فیکشن هزبین هتل TVDeer
🪶 فیکشن هزبین هتل (TV-Deer):
✍🏻 پارت هفدهم:
- مــ..من.. نمیدونم.. اما هنوز اون حس رو بهش دارم.. انگار نمیتونم همه چیزو فراموش کنم..
~ نگران نباش.. من و تو یه نفریم، پس اگه من رابطمو باهاش حفظ کنم آینده تو هم تغییر میکنه!
واکس با درد نگاهش میکنه، میدونه که مجبوره وینسنتو بکشه و نمیشه جلوی این اتفاقو گرفت..
- (باخودش میگه: حتی اگه من نکشمش، سر موقع، خودش میمیره.. اشتباهی که کردم نه راه پس داره نه راه پیش..) اره.. به گمونم..
~ ولی نگفتی چجوری اومدی اینجا..
- عام.. من؟ خب..
واکس نمیدونه چی بگه آروم سرشو بالا میاره و برای یه لحظه یه دروغ تمیز و جدید دیگه به ذهنش میرسه..
- خب.. خب، من تو آینده قدرت زیادی دارم.. خودم اومدم اینجا، با دستگاهی که خودم ساختم!
~ این خوبه..
- چرا؟
~ چون آزادی هروقت که بخوای برگردی..
واکس قیافشو توهم میکشه.. کاش واقعا همینطور بود.. شاید بهتره واقعیتو بگه؟
- خب.. شایــد من.. نه بیخیال..
~ اگه لازمه بدونم بهم بگو..
- نه فراموشش کن.. شاید بعدا..
ازجاش بلند میشه و میره درو باز کنه که بره بیرون..
~ پس صبر کن منم باهات بیام!
با اینکه واکس ترجیح میداد تنها بره ولی چیزی نمیگه.. دوتایی باهم میرن بیرون و واکس تا نیمه مسیر کاملا ساکته و تو خودشه..
ساکت تا جایی که وینسنت به جلو اشاره میکنه و میگه..
~ واکس، ببین کی اینجاس!
واکس سرشو بالا میاره و وقتی جلو رو میبینه سرجاش خشک میشه..
طرف مقابل هم وامیسته و با تعجب و سردرگمی نگاهشون میکنه..
بالاخرهههه.. بالاخرهههه.. گشادی درونمو سرکوب کردم، کارامو ول کردم و پارت جدید نوشتم..🤡👍🏻
✍🏻 پارت هفدهم:
- مــ..من.. نمیدونم.. اما هنوز اون حس رو بهش دارم.. انگار نمیتونم همه چیزو فراموش کنم..
~ نگران نباش.. من و تو یه نفریم، پس اگه من رابطمو باهاش حفظ کنم آینده تو هم تغییر میکنه!
واکس با درد نگاهش میکنه، میدونه که مجبوره وینسنتو بکشه و نمیشه جلوی این اتفاقو گرفت..
- (باخودش میگه: حتی اگه من نکشمش، سر موقع، خودش میمیره.. اشتباهی که کردم نه راه پس داره نه راه پیش..) اره.. به گمونم..
~ ولی نگفتی چجوری اومدی اینجا..
- عام.. من؟ خب..
واکس نمیدونه چی بگه آروم سرشو بالا میاره و برای یه لحظه یه دروغ تمیز و جدید دیگه به ذهنش میرسه..
- خب.. خب، من تو آینده قدرت زیادی دارم.. خودم اومدم اینجا، با دستگاهی که خودم ساختم!
~ این خوبه..
- چرا؟
~ چون آزادی هروقت که بخوای برگردی..
واکس قیافشو توهم میکشه.. کاش واقعا همینطور بود.. شاید بهتره واقعیتو بگه؟
- خب.. شایــد من.. نه بیخیال..
~ اگه لازمه بدونم بهم بگو..
- نه فراموشش کن.. شاید بعدا..
ازجاش بلند میشه و میره درو باز کنه که بره بیرون..
~ پس صبر کن منم باهات بیام!
با اینکه واکس ترجیح میداد تنها بره ولی چیزی نمیگه.. دوتایی باهم میرن بیرون و واکس تا نیمه مسیر کاملا ساکته و تو خودشه..
ساکت تا جایی که وینسنت به جلو اشاره میکنه و میگه..
~ واکس، ببین کی اینجاس!
واکس سرشو بالا میاره و وقتی جلو رو میبینه سرجاش خشک میشه..
طرف مقابل هم وامیسته و با تعجب و سردرگمی نگاهشون میکنه..
بالاخرهههه.. بالاخرهههه.. گشادی درونمو سرکوب کردم، کارامو ول کردم و پارت جدید نوشتم..🤡👍🏻
- ۹۲۷
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط