آخرن سفارش امشب رو هم آماده رد

آخرين سفارشِ امشب رو هم آماده كردى.
مثلِ تمامِ دوماهه گذشته،اون پسرِ عجيب و تا حدودى جذاب،پشتِ پيشخوانِ بار نشسته بود و با نگاهه خيره اش،براندازت ميكرد.
مارتينى كه سفارش داده بود رو،مقابلش روىِ پيشخوان قرار دادى:
"اين آخرين سفارشِ امشبِ،بعد از خوردنش برو!"
پسر ابرويى بالا انداخت و نيشخندى زد:
"بعد از خوردنش برم؟نكنه جدا فكر ميكنى عاشقِ مارتينى هايى كه درست ميكنى شدم،بيبى؟"
گيج شده نگاهش كردى:
"پس حتما خيلى بيكار و علافى كه هرشب اينجا ميشينى و نگاهم ميكنى!"
اون اينبار تك خنده اى كرد و گفت:
"اوه؟پس متوجه نگاهم روىِ خودت شدى،خوبه!ديگه واقعا داشت كسل كننده ميشد سوييتى..خب بزار اينطور بپرسم،چطوره امشب به جاىِ مارتينى،من رو به خوردنِ چيزِ ديگه اى دعوت كنى؟"
كمى سرت رو كج كردى و پرسيدى:
چی؟
پسر نگاهه عجيبى بهت انداخت:
"مثلا تورو؟از خواب هاىِ تكراريم خسته ام،ميخوام تو واقعيت حست كنم،نظرت چيه سوييتى؟"
"فكر نميكردم ظرفيتت انقدر پايين باشه!مست شدى؟"
"اول با سوارى شروع ميكنيم،تا برسيم به جاهاىِ خوبش!"
لبخند روىِ لبهات ماسيد و نگاهت شوكه شد.پسرِ مقابلت اما زمانى كه رى اكشنت رو ديد،نرم خنديد و با ابرو،اشاره اى به كلاه كاسكتى كه روىِ پيشخوان قرار داشت،زد:
"منظورم موتور سوارى بود خوشگله!البته اينكه برام رايدش كنى هم دوست دارم!"
نماجون با شيطنت لب زد:
پسر سرى تكون داد،پايه گيلاسى كه توش مارتينى بود رو گرفت و گفت:
دیدگاه ها (۰)

سوالى نگاهش كردى و همونطور كه پيشبندى كه دورِ كمرت بسته شده ...

"خيلى بد ميخوامش…و حتى ميتونم كارى كنم توهم خيلى بد براش بيق...

آره،همه اش رو به خوبى به ياد داشتى.اون آيينه كوفتى كه جیمین ...

فحشى زيرِ لب نثارش كردى و با قدم هايى بلند،تنه اى بهش زدى و ...

امشب تولد ١٨ سالگيت بود و قرار شد فردا با دوست صميميت به ارد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط