کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم

کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم


چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟


چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟


ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم


که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم


همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم


به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
دیدگاه ها (۲)

... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردانبه جای گریه : بر قبر...

میان خواب و بیداری شبی دیدم خیال اواز آن شب واله و حیران نه ...

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورمچه می خواهی ؟ چه ...

دلم گرفته استو فقط عادت کرده ام چند خط کوتاهبمیرم..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط