پارت۱

پارت۱

صبح شده بود افتاب از لای پنجره روی صورتم میتابید.
از روی کاناپه بلند شدمو کشو فوسو به خودم دادم تهیونگو از سرویس امد بیرون، به دیوار تکیه داد و با شیطنت نگام کرد
تهیونگ:عزیزم چرا روی کاناپه وقتی بغل من هست؟
بعد چشمکی زد چشمامو چرخوندمو بی اهمیت بهش بلند شدم.
از کنارش رد شدم رفتم توی اتاقو حاضر شدم از اتاق اومدم بیرون که دیدم تهیونگ صبحونه رو چیده.
تهیونگ:بیا صبحونتو بخود انقدرم ناز نکن دختر. معذرت میخوام درست میگی نباید برای یه نمره دعوات میکردم تو همیشه بهترین بودی.
ا.ت:ببخشید استاد کیممم من دیرم میشه باید برم
منتظر حرفش نموندو کیف کوچیکمو برداشتمو از خونه زدم بیرون.
عمرا حالا حالاها ببخشمش،باید یاد بگیره که سر نمره با من دعوا نکنه.
اون که شرایط منو دید من مهمون داشتم نتونستم درس بخونم،خوبه خوش داره تو اون خونه زندگی میکنه.
چطور هم برای امتحان به اون سختی بخونم هم برای ۱۰ نفر مهمونی راه بندازم.
همیشه با ماشین تهیونگ میرفتم ولی ایندفعه با مترو رفتم.

ویو تهیونگ

حتی منتظر نموند که چیزی بگم
میدونم من از اینکه توی خونه استاد کیم ثدام کنه خوشم نیاد واسه همین اینو میگفت تا اذیتم کنه
البته حق داشت من اونو بخاطر یه نمره سرزنش کردم در صورتی که اون همیشه بهترین نمره هارو میگرفتو ایندفعه به خاطر مهمونامون نتونست درست بخونه.
پس تصمیم گرفتم از دلش در بیارم چند وقت پیش یه گردنبند دیده بود که خیلی خوشش اومد برای همین شماره اونجارو برداشتم تا بعدا سفارشش بدم
ساعتو نگاه کردم
اوه اوه دیر شده سریع یه چند تیکه پنکیک خوردم و برای ا.ت چون صبحونه نخورده بود بسته بندی کردم ببرم بدم بهش.
سوار ماشین شدم جای ا.ت کنارم خالی بود
اینکه صبحا پر انرژی برام از روزی که میخواد شروع کنه بگه و از استادا و دانشگاه غر بزنه برام شده بود جزوی ار روتین زندگیم...
بین راه زنگ زدمو گردبندو سفارش دادم.
بلاخره بعد از چند مین رسیدم.
اول رفتم دفتر و بعدش سر کلاس، هانا دوست ا.ت از رابطه ما خبر داشت.
تهیونگ:خانم پارک هانا؟
هانا:بله
تهیونگ:یه لحظه میشه بیرون وقتتونو بگیرم
هانا:حتما
دنبالم اومد
ا.ت اول کنجکاو شد ولی بعدش دوباره بیخیال به دفترش نگاه کرد
از هانا خواستم پنککیکارو به ا.ت بده، اون هم ازم گرفتشونو زیر لباسش قائم کرد
وارد کلاس شدیم که هانا رفت نشستو پنکیکارو به ا.ت داد
نگاه ا.ت بین منو جعبه پنکیک چرخیدو جعبه رو گذاشت تو کیفشو دوباره نگاهشو ازم گرفت
حضور غیاب میکردم که صدای در زدن اومد....
ادامه دارد

خوشتون اومد
جینو جیهوپم فردا میزارم
دیدگاه ها (۳)

بانو فالوشه؟https://wisgoon.com/olivia66

پارت ۱۱تا چشمم به وسایلی که برام خریده بود افتاد چشمام برق ز...

《برادره ناتنیم》(پارت ۲)ویو ا/توقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضر...

نام رمان : A Heart in the Darkness

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط