پارت ۱ داستان پرنسسی از جنس ابر
پارت ۱ داستان پرنسسی از جنس ابر
در دوردستترین سرزمینهای شرق، جایی که ابرها مثل پنبهی نرم روی کوهها میخوابند، پادشاهی بزرگ و باشکوهی وجود داشت. اما در این قصر پر زرق و برق، بزرگترین گنج پادشاه، نه طلا بود و نه جواهر؛ بلکه موجودی کوچکتر از یک گلدان رز بود!
«میمی پاپوشکین»! 🎀
میمی، دختر دو سالهی پادشاه، یک موجودی بود که حتی فرشتهها هم اگر او را میدیدند، از شدت بامزه بودن، بالهایشان را تکان میدادند. او با آن لپهای گلگون و گنده، که انگار کسی با هوا گرفتن، آنها را پف کرده بود، و آن چشمهای سیاه و براق و کنده که مثل دو مهرهی سیاه درخشان در صورت کوچکش میدرخشید، تمام قصر را تسخیر کرده بود.
هنوز کلمات را نمیدانست؛ یعنی حتی نمیتوانست بگوید “پدر” یا “نان”! اما او یک زبان خاص داشت: زبانِ «گوگولیبازی»! 🍼
یک روز صبح، پادشاه که مردی بسیار جدی و با ابهت بود، پشت میز بزرگش نشسته بود و با نقشههای جنگی و مالی کلنجار میرفت. ناگهان، صدای کوچکی از پشت پردههای ابریشمی شنیده شد:
«آبووو… پقی!»
پادشاه با تعجب برگشت. میمی، با آن پیراهن سفید و چیندارش، مثل یک توپ کوچکِ پنبهای، خودش را از پشت پرده بیرون کشیده بود. او با آن چشمهای کنده و کنجکاو، مستقیم به نقشههای مهم پادشاه خیره شده بود.
میمی با دستهای کوچکش، یکی از نقشههای استراتژیک پادشاه را گرفت و با یک حرکت سریع، آن را مثل یک تکه کاغذ بازی کرد و در دهانش گذاشت! 🍬
پادشاه با وحشت فریاد زد: «میمی! نه! آن نقشه راه جنگ است!»
اما میمی؟ او فقط با آن چشمهای درشتش نگاه کرد، یک لبخند کج و کوله و بامزه زد و در حالی که سعی میکرد نقشه را بجود، فقط توانست بگوید:
«تِتِ… بُو!» (که یعنی احتمالاً: “این خیلی خوشمزه است، بابا!”)
پادشاه که میخواست خشمگین شود، اما وقتی به آن صورت معصوم و چشمهای براق و لپهای پف کرده نگاه کرد، تمام ابهتش فرو ریخت. او آهی کشید و پناه برد به بغل میمی.
در میانهی روز، وقتی خورشید داشت با ابرها مسابقه میداد، میمی در باغ پادشاهی، بین گلهای آفتابگردان میدوید. او هنوز راه رفتن درست و حسابی بلد نبود، بیشتر شبیه یک پنگوئن کوچولو بود که سعی دارد از جا بخزد! 🐧
به یک پروانهی آبی رسید. میمی با هیجان دستهایش را تکان داد و در حالی که سعی میکرد با آن چشمهای کنده، پروانه را تعقیب کند، زیر لب زمزمه کرد:
«کیوووو… مِمی!»
پادشاه از دور ایستاده بود و با لبخندی که هیچوقت جلوی وزیرانش نشان نمیداد، تماشایش میکرد. او فهمیده بود که قدرت واقعی در این پادشاهی، نه در شمشیرها، بلکه در همین صدای بیمعنی و خندههای بیصدای دختر کوچولوی گوگولیاش است.
میمی پاپوشکین، شاید هنوز نمیتوانست بگوید “دوستت دارم”، اما با هر بار که چشمهای کنده و زیبایش را به پدرش میدوخت، تمام دنیا را برای او میخرید. ✨💖
در دوردستترین سرزمینهای شرق، جایی که ابرها مثل پنبهی نرم روی کوهها میخوابند، پادشاهی بزرگ و باشکوهی وجود داشت. اما در این قصر پر زرق و برق، بزرگترین گنج پادشاه، نه طلا بود و نه جواهر؛ بلکه موجودی کوچکتر از یک گلدان رز بود!
«میمی پاپوشکین»! 🎀
میمی، دختر دو سالهی پادشاه، یک موجودی بود که حتی فرشتهها هم اگر او را میدیدند، از شدت بامزه بودن، بالهایشان را تکان میدادند. او با آن لپهای گلگون و گنده، که انگار کسی با هوا گرفتن، آنها را پف کرده بود، و آن چشمهای سیاه و براق و کنده که مثل دو مهرهی سیاه درخشان در صورت کوچکش میدرخشید، تمام قصر را تسخیر کرده بود.
هنوز کلمات را نمیدانست؛ یعنی حتی نمیتوانست بگوید “پدر” یا “نان”! اما او یک زبان خاص داشت: زبانِ «گوگولیبازی»! 🍼
یک روز صبح، پادشاه که مردی بسیار جدی و با ابهت بود، پشت میز بزرگش نشسته بود و با نقشههای جنگی و مالی کلنجار میرفت. ناگهان، صدای کوچکی از پشت پردههای ابریشمی شنیده شد:
«آبووو… پقی!»
پادشاه با تعجب برگشت. میمی، با آن پیراهن سفید و چیندارش، مثل یک توپ کوچکِ پنبهای، خودش را از پشت پرده بیرون کشیده بود. او با آن چشمهای کنده و کنجکاو، مستقیم به نقشههای مهم پادشاه خیره شده بود.
میمی با دستهای کوچکش، یکی از نقشههای استراتژیک پادشاه را گرفت و با یک حرکت سریع، آن را مثل یک تکه کاغذ بازی کرد و در دهانش گذاشت! 🍬
پادشاه با وحشت فریاد زد: «میمی! نه! آن نقشه راه جنگ است!»
اما میمی؟ او فقط با آن چشمهای درشتش نگاه کرد، یک لبخند کج و کوله و بامزه زد و در حالی که سعی میکرد نقشه را بجود، فقط توانست بگوید:
«تِتِ… بُو!» (که یعنی احتمالاً: “این خیلی خوشمزه است، بابا!”)
پادشاه که میخواست خشمگین شود، اما وقتی به آن صورت معصوم و چشمهای براق و لپهای پف کرده نگاه کرد، تمام ابهتش فرو ریخت. او آهی کشید و پناه برد به بغل میمی.
در میانهی روز، وقتی خورشید داشت با ابرها مسابقه میداد، میمی در باغ پادشاهی، بین گلهای آفتابگردان میدوید. او هنوز راه رفتن درست و حسابی بلد نبود، بیشتر شبیه یک پنگوئن کوچولو بود که سعی دارد از جا بخزد! 🐧
به یک پروانهی آبی رسید. میمی با هیجان دستهایش را تکان داد و در حالی که سعی میکرد با آن چشمهای کنده، پروانه را تعقیب کند، زیر لب زمزمه کرد:
«کیوووو… مِمی!»
پادشاه از دور ایستاده بود و با لبخندی که هیچوقت جلوی وزیرانش نشان نمیداد، تماشایش میکرد. او فهمیده بود که قدرت واقعی در این پادشاهی، نه در شمشیرها، بلکه در همین صدای بیمعنی و خندههای بیصدای دختر کوچولوی گوگولیاش است.
میمی پاپوشکین، شاید هنوز نمیتوانست بگوید “دوستت دارم”، اما با هر بار که چشمهای کنده و زیبایش را به پدرش میدوخت، تمام دنیا را برای او میخرید. ✨💖
- ۵۴۴
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط