مدیون مادرت هستی

مدیون مادرت هستی
حجت‌الاسلام والمسلمین قاضی عسکر :« چند سال پیش به دیدار مادر دو شهید در اصفهان رفتم. او برایمان

خاطره‌ای تعریف کرد که فراموش نشدنی است.

می‌گفت:

وقتی فرزند اولم در جبهه بود ، پسر کوچک‌‌ترم آمد تا اجازه حضور در جبهه را بگیرد. به او گفتم فعلا برادرت هست،

تو تکلیفی نداری. هر چه اصرار کرد اجازه ندادم، تا آنکه یک روز صبح وقتی نماز صبح را خواندیم، به او گفتم برو

خواهرت را هم بیدار کن تا نمازش قضا نشود. پسرم گفت لازم نیست خواهرم نماز بخواند! با تعجب پرسیدم چرا؟

گفت وقتی ما خوانده‌ایم او دیگر تکلیفی ندارد. گفتم این چه حرفی است که می‌زنی؟ پاسخ عجیبی داد. گفت:

شما می‌گویی برادرت جبهه هست و تو تکلیفی نداری، من حرف شما را تکرار می‌کنم. او باید تکلیف خودش را

انجام دهد و هم من وظیفه خودم را.

در برابر این استدلال زیبای پسرم، حرفی برای گفتن نداشتم. اجازه دادم تا به جبهه برود. مدتی بعد عازم شد، اما

به محض آنکه به اهواز رسید، خبر شهادت برادر بزرگترش را به او دادند، گفتند برو معراج شهدا و پیکر برادرت را

تحویل بگیر. گفت من آمده‌ام اینجا برای جنگ. مردم ما آنقدر معرفت دارند که پیکر برادرم را به خانواده‌ام برسانند و

با عزت تشییع کنند. از همان جا به جبهه رفت و درست همان روزی که مراسم چهلم پسر بزرگم را برگزار

می‌کردیم، خبر شهادت او را هم شنیدم. وقتی پیکرش را آوردند، به من نشان نمی‌دادند، اما وقتی داخل قبر

قرارش دادند، گفتم من باید بچه‌ام را ببینم، کارش دارم. رفتم، بندهای کفن را باز کردم و یک شاخه گل روی

سینه‌اش گذاشتم. گفتم پسرم، الان که دفن می‌شوی، میهمان اهل بیت خواهی شد؛ مدیون مادرت هستی اگر

این شاخه گل را از طرف من به حضرت زهرا(س) هدیه نکنی...»
دیدگاه ها (۳)

كسي كه سير خورده ، ديگر بوي سير را نَه از خود و نَه از ديگرا...

داستان کوهنوردی مقام معظم رهبریمعمولا صبحها به کوه می روند و...

به تهیه‌کنندگی کاریکاتوریست هتاک دانمارکی صورت گرفتنمایش انی...

دختر گفت:فقط دعا کنید پدرم شهید بشه.خشکم زد،گفتم این چه دعای...

پارت ۵لبخندی زدم میز صبحانه نشستم نون تست رو برداشتم و کمی ر...

بنام عالی اعلی رب شهدا والصدیقین 😭 اتفاقی عجیب برای این شهید...

من اینو با تمام وجودم حس کردم زمانی که نصفه شب دکتر فاطمه او...

Heir of Light and Darknesspart : 2پس از ده دقیقه تهیونگ از ا...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁵ | پارتـ ⁵🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

پارت ششم

رمان عشق مافیا پارت 7از زبان ا/تگفتم : واووو تو آشپزی هم میک...

تک پارتی از جونگکوک.

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐جونگکوک:اه مامان ولش کن بیا بغلم باهم ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط