برادرخواندهیمن پارت26:
جونگهیون با خانواده لیلیانا قرار گذاشته بود که قبل از برگشتن لیلیانا و مادرش به ایتالیا به دیدارشون برن و هدایایی رو براش ببرن. از سرکش بودن پسرش خبر داشت و میخواست پسرش و لیلی زودتر نامزد بشن تا خیالش از بابتشون راحت بشه. دقایقی بود که مهمونِ خونه ووبین بودن. یوری سعی میکرد مثل جیاون رفتار خانومانهای داشته باشه ولی در واقع نمیتونست از لیلیانا چشم برداره و با لبخند بهش زل زده بود. جونگهیونم با دوست و شریک چندین سالهش، ووبین حسابی گرم گرفته بود و با هم میگفتن و میخندیدن. جونگکوک و لیلیانا کنار هم نشسته بودن و هر از گاهی با هم صحبت میکردن. تهیونگ هم بر خلاف میلش اومده بود فقط از روی کنجکاوی.. میخواست ببینه در مقابل کی باخت داده! استلا، مادر لیلیانا زنی با سیاست و حواس جمع بود و توی همون چند دقیقه همه رو آنالیز کرده بود. جیاون سمت تهیونگی که کنارش نشسته بود برگشت و با صدای آرومی گفت:
_چرا انقدر ساکتی؟
تهیونگ نگاهشو از خندههای جونگکوک و لیلیانا گرفت. تو آتیش حسادت میسوخت و دم نمیزد.
_با کی صحبت کنم؟ استلا خوبه؟
جیاون خندید اما تهیونگ حتی نمیتونست زورکی لبخند بزنه.
_ایده خوبیه اتفاقا همش داره نگات میکنه فک کنم از تو بیشتر خوشش اومده تا جونگکوک
تهیونگ نگاهی به استلا انداخت و بعد لیلیانا و جونگکوک رو از نظر گذروند که همچنان در حال صحبت و خنده بودن.
_مادره مهم نیست مهم دخترهست که ظاهرا خیلی خوشش اومده!
طوری جملهشو با انزجار به زبون آورد که جیاونم متوجه حسادتش میشد اما فکر میکرد درد پسرش ازدواجه.. فکر میکرد بخاطر فاصله سنی چند ماههش با جونگکوک، حسادت میکنه که اون با وجود کوچیکتر بودنش زودتر داره صاحب خانواده میشه.
_این خانواده دختر دیگهای نداره ولی جونگهیون شریک زیاد داره از دخترای آسیایی گرفته تا اروپایی و آمریکایی هر کدوم بیشتر مورد پسندت باشه..
تهیونگ حرفشو قطع کرد:
_ممنون ولی من برنامهای برای تشکیل خانواده ندارم!
قبل از اینکه جیاون جوابی بده با نزدیک اومدن استلا، مکالمهشون نصفه موند.
_خانم جیاون؟
جیاون نگاهشو سمت استلایی که روی مبل بغلی مینشست داد. استلا با لحجه ایتالیایی، به کرهای گفت:
_خوبه ما هم با همدیگه صحبت کنیم و آشنا بشیم
جیاون با لبخند تصنعیای جواب داد:
_درسته خانم استلا
استلا به تهیونگ اشاره کرد:
_مشخصه پسرتون خیلی متین و آقا هستن
جیاون با خنده نگاهی به تهیونگ انداخت و بعد رو به استلا جواب داد:
_ممنون
استلا اینبار نگاهشو به یوری داد.
_دخترتونم زیبا و دوست داشتنین
جیاون با سیاست گفت:
_مثل دختر شما
استلا از سیاست زن مقابلش جا خورد. پس اونم مثل خودش خوب بلد بود چطور حرف بزنه و رفتار کنه.
_جونگکوک چطور پسریه؟ چون فرزند خودتون نیست بیشتر میتونم اعتماد کنم که ازش به دروغ تعریف نمیکنید.
تهیونگ با شنیدن این حرف استلا که توهین به جونگکوک محسوب میشد اخماشو تو هم کشید. جیاون یه تای ابروشو بالا داد و بازم با سیاست جوابشو داد:
_جونگکوک هم خیلی با وقار و آقاست و هم نیازی به تعریف دروغین نداره، در ضمن جونگکوک برای من با تهیونگ هیچ فرقی نداره!
استلا با شنیدن جواب کوبنده جیاون گفت:
_حتما اینطوره
و دیگه حرفی نزد. تهیونگ از اول با دیدن لیلیانا و جونگکوک در کنار هم احساس بدی داشت. حالا هم که حس میکرد نفسش بالا نمیاد و نمیتونه بیشتر از اون نگاشون کنه رو به استلا گفت:
_ببخشید سرویس بهداشتی کجاست؟
استلا با دست به قسمتی از عمارت مجللشون اشاره کرد و گفت:
_انتهای اون سالن. به رزا میگم راهنماییتون کنه.
خواست رزا، خدمتکار عمارت رو صدا بزنه که تهیونگ گفت:
_ممنون نیازی نیست
تحمل دلبریای لیلیانا از جونگکوک براش به قدری سخت بود که بلافاصله از جاش بلند شد و به سمتی که استلا اشاره کرده بود رفت.
جونگهیون با خانواده لیلیانا قرار گذاشته بود که قبل از برگشتن لیلیانا و مادرش به ایتالیا به دیدارشون برن و هدایایی رو براش ببرن. از سرکش بودن پسرش خبر داشت و میخواست پسرش و لیلی زودتر نامزد بشن تا خیالش از بابتشون راحت بشه. دقایقی بود که مهمونِ خونه ووبین بودن. یوری سعی میکرد مثل جیاون رفتار خانومانهای داشته باشه ولی در واقع نمیتونست از لیلیانا چشم برداره و با لبخند بهش زل زده بود. جونگهیونم با دوست و شریک چندین سالهش، ووبین حسابی گرم گرفته بود و با هم میگفتن و میخندیدن. جونگکوک و لیلیانا کنار هم نشسته بودن و هر از گاهی با هم صحبت میکردن. تهیونگ هم بر خلاف میلش اومده بود فقط از روی کنجکاوی.. میخواست ببینه در مقابل کی باخت داده! استلا، مادر لیلیانا زنی با سیاست و حواس جمع بود و توی همون چند دقیقه همه رو آنالیز کرده بود. جیاون سمت تهیونگی که کنارش نشسته بود برگشت و با صدای آرومی گفت:
_چرا انقدر ساکتی؟
تهیونگ نگاهشو از خندههای جونگکوک و لیلیانا گرفت. تو آتیش حسادت میسوخت و دم نمیزد.
_با کی صحبت کنم؟ استلا خوبه؟
جیاون خندید اما تهیونگ حتی نمیتونست زورکی لبخند بزنه.
_ایده خوبیه اتفاقا همش داره نگات میکنه فک کنم از تو بیشتر خوشش اومده تا جونگکوک
تهیونگ نگاهی به استلا انداخت و بعد لیلیانا و جونگکوک رو از نظر گذروند که همچنان در حال صحبت و خنده بودن.
_مادره مهم نیست مهم دخترهست که ظاهرا خیلی خوشش اومده!
طوری جملهشو با انزجار به زبون آورد که جیاونم متوجه حسادتش میشد اما فکر میکرد درد پسرش ازدواجه.. فکر میکرد بخاطر فاصله سنی چند ماههش با جونگکوک، حسادت میکنه که اون با وجود کوچیکتر بودنش زودتر داره صاحب خانواده میشه.
_این خانواده دختر دیگهای نداره ولی جونگهیون شریک زیاد داره از دخترای آسیایی گرفته تا اروپایی و آمریکایی هر کدوم بیشتر مورد پسندت باشه..
تهیونگ حرفشو قطع کرد:
_ممنون ولی من برنامهای برای تشکیل خانواده ندارم!
قبل از اینکه جیاون جوابی بده با نزدیک اومدن استلا، مکالمهشون نصفه موند.
_خانم جیاون؟
جیاون نگاهشو سمت استلایی که روی مبل بغلی مینشست داد. استلا با لحجه ایتالیایی، به کرهای گفت:
_خوبه ما هم با همدیگه صحبت کنیم و آشنا بشیم
جیاون با لبخند تصنعیای جواب داد:
_درسته خانم استلا
استلا به تهیونگ اشاره کرد:
_مشخصه پسرتون خیلی متین و آقا هستن
جیاون با خنده نگاهی به تهیونگ انداخت و بعد رو به استلا جواب داد:
_ممنون
استلا اینبار نگاهشو به یوری داد.
_دخترتونم زیبا و دوست داشتنین
جیاون با سیاست گفت:
_مثل دختر شما
استلا از سیاست زن مقابلش جا خورد. پس اونم مثل خودش خوب بلد بود چطور حرف بزنه و رفتار کنه.
_جونگکوک چطور پسریه؟ چون فرزند خودتون نیست بیشتر میتونم اعتماد کنم که ازش به دروغ تعریف نمیکنید.
تهیونگ با شنیدن این حرف استلا که توهین به جونگکوک محسوب میشد اخماشو تو هم کشید. جیاون یه تای ابروشو بالا داد و بازم با سیاست جوابشو داد:
_جونگکوک هم خیلی با وقار و آقاست و هم نیازی به تعریف دروغین نداره، در ضمن جونگکوک برای من با تهیونگ هیچ فرقی نداره!
استلا با شنیدن جواب کوبنده جیاون گفت:
_حتما اینطوره
و دیگه حرفی نزد. تهیونگ از اول با دیدن لیلیانا و جونگکوک در کنار هم احساس بدی داشت. حالا هم که حس میکرد نفسش بالا نمیاد و نمیتونه بیشتر از اون نگاشون کنه رو به استلا گفت:
_ببخشید سرویس بهداشتی کجاست؟
استلا با دست به قسمتی از عمارت مجللشون اشاره کرد و گفت:
_انتهای اون سالن. به رزا میگم راهنماییتون کنه.
خواست رزا، خدمتکار عمارت رو صدا بزنه که تهیونگ گفت:
_ممنون نیازی نیست
تحمل دلبریای لیلیانا از جونگکوک براش به قدری سخت بود که بلافاصله از جاش بلند شد و به سمتی که استلا اشاره کرده بود رفت.
- ۷۶۴
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط