گاهی سراغم را بگیر از کوچه های آشتی

گاهی سراغم را بگیر از کوچه های آشتی
از حس بی تاب دلت حسی که بود و داشتی

گاهی مرا فریاد کن شاید من اینجا بشنوم
یادی بکن از مرده ای که زنده می پنداشتی

آن دورها آن روزها گفتی که مجنون منی
گفتی که از شوریدگی سر را به صحرا می زنی

لرزیده ام بی انتها از آن جنون ...آن ادعا
یادی کن از بیدی که در احساس لیلا کاشتی

گاهی شبی در خلوتی یادی کن از حال زنی
احساس کن بر پیکرش با بوسه آتش میزنی

هم بغض تخت و بسترت خود را به دریا وابده
دریای چشمان کسی که برکه اش انگاشتی

این روزها این فصل ها لیلای طوفانی شدم
از شهر دلگیرم ببین من هم بیابانی شدم

باران به باران میروم بی چتر پشت سایه ها
خواب قشنگی دیده ام یک مرد ، گریه ، آشتی.
دیدگاه ها (۲)

کاشمرا بازگردانیبه ابتدای نگاهیکه انتهایتمام دلخوشی هایم بود...

.

بگذار فیلتر کنند،بگذار دستشان روی هر دکمه ای که میخواهد برود...

خستگی را زندگی کرده ام... میخواهم کمی هم زندگی را خسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط