ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡1
________________________
زینگ زینگ...صدای زنگ تفریح مدرسه فضا رو پر کرد و دانش آموزای ابتدایی و امادگی با تمام سرعت مشغول جمع کردن وسایلاشون از روی نیکمت ها و گاهی از روی زمین داخل کیفاشون بودن که راهی خونه بشن..خونه ای که باید حکم یه مکان آرامش بخش و امید و زندگی میداد جایی که باید برای رفتن بهش ساعت شماری کرد و براش حتی ذره ای دلتنگ شد اما واسه سومی هم همینطور بود؟...ممکن بود برای سومی هم روزی پیش بیاد که برای رفتن به خونه عجله کنه و سر راهش بچه هارو کنار بزنه و میون جمعیت پدر مادرشو صدا کنه؟...همچی ایده آل تا یک روز..اون روز شوم....
*سومی و پدرش قرار بود برای جشن تولد ۶ سالگیش برن شهربازی،سومی اونروز از صبح فکر میکرد که دامن صورتیشو بپوشه یا باید یه شلوار راحتی که بتونه راحت بازی کنه بپوشه؟دستبند صورتیشو دستش کنه که وقتی پشمک میخوره به چشم بقیه بیاد و... شب شد و ساعت ها گذشت،مادر سومی وقتی سومی به دنیا اومد از پدرش جدا شد و بعد از اون سرپرستیشو پدرش بر عهده گرفت تا این که پدرش هم با یه خانم دیگه نامزد شد و هر از گاهی شبارو باهم میگذروندن ولی سومی میتونست از اتاقش صدای دعوای پدرش و اون زن غریبه رو بشنوه که سومی فقط براشون یه شئ اضافی تو زندگیشونه و باید از شرش خلاص بشن..پدرش با یه بسته چیپس و بلیت شهربازی به سمت سومی اومد تا اونموقع سومی فقط چشمش به بقیه مردم بود بچه هایی که با شادی بالا پایین میپریدن و میگفتن "میخوام سوار اون بشم میخوام سوار اون بشم!" و چراغای رنگی دستگاه ها برق خاصی به چشماشون مینداخت اما سومی هیچوقت اینهارو تجربه نکرده بود...هیچوقت...یا شاید...هنوز نه
پدر سومی:"آهه....بیا بلاخره اون صف لعنتی تموم شد..برات دوتا بلیت گرفتم فعلا اولیشو میتونی بری سوار...هی سومی_"
+(سومی حواسش فقط به مردم بود و با صدای پدرش به صورتش نگاه کرد و با صدای نازک کودکانه ای گفت)بله بابا...
پدر سومی:"....(کلافه دستی به موهاش کشید)میدونی...اون خانومی که قراره باهام نامزد کنه_"
*سومی بدون هیچ معطلی اجازه ادامه جمله رو به پدرش نداد و از نیکمت پایین اومد و بلیت هارو از دستش قاپید تا خودش تنها روانه دستگاه های بازی شد تا تنها بره سوار بشه.شاید چون میترسید.میترسید پدرش خام حرف های اون زن عفریته بشه و سومی رو به پرورشگاه بسپره تا اون زن رو راضی نگه داره...سومی به طرف دستگاه رفت و چند دور با اهنگ کودکانه ای که دستگاه پخش کرده بود سوار اسب ها میچرخید(بچه ها یادم نیست اسم دستگاه چیه ولی منظورم همونیه که اسب هست توش و تو دایره میچرخه) تا چند دور اول پدرش میون جمعیت براش دست تکون میداد و سومی هم با خوشحالی پشمک توی دستشو به نشانه بای بای تکون میداد.دور اول...دور دوم...و دور سوم...همچی تموم شد...سومی میون جمعیت با چشمای نگران دنبال پدرش بود ولی اثری از مردی با کاپشن سرمه ای کهنه و ته ریش و چشمای گود افتاده بین جمعیت نبود....پدرش...اون رو بین جمعیت ول کرده بود؟پدرش برای خرید بستنی رفته بود؟داشت با تلفن حرف میزد؟...هزاران هزار سوال ذهنشو درگیر کرده بود که متوجه توقف دستگاه و پایین اومدن بچه ها هم نشده بود تا اینکه پیرمرد صاحب دستگاه صداش کرد
#هی بچه جون...به کجا نگاه میکنی؟نمیخوای پیاده شی؟بلیتت فقط برای یه دور بود
+...ب..بابام...بابامو نمیبینم
#چی میگی بچه مگه میشه حتما رفته بیرون برو خودت دنبالش.
*سومی بدون معطلی در به در توی شهربازی دنبال پدرش بود ولی کسی حتی نیم نگاهی بهش هم نمیکرد...کم کم احساس چنگی داخل گلوش حس میکرد و سوزنی روی نوک بینی و چشماش قطره قطره اشک ریختند
+بابا!...بابا!...بابا کجایی!!...بابا... ____________________________
دوستان اولین پارت اپلود شد امیدوارم خوشتون بیاد حمایت کنید تا پارت های بعد رو فردا بزارم😉✨️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡1
________________________
زینگ زینگ...صدای زنگ تفریح مدرسه فضا رو پر کرد و دانش آموزای ابتدایی و امادگی با تمام سرعت مشغول جمع کردن وسایلاشون از روی نیکمت ها و گاهی از روی زمین داخل کیفاشون بودن که راهی خونه بشن..خونه ای که باید حکم یه مکان آرامش بخش و امید و زندگی میداد جایی که باید برای رفتن بهش ساعت شماری کرد و براش حتی ذره ای دلتنگ شد اما واسه سومی هم همینطور بود؟...ممکن بود برای سومی هم روزی پیش بیاد که برای رفتن به خونه عجله کنه و سر راهش بچه هارو کنار بزنه و میون جمعیت پدر مادرشو صدا کنه؟...همچی ایده آل تا یک روز..اون روز شوم....
*سومی و پدرش قرار بود برای جشن تولد ۶ سالگیش برن شهربازی،سومی اونروز از صبح فکر میکرد که دامن صورتیشو بپوشه یا باید یه شلوار راحتی که بتونه راحت بازی کنه بپوشه؟دستبند صورتیشو دستش کنه که وقتی پشمک میخوره به چشم بقیه بیاد و... شب شد و ساعت ها گذشت،مادر سومی وقتی سومی به دنیا اومد از پدرش جدا شد و بعد از اون سرپرستیشو پدرش بر عهده گرفت تا این که پدرش هم با یه خانم دیگه نامزد شد و هر از گاهی شبارو باهم میگذروندن ولی سومی میتونست از اتاقش صدای دعوای پدرش و اون زن غریبه رو بشنوه که سومی فقط براشون یه شئ اضافی تو زندگیشونه و باید از شرش خلاص بشن..پدرش با یه بسته چیپس و بلیت شهربازی به سمت سومی اومد تا اونموقع سومی فقط چشمش به بقیه مردم بود بچه هایی که با شادی بالا پایین میپریدن و میگفتن "میخوام سوار اون بشم میخوام سوار اون بشم!" و چراغای رنگی دستگاه ها برق خاصی به چشماشون مینداخت اما سومی هیچوقت اینهارو تجربه نکرده بود...هیچوقت...یا شاید...هنوز نه
پدر سومی:"آهه....بیا بلاخره اون صف لعنتی تموم شد..برات دوتا بلیت گرفتم فعلا اولیشو میتونی بری سوار...هی سومی_"
+(سومی حواسش فقط به مردم بود و با صدای پدرش به صورتش نگاه کرد و با صدای نازک کودکانه ای گفت)بله بابا...
پدر سومی:"....(کلافه دستی به موهاش کشید)میدونی...اون خانومی که قراره باهام نامزد کنه_"
*سومی بدون هیچ معطلی اجازه ادامه جمله رو به پدرش نداد و از نیکمت پایین اومد و بلیت هارو از دستش قاپید تا خودش تنها روانه دستگاه های بازی شد تا تنها بره سوار بشه.شاید چون میترسید.میترسید پدرش خام حرف های اون زن عفریته بشه و سومی رو به پرورشگاه بسپره تا اون زن رو راضی نگه داره...سومی به طرف دستگاه رفت و چند دور با اهنگ کودکانه ای که دستگاه پخش کرده بود سوار اسب ها میچرخید(بچه ها یادم نیست اسم دستگاه چیه ولی منظورم همونیه که اسب هست توش و تو دایره میچرخه) تا چند دور اول پدرش میون جمعیت براش دست تکون میداد و سومی هم با خوشحالی پشمک توی دستشو به نشانه بای بای تکون میداد.دور اول...دور دوم...و دور سوم...همچی تموم شد...سومی میون جمعیت با چشمای نگران دنبال پدرش بود ولی اثری از مردی با کاپشن سرمه ای کهنه و ته ریش و چشمای گود افتاده بین جمعیت نبود....پدرش...اون رو بین جمعیت ول کرده بود؟پدرش برای خرید بستنی رفته بود؟داشت با تلفن حرف میزد؟...هزاران هزار سوال ذهنشو درگیر کرده بود که متوجه توقف دستگاه و پایین اومدن بچه ها هم نشده بود تا اینکه پیرمرد صاحب دستگاه صداش کرد
#هی بچه جون...به کجا نگاه میکنی؟نمیخوای پیاده شی؟بلیتت فقط برای یه دور بود
+...ب..بابام...بابامو نمیبینم
#چی میگی بچه مگه میشه حتما رفته بیرون برو خودت دنبالش.
*سومی بدون معطلی در به در توی شهربازی دنبال پدرش بود ولی کسی حتی نیم نگاهی بهش هم نمیکرد...کم کم احساس چنگی داخل گلوش حس میکرد و سوزنی روی نوک بینی و چشماش قطره قطره اشک ریختند
+بابا!...بابا!...بابا کجایی!!...بابا... ____________________________
دوستان اولین پارت اپلود شد امیدوارم خوشتون بیاد حمایت کنید تا پارت های بعد رو فردا بزارم😉✨️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۲۱۵
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط