دلتنگ کسی هستـم، دلتنگ نگاهم نیست

دلتنگ کسی هستـم، دلتنگ نگاهم نیست
من منتظـرم امـا، او چشم به راهـم نیست

در سینه ی من غوغاست او بی خبر از حالم
در موج غم و اندوه ، افسوس پناهم نیست

در خود گره ای کورم ، می سوزم و می سازم
بر سوز دلم غیـر از ، اشکی که گواهم نیست

شرح من و احوالم ، هر لحظه پر از درد است
همچون شب تارم که بی نورم و ماهم نیست

او یوسف عشق است و ، من هم که زلیخایم
عشق است و رسوایی، باکی ز گناهم نیست

از درد پـرم امـشب ، کـو سنگِ صبـورِ من؟
امشب چه کنم مرهم، برغصه و آهم نیست
دیدگاه ها (۱)

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ کجاست چراغی کهبر شب های تنهاییم بتابدو کو دستِ پر...

نبودنت دلتنگی ستو بودنت آرامشردّ پای عشقیای همیشه در من همیش...

بمان در باغِ پاییزی احساسمتو ای گل پونه‌ی دشتِ امید و آرزوها...

دوست دارم که تو را«شعر» بگویم ؛ غزلم!به تو هی « جان من » و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط