「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 2
✦.................................
نیکی آرام از جایش بلند شد، نگاهی به تخته انداخت و بدون مکث شروع به توضیح کرد:
+ اگه نرخ بهره رو با این فرمول حساب کنیم، نتیجهای که به دست میاد اشتباهه. چون متغیر اصلی از اول درست در نظر گرفته نشده. باید از این رابطه استفاده بشه...
همزمان، ماژیک را برداشت و جواب را روی تخته نوشت، چند دقیقه بعد کلاس در سکوت به تخته خیره مانده بود، استاد لبخند رضایتی زد.
استاد: دقیقاً همینه.
بعد رو به بقیهی دانشجوها گفت:
استاد: به همین دلیله که همیشه میگم قبل از حفظ کردن فرمول، مفهومشو یاد بگیرین.
نیکی دوباره سر جایش نشست، یونا آرام در گوشش گفت:
یونا: یه روز از شدت باهوش بودنت اعصابمو خورد میکنی.
نیکی خندید.
+ تقصیر من نیست.
ـــــــــــ
زنگ کلاس که خورد، دانشجوها یکییکی از کلاس بیرون رفتند.
نیکی و یونا هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودند که صدای آشنایی از پشت سرشان آمد.
دوهیون: هوی... خارجی
نیکی حتی برنگشت انگار آن صدا را نشنیده بود، دوهیون با چند نفر از دوست هایش جلو آمد و راهشان را بست
دوهیون: مگه با تو نیستم؟
یونا زیر لب غر زد:
یونا: باز شروع شد...
نیکی بالاخره نگاهش را بالا آورد.
+ چی میخوای؟
دوهیون لبخند کجی زد
دوهیون: امروز کسی نیست ازت دفاع کنه؟
نیکی پوزخند زد.
+ تا جایی که یادمه، هیچوقت لازم نبوده کسی ازم دفاع کنه
چند نفر از دانشجوها که دعواهای همیشگی این دو را میشناختند، همان اطراف ایستادند، یکی از پسرها زیر لب گفت:
پسر: دوباره شروع کردن...
دوهیون یک قدم جلو آمد
دوهیون: هنوزم فکر میکنی از من قوی تری؟
چشمهای نیکی برای لحظهای روی مشت گرهکردهی او ماند اگر چند روز قبل بود بدون فکر جوابش را میداد اما امروز حوصلهی هیچ جنگی را نداشت، نگاهش را از او گرفت و آرام گفت:
+ برو کنار، جئون دوهیون
دوهیون اخم کرد
دوهیون: همین؟ جواب نمیدی؟
+ نه.
دوهیون برای اولین بار جا خورد؛ دختری که همیشه قبل از همه مشت اول را میزد امروز حتی حاضر نبود بحث کند، نیکی از کنارش رد شد و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، دور شد.
یونا با تعجب خودش را به او رساند
یونا: تو... چرا چیزی نگفتی؟
نیکی چند لحظه سکوت کرد بعد فقط گفت:
+ حوصله ندارم، یونا.. واقعاً دیگه حوصله ندارم.
یونا نگاه نگرانش را از صورت رنگپریدهی او نگرفت؛ برای اولین بار حس کرد چیزی خیلی بزرگتر از یک خستگی ساده، روی شانههای دوستش سنگینی میکند
چند لحظه بعد، نفسش را بیرون داد و سعی کرد فضا را عوض کند:
یونا: امروز میری باشگاه؟
نیکی بند کولهاش را روی شانه جابهجا کرد
+ اره.
یونا لبخند زد
یونا: خوبه... وگرنه تهیونگ خودشو میکشت که چرا شاگرد اولش نیومده.
نیکی خندید
+ نه بابا... اون فقط از تمرین عقب افتادنم حرص میخوره.
یونا با شیطنت ابرو بالا انداخت:
یونا: آره آره... هرچی تو بگی...
نیکی با آرنج آرامی به بازویش زد
+ برو گمشو.
هر دو خندیدند و از درِ دانشگاه بیرون رفتند.
ــــــــــــــ
بعدازظهر، هوای سئول گرمتر شده بود، نیکی بعد از خداحافظی با یونا، مستقیم به سمت باشگاه بوکس رفت.
همین که در را باز کرد، بوی آشنای چرم دستکشها و صدای برخورد مشتها با کیسههای بوکس، خستگی را برای چند لحظه از یادش برد.
تهیونگ همانطور که دست هایش را داخل جیب شلوار ورزشی اش گذاشته بود، از آن طرف سالن نگاه کوتاهی به او انداخت
تهیونگ: پنج دقیقه دیر کردی.
نیکی کیفش را روی نیمکت گذاشت
+ چهار دقیقه و پنجاه ثانیه.
تهیونگ بدون اینکه تغییری در حالت صورتش ایجاد شود، به ساعت مچیاش نگاه کرد
تهیونگ: همون پنج دقیقه.
نیکی زیر لب خندید
+ چه سختگیر...
تهیونگ: گرم کن.
نیکی موهایش را محکمتر بست، طناب را برداشت و شروع به گرم کردن بدنش کرد.
چند نفر از دختر های باشگاه، از گوشهی سالن نگاهش میکردند.
یکی از آنها زیر لب گفت:
دختر: معلوم نیست تهیونگ چی تو این دخترِ امریکایی دیده...
دختر کناری پوزخندی زد.
دختر²: هر مسابقهای باشه، اول از همه با نیکی تمرین میکنه.
دختر¹: انگار فقط اون شاگردشه.
نیکی حرف هایشان را شنید اما مثل همیشه هیچ اهمیتی نداد، تهیونگ دستکشها را سمتش پرت کرد
تهیونگ: روی رینگ.
+ اوکی.
چند دقیقه بعد، صدای مشت های نیکی تمام سالن را پر کرده بود؛ ضربه هایش سریع، دقیق و حسابشده بودند.
تهیونگ هر بار فقط با تکان کوتاه سر، ایرادهایش را میگرفت:
تهیونگ: گاردت.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 2
✦.................................
نیکی آرام از جایش بلند شد، نگاهی به تخته انداخت و بدون مکث شروع به توضیح کرد:
+ اگه نرخ بهره رو با این فرمول حساب کنیم، نتیجهای که به دست میاد اشتباهه. چون متغیر اصلی از اول درست در نظر گرفته نشده. باید از این رابطه استفاده بشه...
همزمان، ماژیک را برداشت و جواب را روی تخته نوشت، چند دقیقه بعد کلاس در سکوت به تخته خیره مانده بود، استاد لبخند رضایتی زد.
استاد: دقیقاً همینه.
بعد رو به بقیهی دانشجوها گفت:
استاد: به همین دلیله که همیشه میگم قبل از حفظ کردن فرمول، مفهومشو یاد بگیرین.
نیکی دوباره سر جایش نشست، یونا آرام در گوشش گفت:
یونا: یه روز از شدت باهوش بودنت اعصابمو خورد میکنی.
نیکی خندید.
+ تقصیر من نیست.
ـــــــــــ
زنگ کلاس که خورد، دانشجوها یکییکی از کلاس بیرون رفتند.
نیکی و یونا هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودند که صدای آشنایی از پشت سرشان آمد.
دوهیون: هوی... خارجی
نیکی حتی برنگشت انگار آن صدا را نشنیده بود، دوهیون با چند نفر از دوست هایش جلو آمد و راهشان را بست
دوهیون: مگه با تو نیستم؟
یونا زیر لب غر زد:
یونا: باز شروع شد...
نیکی بالاخره نگاهش را بالا آورد.
+ چی میخوای؟
دوهیون لبخند کجی زد
دوهیون: امروز کسی نیست ازت دفاع کنه؟
نیکی پوزخند زد.
+ تا جایی که یادمه، هیچوقت لازم نبوده کسی ازم دفاع کنه
چند نفر از دانشجوها که دعواهای همیشگی این دو را میشناختند، همان اطراف ایستادند، یکی از پسرها زیر لب گفت:
پسر: دوباره شروع کردن...
دوهیون یک قدم جلو آمد
دوهیون: هنوزم فکر میکنی از من قوی تری؟
چشمهای نیکی برای لحظهای روی مشت گرهکردهی او ماند اگر چند روز قبل بود بدون فکر جوابش را میداد اما امروز حوصلهی هیچ جنگی را نداشت، نگاهش را از او گرفت و آرام گفت:
+ برو کنار، جئون دوهیون
دوهیون اخم کرد
دوهیون: همین؟ جواب نمیدی؟
+ نه.
دوهیون برای اولین بار جا خورد؛ دختری که همیشه قبل از همه مشت اول را میزد امروز حتی حاضر نبود بحث کند، نیکی از کنارش رد شد و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، دور شد.
یونا با تعجب خودش را به او رساند
یونا: تو... چرا چیزی نگفتی؟
نیکی چند لحظه سکوت کرد بعد فقط گفت:
+ حوصله ندارم، یونا.. واقعاً دیگه حوصله ندارم.
یونا نگاه نگرانش را از صورت رنگپریدهی او نگرفت؛ برای اولین بار حس کرد چیزی خیلی بزرگتر از یک خستگی ساده، روی شانههای دوستش سنگینی میکند
چند لحظه بعد، نفسش را بیرون داد و سعی کرد فضا را عوض کند:
یونا: امروز میری باشگاه؟
نیکی بند کولهاش را روی شانه جابهجا کرد
+ اره.
یونا لبخند زد
یونا: خوبه... وگرنه تهیونگ خودشو میکشت که چرا شاگرد اولش نیومده.
نیکی خندید
+ نه بابا... اون فقط از تمرین عقب افتادنم حرص میخوره.
یونا با شیطنت ابرو بالا انداخت:
یونا: آره آره... هرچی تو بگی...
نیکی با آرنج آرامی به بازویش زد
+ برو گمشو.
هر دو خندیدند و از درِ دانشگاه بیرون رفتند.
ــــــــــــــ
بعدازظهر، هوای سئول گرمتر شده بود، نیکی بعد از خداحافظی با یونا، مستقیم به سمت باشگاه بوکس رفت.
همین که در را باز کرد، بوی آشنای چرم دستکشها و صدای برخورد مشتها با کیسههای بوکس، خستگی را برای چند لحظه از یادش برد.
تهیونگ همانطور که دست هایش را داخل جیب شلوار ورزشی اش گذاشته بود، از آن طرف سالن نگاه کوتاهی به او انداخت
تهیونگ: پنج دقیقه دیر کردی.
نیکی کیفش را روی نیمکت گذاشت
+ چهار دقیقه و پنجاه ثانیه.
تهیونگ بدون اینکه تغییری در حالت صورتش ایجاد شود، به ساعت مچیاش نگاه کرد
تهیونگ: همون پنج دقیقه.
نیکی زیر لب خندید
+ چه سختگیر...
تهیونگ: گرم کن.
نیکی موهایش را محکمتر بست، طناب را برداشت و شروع به گرم کردن بدنش کرد.
چند نفر از دختر های باشگاه، از گوشهی سالن نگاهش میکردند.
یکی از آنها زیر لب گفت:
دختر: معلوم نیست تهیونگ چی تو این دخترِ امریکایی دیده...
دختر کناری پوزخندی زد.
دختر²: هر مسابقهای باشه، اول از همه با نیکی تمرین میکنه.
دختر¹: انگار فقط اون شاگردشه.
نیکی حرف هایشان را شنید اما مثل همیشه هیچ اهمیتی نداد، تهیونگ دستکشها را سمتش پرت کرد
تهیونگ: روی رینگ.
+ اوکی.
چند دقیقه بعد، صدای مشت های نیکی تمام سالن را پر کرده بود؛ ضربه هایش سریع، دقیق و حسابشده بودند.
تهیونگ هر بار فقط با تکان کوتاه سر، ایرادهایش را میگرفت:
تهیونگ: گاردت.
- ۶۴۲
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط