چه میشد یک شب از روی وفا مهمانِ من باشی
چه میشد یک شب از روی وفا مهمانِ من باشی
تنِ ویرانه را در بَر بگیری ، جانِ من باشی
تو آن جامی که لبریز از شرابی ناب و گیرایی
و بر دل مانده این حسرت که در دستانِ من باشی
خزانی تر شدم از آنچه تو در خاطرت داری
بهاری می شوم از نو ، اگر بارانِ من باشی
جهانی مست میگردم من از گیرایی چشمت
اگر تو خوشه ی یاقوتِ تاکستانِ من باشی
چه از تو کم شود گر دست از بیداد برداری
به شب های زمستانی ، تو تابستانِ من باشی
هزار و یک شبِ پُر درد را از جان خریدارم
اگر تو شهرزادِ قصّه ی پنهانِ من باشی
دگر خو کرده ام با دردها ، درمان نمیخواهم
مگر تو نوشداروی دلم ، درمانِ من باشی
قسم ها خورده ام تا بشکنم هر عهد و پیمانی
اگر باز آیی و از بخت ، هم پیمانِ من باشی
بهشتی میشوم حتی به چشمِ مردمِ مؤمن
تو ای کافر ، اگر سرمنشاءِ ایمانِ من باشی
بیا تا در لوایت من شبِ قدری به پا دارم
اجابت میشود حاجاتم ار قرآنِ من باشی
هوادارِ توام ، یادِ تو هر دَم در دلم جاری
نباشد شرطِ انصاف ار پیِ کتمانِ من باشی
دلِ دریایی ام گردیده چون مرداب ، محزونم
دوباره موج میگیرم اگر طغیانِ من باشی
گلستان میشود دنیای من از شوقِ دیدارت
اگر آلاله ای خوابیده بر دامانِ من باشی
خدا شد نقطه ی آغازِ من در چرخه ی هستی
چه خوش باشد تو روزی نقطه ی پایانِ من باشی
غزل ها گفته ام درباره ی چشمانِ زیبایت
و حق باشد اگر تو صاحبِ دیوانِ من باشی
تنِ ویرانه را در بَر بگیری ، جانِ من باشی
تو آن جامی که لبریز از شرابی ناب و گیرایی
و بر دل مانده این حسرت که در دستانِ من باشی
خزانی تر شدم از آنچه تو در خاطرت داری
بهاری می شوم از نو ، اگر بارانِ من باشی
جهانی مست میگردم من از گیرایی چشمت
اگر تو خوشه ی یاقوتِ تاکستانِ من باشی
چه از تو کم شود گر دست از بیداد برداری
به شب های زمستانی ، تو تابستانِ من باشی
هزار و یک شبِ پُر درد را از جان خریدارم
اگر تو شهرزادِ قصّه ی پنهانِ من باشی
دگر خو کرده ام با دردها ، درمان نمیخواهم
مگر تو نوشداروی دلم ، درمانِ من باشی
قسم ها خورده ام تا بشکنم هر عهد و پیمانی
اگر باز آیی و از بخت ، هم پیمانِ من باشی
بهشتی میشوم حتی به چشمِ مردمِ مؤمن
تو ای کافر ، اگر سرمنشاءِ ایمانِ من باشی
بیا تا در لوایت من شبِ قدری به پا دارم
اجابت میشود حاجاتم ار قرآنِ من باشی
هوادارِ توام ، یادِ تو هر دَم در دلم جاری
نباشد شرطِ انصاف ار پیِ کتمانِ من باشی
دلِ دریایی ام گردیده چون مرداب ، محزونم
دوباره موج میگیرم اگر طغیانِ من باشی
گلستان میشود دنیای من از شوقِ دیدارت
اگر آلاله ای خوابیده بر دامانِ من باشی
خدا شد نقطه ی آغازِ من در چرخه ی هستی
چه خوش باشد تو روزی نقطه ی پایانِ من باشی
غزل ها گفته ام درباره ی چشمانِ زیبایت
و حق باشد اگر تو صاحبِ دیوانِ من باشی
- ۱.۱k
- ۱۰ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط