#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_11
ا.ت با صدایی لرزون و ترسیده. گفت : میگم گمشو برو
ولی مرده به کارش ادامه میداد
که گوشیش زنگ خورد
صدای همراهش رو از پشت خط شنید
🗣: هان کدوم گوری هستی بیا دیگه کار داریم. ارباب عصبانی میشه ها سریع باش
مرد : باش اومدم
با حسرت به در نگاه کرد و گذاشت رفت.
ا.ت بلاخره نفس راحت کشید
اومد بیرون. و یکی از اون لباسا رو پوشید
بعدش با چشمایی پر از اشک. عصبی رفت. پسش کوک
وارد اتاق کار کوک شد کوک پشت میز بود
خیره به ا.ت نگاه کرد. و گفت : چته
ات با صدایی لرزون گفت : اول فک میکردم ی سنگدل هستی. ولی الان میدونم ی سنگدل عوضی آشغال هستی که جز عقده هاش. چیزی تو قلب سنگیش نیست
کوک. عصبانی بهش نگاه کرد بلند شد و اومد سمتش با فاصله ای نفس گیر ازش. یقه لباس ا.ت رو گرفت و گفت : میخوای تیکه تیکه ات کنم اره. چرا داری این زر ها رو میزنی هاا
ا.ت دست کوک رو پس زد و گفت : چطور. میتونی به یکی بگی بیاد. و بخواد بهم نزدیک شه
کوک گیج : چی..
ا.ت: درسته ازم متنفری ولی....
ولی ما ازدواج کردیم مم الان. همسرم. چه بخوای قبول کنی چه نه کارای دیشب خودت برام کم عذاب آور بود که الان اون عوضی هم اومد میخواست بیاد داخل حموم
بعد با صدای بلند تری ادامه داد : اگه گوشی اون آشغال گه واسه تو کار میکنه زنگ نمیخورد معلوم نبود چه کارایی میکرد
کوک خون جلوی چشماش رو گرفت و گفت : کدوم اشغالی خواسته بیاد تو حمومش
ا.ت : وقتی خودت فرست_
کوک : خفه شو من نفرستادم. گفتم کی هاا
ا.ت : خب ....مرده داشت ...داشت با گوشی. حرف میزد....پشت خطیش..صداش کرد ...هان
کوک با قدم هایی سنگین رفت سمت در
هان. با هوسش خودش رو تو دردسر انداخت
فک کرد ا.ت برای کوک اونقدر بی ارزشه که. اگه کاری با ا.ت بکنه. کوک هیچی نمیگه و کاری باهاش نداره
ویوی تهیونگ :
#پارت_11
ا.ت با صدایی لرزون و ترسیده. گفت : میگم گمشو برو
ولی مرده به کارش ادامه میداد
که گوشیش زنگ خورد
صدای همراهش رو از پشت خط شنید
🗣: هان کدوم گوری هستی بیا دیگه کار داریم. ارباب عصبانی میشه ها سریع باش
مرد : باش اومدم
با حسرت به در نگاه کرد و گذاشت رفت.
ا.ت بلاخره نفس راحت کشید
اومد بیرون. و یکی از اون لباسا رو پوشید
بعدش با چشمایی پر از اشک. عصبی رفت. پسش کوک
وارد اتاق کار کوک شد کوک پشت میز بود
خیره به ا.ت نگاه کرد. و گفت : چته
ات با صدایی لرزون گفت : اول فک میکردم ی سنگدل هستی. ولی الان میدونم ی سنگدل عوضی آشغال هستی که جز عقده هاش. چیزی تو قلب سنگیش نیست
کوک. عصبانی بهش نگاه کرد بلند شد و اومد سمتش با فاصله ای نفس گیر ازش. یقه لباس ا.ت رو گرفت و گفت : میخوای تیکه تیکه ات کنم اره. چرا داری این زر ها رو میزنی هاا
ا.ت دست کوک رو پس زد و گفت : چطور. میتونی به یکی بگی بیاد. و بخواد بهم نزدیک شه
کوک گیج : چی..
ا.ت: درسته ازم متنفری ولی....
ولی ما ازدواج کردیم مم الان. همسرم. چه بخوای قبول کنی چه نه کارای دیشب خودت برام کم عذاب آور بود که الان اون عوضی هم اومد میخواست بیاد داخل حموم
بعد با صدای بلند تری ادامه داد : اگه گوشی اون آشغال گه واسه تو کار میکنه زنگ نمیخورد معلوم نبود چه کارایی میکرد
کوک خون جلوی چشماش رو گرفت و گفت : کدوم اشغالی خواسته بیاد تو حمومش
ا.ت : وقتی خودت فرست_
کوک : خفه شو من نفرستادم. گفتم کی هاا
ا.ت : خب ....مرده داشت ...داشت با گوشی. حرف میزد....پشت خطیش..صداش کرد ...هان
کوک با قدم هایی سنگین رفت سمت در
هان. با هوسش خودش رو تو دردسر انداخت
فک کرد ا.ت برای کوک اونقدر بی ارزشه که. اگه کاری با ا.ت بکنه. کوک هیچی نمیگه و کاری باهاش نداره
ویوی تهیونگ :
- ۹۴
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط