رز سیاه
# رز _ سیاه
PART _ 9
تهیانگ: عصبی بودم لعنتی یعنی چجوری انبارم لو رفته چجوری... کار کی بوده اخه نصف مدارک و پرونده هامم سوخته بود... صدای داد میومد از توی حیاط رفتم توی حیاط و دیدم بعله اون لعنتی داره فرار میکنه... چجوری از بین شیشتا ادم فرار کرد از در پرید پایین و رفت سمت جنگل... لعنت بهتون برین دنبالش.. داد
مکس: قربان افراد زخمین
تهیانگ: لعنت جیسون و جونی رو صدا کن زودد.. چشمی و گفت و دویید داخل عمارت
تهیانگ: مایکل
مایکل: بله قربان
تهیانگ: اینارو جمع کن زنک بزن کای با چنتا پرستار بیان
مایکل: بله قربان.. کلافه بودم کلافه در حد مرگ همه نظم و ترتیبی که بین افرادمو عمارت و کار و زندگیم بود از دستم در رفته بود همش از وقتی بود که اون دختر لعنتی توی اون کوچه سر کلش پیدا شد
مکس: قربان ماشین امادس جیسون و جونی هم اومدن
تهیانگ: بریم زود... نشستم داخل ماشین وقتی مکسم نشست راننده رفت داخل جنگل... اون دختر زرنگ تر و فرز تر از چیزیه که فکر میکردم
...............
تارا: انقدر دوییده بودم دیگه جونی توی پاهام نبود فقط توی جنگل راه میرفتم تا به یه مسیری جایی برسم و برگردم شهر... یه جوی باریک اونورتر لا به لای درختا بود لبخند کم جونی زدمو رفتم سمتش کنار جوی اب زانو زدم یه مشت اب برداشتم و به صوردم زدم ابش زلال و شیرین بود یه مشت دیگه اب برداشتم و ازش خوردم انقدر این کارو تکرار کردم تا حسابی تشنگیم بر طرف شد اروم بلند شدمو به مسیرم ادامه میدادم
.................
تهیانگ: تا یه جایی از مسیر و با ماشین رفتیم بعد از اون پیاده شدیم و چراغ قوه هارو روشن کردیم.. این جنگل شبا خیلی ترسناک میشد حتما دل و جرعت داشته اومده اینجاـ... پخش بشین و دنبالش بگردین.... رو زمین جای که خاک خیس بود پر از رد پا بود و از اندازش معلوم بود مال اونه دنبال رد پا میرفتم
تارا: صدای قدماشونو شنیده بودم... چرا ول کن نیستن عوضیا... چشمم به یه درخت بلند خورد شوکو هارو توی دستام انداختم و میخاشو توی تنه درخت فرو کردم و ازش بالا رفتم وقتی قشنگ لا به لای برگا قرار گرفتم از توی دستم درشون اوردم و به پایین خیره شدم همون تهیانگ عوضی بود... لعنتیه سیریش
..................
تهیانگ: رد پاهاش تا زیر یه درخت ادامه داشت و بعد از اون دیگه رد پایی نبود به تنه درخت نگاه کردم... جای فرو رفتی روش بود انگار با یه چیز تیر ازش بالا رفته بود.. چراغ قوه رو انداختم روی برگای درخت با دقت نگاه میکرم اثری ازش نبود چجوری باز فرارکرده
تارا: وقتی به تنه درخت رسید از روی شاخه کلفت اروم اروم رفتم سمت درخت کناری خوبیش این بود درختا چفت در چفت هم رشد کرده بودن اروم پریدم سمت شاخه اون درخت دستامو تکیه گاه بدنم قرار دادمو ازش اویزون شدم و خودمو کشیدم بالا و رفتم لا به لای برگاش
تهیانگ: حتما رفته رو یه درخت دیگه اون یه دختر نینجا بود هر چیزی ازش بر میومد با دقت به درختا نگاه میکردم و میگشتم و تموم حواسمو و قدرت شنوایمو به اطرافم داده بودم یهو صدای شکستن شاخه اومد برگشتم پشت سرم و نگاه کردم که از یه درخت یه شاخه شکسته افتاد پایین.. گیرت اوردم توله سگ وحشی رفتم سمت درخت
................
تارا: تا رو درخت سومی پریدم یه تیکه شاخه شکست و افتاد پایین... من ریدم توی این شانس.. بزور خودمو بالا کشیدم صدای قدماش میومد اه لعنت بهش.. خاستم برم رو درخت کناری که شاخه زیر پام شکست نزدیک بود بیوفتم که خودمو محکم نگه داشتم نور شدید از پشت بهم افتاد و صداش اومد.. ولی عجیب این بود که نگران بود... چرا دقیقا..
تهیانگ: تکون نخور لعنتی الان میوفتی میمیری
تارا: اه چرا ولم نمیکنی مرتیکه زدی ریدی توی زندگیم
تهیانگ: لاقل توی این شرایط ادم باش
تارا: به تو چه فضولشی یا مفتش شی
تهیانگ: خودم زبونتو کوتاه میکنم
تارا: از محالات حرف نزن
تهیانگ: اه ببند حلقتو
تارا:گگگگگگگ
حتی تو شرایط اضطراری هم ول کن قهوه ای کردن تهیانگ نیست😑😂
صلاح های تارا توی پارت پنج هست 😊
PART _ 9
تهیانگ: عصبی بودم لعنتی یعنی چجوری انبارم لو رفته چجوری... کار کی بوده اخه نصف مدارک و پرونده هامم سوخته بود... صدای داد میومد از توی حیاط رفتم توی حیاط و دیدم بعله اون لعنتی داره فرار میکنه... چجوری از بین شیشتا ادم فرار کرد از در پرید پایین و رفت سمت جنگل... لعنت بهتون برین دنبالش.. داد
مکس: قربان افراد زخمین
تهیانگ: لعنت جیسون و جونی رو صدا کن زودد.. چشمی و گفت و دویید داخل عمارت
تهیانگ: مایکل
مایکل: بله قربان
تهیانگ: اینارو جمع کن زنک بزن کای با چنتا پرستار بیان
مایکل: بله قربان.. کلافه بودم کلافه در حد مرگ همه نظم و ترتیبی که بین افرادمو عمارت و کار و زندگیم بود از دستم در رفته بود همش از وقتی بود که اون دختر لعنتی توی اون کوچه سر کلش پیدا شد
مکس: قربان ماشین امادس جیسون و جونی هم اومدن
تهیانگ: بریم زود... نشستم داخل ماشین وقتی مکسم نشست راننده رفت داخل جنگل... اون دختر زرنگ تر و فرز تر از چیزیه که فکر میکردم
...............
تارا: انقدر دوییده بودم دیگه جونی توی پاهام نبود فقط توی جنگل راه میرفتم تا به یه مسیری جایی برسم و برگردم شهر... یه جوی باریک اونورتر لا به لای درختا بود لبخند کم جونی زدمو رفتم سمتش کنار جوی اب زانو زدم یه مشت اب برداشتم و به صوردم زدم ابش زلال و شیرین بود یه مشت دیگه اب برداشتم و ازش خوردم انقدر این کارو تکرار کردم تا حسابی تشنگیم بر طرف شد اروم بلند شدمو به مسیرم ادامه میدادم
.................
تهیانگ: تا یه جایی از مسیر و با ماشین رفتیم بعد از اون پیاده شدیم و چراغ قوه هارو روشن کردیم.. این جنگل شبا خیلی ترسناک میشد حتما دل و جرعت داشته اومده اینجاـ... پخش بشین و دنبالش بگردین.... رو زمین جای که خاک خیس بود پر از رد پا بود و از اندازش معلوم بود مال اونه دنبال رد پا میرفتم
تارا: صدای قدماشونو شنیده بودم... چرا ول کن نیستن عوضیا... چشمم به یه درخت بلند خورد شوکو هارو توی دستام انداختم و میخاشو توی تنه درخت فرو کردم و ازش بالا رفتم وقتی قشنگ لا به لای برگا قرار گرفتم از توی دستم درشون اوردم و به پایین خیره شدم همون تهیانگ عوضی بود... لعنتیه سیریش
..................
تهیانگ: رد پاهاش تا زیر یه درخت ادامه داشت و بعد از اون دیگه رد پایی نبود به تنه درخت نگاه کردم... جای فرو رفتی روش بود انگار با یه چیز تیر ازش بالا رفته بود.. چراغ قوه رو انداختم روی برگای درخت با دقت نگاه میکرم اثری ازش نبود چجوری باز فرارکرده
تارا: وقتی به تنه درخت رسید از روی شاخه کلفت اروم اروم رفتم سمت درخت کناری خوبیش این بود درختا چفت در چفت هم رشد کرده بودن اروم پریدم سمت شاخه اون درخت دستامو تکیه گاه بدنم قرار دادمو ازش اویزون شدم و خودمو کشیدم بالا و رفتم لا به لای برگاش
تهیانگ: حتما رفته رو یه درخت دیگه اون یه دختر نینجا بود هر چیزی ازش بر میومد با دقت به درختا نگاه میکردم و میگشتم و تموم حواسمو و قدرت شنوایمو به اطرافم داده بودم یهو صدای شکستن شاخه اومد برگشتم پشت سرم و نگاه کردم که از یه درخت یه شاخه شکسته افتاد پایین.. گیرت اوردم توله سگ وحشی رفتم سمت درخت
................
تارا: تا رو درخت سومی پریدم یه تیکه شاخه شکست و افتاد پایین... من ریدم توی این شانس.. بزور خودمو بالا کشیدم صدای قدماش میومد اه لعنت بهش.. خاستم برم رو درخت کناری که شاخه زیر پام شکست نزدیک بود بیوفتم که خودمو محکم نگه داشتم نور شدید از پشت بهم افتاد و صداش اومد.. ولی عجیب این بود که نگران بود... چرا دقیقا..
تهیانگ: تکون نخور لعنتی الان میوفتی میمیری
تارا: اه چرا ولم نمیکنی مرتیکه زدی ریدی توی زندگیم
تهیانگ: لاقل توی این شرایط ادم باش
تارا: به تو چه فضولشی یا مفتش شی
تهیانگ: خودم زبونتو کوتاه میکنم
تارا: از محالات حرف نزن
تهیانگ: اه ببند حلقتو
تارا:گگگگگگگ
حتی تو شرایط اضطراری هم ول کن قهوه ای کردن تهیانگ نیست😑😂
صلاح های تارا توی پارت پنج هست 😊
- ۱.۳k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط