𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒𝟎 (last part)
چند ماه بعد...
همهچیز تغییر کرده بود.
جیمین حالا کاملاً خوب شده بود و بدون هیچ کمکی راه میرفت.
دیگه خبری از تمرینهای سخت و روزهای خستهکنندهی گذشته نبود.
مانیا هم بیشتر وقتش رو کنار جیمین میگذروند.
اون روز، هر دو به خونهی جیمین رفتن.
خانم پارک با دیدنشون لبخند زد.
× بالاخره با هم اومدید.
مانیا خندید.
سلام خانم پارک.
× سلام عزیزم.
آقای پارک هم از اتاق بیرون اومد.
÷ جیمین، دیگه برای راه رفتن کسی رو لازم نداری؟
جیمین لبخند زد.
نه.
÷ پس بالاخره خوب شدی.
جیمین نگاهی به مانیا انداخت.
آره... خیلی چیزها خوب شد.
مانیا لبخند زد.
خانم پارک با نگاه معنیداری به شوهرش نگاه کرد.
× فکر کنم بعضی چیزها حتی بهتر از قبل شدن.
همه خندیدن.
جیمین کنار مانیا نشست.
بعد آرام گفت:
یادته یه روز ازت پرسیدم وقتی دیگه به پرستار نیاز نداشته باشم، کنارم میمونی؟
مانیا لبخند زد.
آره.
اون موقع نمیدونستم چقدر برام مهمی.
مانیا نگاهش کرد.
الان میدونی؟
جیمین لبخند زد.
خیلی خوب میدونم.
مانیا سرش رو تکون داد.
پس دیگه لجبازی نکن.
قول نمیدم.
جیمین!
هر دو خندیدن.
جیمین دست مانیا رو گرفت و گفت:
ولی یه چیز رو قول میدم.
چی؟
دیگه هیچوقت نمیذارم ترس یا گذشته باعث بشه کسی که برام مهمه رو از دست بدم.
مانیا لبخند زد.
این یکی رو قبول دارم.
جیمین بهش نگاه کرد.
پس...
پس؟
از اینجا به بعد، دیگه داستانمون با بیمار و پرستار بودن شروع نمیشه.
مانیا لبخند زد.
با چی شروع میشه؟
جیمین گفت:
با دو نفری که بالاخره همدیگه رو انتخاب کردن.
مانیا آرام سرش رو روی شونهی جیمین گذاشت.
چند لحظه هر دو ساکت موندن.
جیمین به مانیا نگاه کرد و با لبخند گفت:
ممنون که برگشتی.
مانیا هم لبخند زد.
ممنون که دنبالم اومدی.
جیمین کمی نزدیک شد و یک بوسهی کوتاه و آرام روی لبهای مانیا گذاشت.
بعد ازش فاصله گرفت.
مانیا با خجالت لبخند زد.
بالاخره یه کار درست انجام دادی، آقای لجباز.
جیمین خندید.
این بار دیگه نمیذارم ازم دور بشی.
مانیا دستش رو گرفت.
منم نمیرم.
و بعد از تمام روزهای سخت، دعواها، جداییها و دوباره پیدا کردن هم...
این بار واقعاً کنار هم موندن.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒𝟎 (last part)
چند ماه بعد...
همهچیز تغییر کرده بود.
جیمین حالا کاملاً خوب شده بود و بدون هیچ کمکی راه میرفت.
دیگه خبری از تمرینهای سخت و روزهای خستهکنندهی گذشته نبود.
مانیا هم بیشتر وقتش رو کنار جیمین میگذروند.
اون روز، هر دو به خونهی جیمین رفتن.
خانم پارک با دیدنشون لبخند زد.
× بالاخره با هم اومدید.
مانیا خندید.
سلام خانم پارک.
× سلام عزیزم.
آقای پارک هم از اتاق بیرون اومد.
÷ جیمین، دیگه برای راه رفتن کسی رو لازم نداری؟
جیمین لبخند زد.
نه.
÷ پس بالاخره خوب شدی.
جیمین نگاهی به مانیا انداخت.
آره... خیلی چیزها خوب شد.
مانیا لبخند زد.
خانم پارک با نگاه معنیداری به شوهرش نگاه کرد.
× فکر کنم بعضی چیزها حتی بهتر از قبل شدن.
همه خندیدن.
جیمین کنار مانیا نشست.
بعد آرام گفت:
یادته یه روز ازت پرسیدم وقتی دیگه به پرستار نیاز نداشته باشم، کنارم میمونی؟
مانیا لبخند زد.
آره.
اون موقع نمیدونستم چقدر برام مهمی.
مانیا نگاهش کرد.
الان میدونی؟
جیمین لبخند زد.
خیلی خوب میدونم.
مانیا سرش رو تکون داد.
پس دیگه لجبازی نکن.
قول نمیدم.
جیمین!
هر دو خندیدن.
جیمین دست مانیا رو گرفت و گفت:
ولی یه چیز رو قول میدم.
چی؟
دیگه هیچوقت نمیذارم ترس یا گذشته باعث بشه کسی که برام مهمه رو از دست بدم.
مانیا لبخند زد.
این یکی رو قبول دارم.
جیمین بهش نگاه کرد.
پس...
پس؟
از اینجا به بعد، دیگه داستانمون با بیمار و پرستار بودن شروع نمیشه.
مانیا لبخند زد.
با چی شروع میشه؟
جیمین گفت:
با دو نفری که بالاخره همدیگه رو انتخاب کردن.
مانیا آرام سرش رو روی شونهی جیمین گذاشت.
چند لحظه هر دو ساکت موندن.
جیمین به مانیا نگاه کرد و با لبخند گفت:
ممنون که برگشتی.
مانیا هم لبخند زد.
ممنون که دنبالم اومدی.
جیمین کمی نزدیک شد و یک بوسهی کوتاه و آرام روی لبهای مانیا گذاشت.
بعد ازش فاصله گرفت.
مانیا با خجالت لبخند زد.
بالاخره یه کار درست انجام دادی، آقای لجباز.
جیمین خندید.
این بار دیگه نمیذارم ازم دور بشی.
مانیا دستش رو گرفت.
منم نمیرم.
و بعد از تمام روزهای سخت، دعواها، جداییها و دوباره پیدا کردن هم...
این بار واقعاً کنار هم موندن.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۱.۳k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط