آرامی روی ران آسیب دیده امیلی زد. لمسش به طور شگفت آوری آرام بود و دستش به قدری بزرگ بود که تقریبا میتوانست تمام ران امیلی را بپوشاند. بعد از اینکه کارش تمام شد، ایستاد. امیلی همانطور که نشسته بود زیر لب گفت"ازت ممنونم،آلفا..." نیکولاس چیزی نگفت اما از درون، گرگش خیلی خوشش آمده بود. بدون اینکه چیزی بگوید، به طرف کمدش رفت و تیشرت بزرگی انتخاب کرد. دوباره به طرف امیلی برگشت و تیشرت را جلوی او گرفت و با لحن سردی گفت"لباس... برای اینکه راحت باشی... و حالا دیگه برو بیرون" امیلی ایستاد و تیشرت را گرفت و سریع به طرف در رفت. اما قبل از اینکه خارج سود دوباره تشکری زیر لب زمزمه کرد. بعد از خارج شدن، امیلی سریع وارد اتاق مهمان شد و در را پشت سرش بست و به در تکیه داد. زیر لب با خودش گفت"الان با من خوبه و فردا قراره برای جونم التماس کنم!" به تیشرتی که دستش بود نگاه کرد، تیشرت خاکستری بلندی بود. تیشرت را روی تخت انداخت و به آن نگاه کرد. بعد از چند لحظه با خودش گفت"اصلا به درک!... بزار اگه امشب شب آخر زندگیمه حداقل راحت بخوابم..." لباس های خودش را در آورد و تیشرت را پوشید. تیشرت بزرگ بود و تا بالای زانویش میرسید و بوی خوبی میداد. برای لحظه ای این فکر از ذهنش گذشت که"یعنی آلفا هم این بو رو میده؟" اما سریع سرش را تکان داد و خودش را روی تخت انداخت. در همین حین، در اتاق نیکولاس، نیکولاس روی تختش نشسته بود و آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشته بود و سرش را در دستانش فرو برده بود. با خودش زمزمه می کرد"لعنتی، لعنتی، لعنتی... چه مرگم شده!... لعنت به این غریزه... هر کس دیگهای بود باید تا الان مرده بود!" امیلی در اتاق مهمان روی تخت دراز کشیده بود و تمام اتفاقات امشب را مرور میکرد و با خودش میگفت"اگه فرار نکرده بودم چی میشد؟ یعنی ممکن بود الان پیش لئو باشم و ..." سریع سرش را تکان داد و فکر ها را از ذهنش دور کرد و چشمانش را بست و متوجه نشد که چه زمانی به خواب رفت. در آن طرف، در اتاق نیکولاس، نیکلاس تا پاسی از شب بیدار بود و از اینکه جفتش آنقدر به او نزدیک بود و او نمیتوانست کاری کند دلخور و کمی عصبانی بود. صبح روز بعد.....
....................................................................
اینم از این🤓🎀
تا اینجا لذت بردین از روند داستان؟❤💖
- ۶.۳k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط