پارت

پارت 9
نفس
اقاجون:بچه ها برید اتافاتون حرفاتون و بزنید
من و نگار :چشم آقا جون
و به سمت پله ها رفتیم ارتین و ارمبن هم دنبالمون اومدن من رفتم تو اتاق خودم و نگار هم با ارمین رفت اتاق خودش
ارتین هم دنبالم اومد تو اتاقم و پشت سرش درم قفل کرد
وای نکنه بخواد کارای خاکبرسری انجام بده 😨 نمیدونم چرا ی دفعه استرس گرفنم
من: چیزه من می رم اونجا تو هم برو او جا بشین
یه دفعه ارتین ی قهقه ای زد جوری می خندید که انگار بامزه ترین جک سال رو براش گفتن
بی شعور برا چی می خنده
شیطونه میگه بزن از وسط نصفش کن،😠 شیطونه غلط میکنه
وای ببین چطوری می خنده بی شعور چال گونه هم داره 😡
منم موخوااام 😢
با خندش منم لبخندم باز شد با لبخند داشتم نگاهش میکردم که سرش و بلند کرد هنوز لبخند رو صورتش داشت
یهو لبخندم و جمع کردم به جاش اخم کردم 😡 نگاهش کردم
من:میشه بگی چه چیز خنده داری گفتم که این‌طوری می خندی
ارتین با لبخند شیطون نگاهم کرد و گفت:تو از من میترسی 😉 😎
،من با تنه پته گفتم :چی می می گی ت تو
همینطوری که اون چند قدم جلوتر میومد منم با قدم های اون هی عقب تر میرفتم
از اونجایی که من خیلی شناسم تو این مواقع عالی خوردم به دیوار
واااایی نه 😨 😵
اونم دوتادستاشونم گذاشت بغل شونه هام وای اصلا و راه فرآر ی نداشتم
با تنه پته گفتم :دست دستتو بر بردار
ارتین با لبخند ش یطونش گفت:اگه بر ندارم چیکار میکنی اونوقت خانم کوچلو 😉
من:جیغ میزنم برزین سرت
ارتین با خنده :اونوقت ابرو تو میره نه من ، من که اصلا برام مهم نیست 😂
با قیافه ی زار گفتم :ارتین تو رو خدا دستت و بردار
ارتین با لبخند ملیح و درحالی که با پشت دستش گونمو نوازش میکرد گفت:امشب خیلی خوشگل شد یا 😊 ☺
تو چشماش نگاه کردم نمیدونم چرا اینقدر چشماش رو دوست داشتم
با گونه های سرخ و لبخند سرم انداختم پایین و گفتم :تو هم خیلی جذاب شدی
با دستش چونمو آورد بالا
صورتش داشت هی نزدیک و نزدیک تر میشد
با چشمای گرد شده داشتم نگاهش میکردم باورم نمیشه ارتین ، ارتین تهرانی که همه از غرورش حرف میزنن
داشت منو میبوسید
وای خدای من😰 😖
داشتم با چشمای از حدقه در اومدم نگاهش میکردم که.........

ا زرنگی بقیش و بعدا می زارم


با تشکر از شما aram

لا یک ، کامنت، فا لو فراموش نشه
دیدگاه ها (۱)

پارت 10نگار وقتی اومدیم تو اتاق ارمین در و قفل کرد وای چرا د...

#ست#لباس

#ست#دخترونه

#ست#لباس

رمان بغلی من پارت ۸۵ارسلان: داشتم با تلفن صحبت می‌کردم که در...

رمان بغلی من پارت ۱۰۱و۱۰۲و۱۰۳ارسلان: دیانا دیانا: بله جایی و...

پارت11رمان فیککه یهو نگاه های سنگین کشی رو روی خودم حس کردمن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط