چندپارتی: وقتی باهاش قهر بودی و...pt¹

چندپارتی: وقتی باهاش قهر بودی و...pt¹
سکوت خونه ، روانمو بهم می‌ریخت!
این سکوت همیشگی بود؟!
قرار بود تا کی این وضعیت ادامه داشته باشه؟؟ تا همیشه؟؟
تا همین چند روز پیش تو کل خونه صدای خنده هامون پیچیده بود!
چیشد که اینجوری شد؟؟
ساعت از ده شب گذشته بود ولی هنوز خونه نیومده بود..فکر نمیکنم گالری تا این وقت شب باز باشه،نه؟!
چیزی که منو میسوزوند این بود که...من هیچی نمیتونستم بگم..چون مقصرش خودم بودم!
*فلش بک*
هه جین که همیشه فوبیای حرف زدن تو جمع داشت ، الان داشت با ذوق روزشو برای جمع دوستاشون تعریف میکرد..یه دورهمی کوچیک بود ولی داست خیلی بهشون خوش میگذشت..
"وقتی نشون رئیس دادم ، شوکه شد!..جوری نگاهش کرد انگار یه اثر هنریه!"
یونگی اروم خندید..از چشم هه جین دور نموند ولی نمیخواست حال خوبشو خراب کنه پس با همون ذوق ادامه داد:" خیلی خیلی خوشش اومد..جوری که همون لحظه درخواستمو قبول کرد!...قرار شد چندتا از نقاشی هامو بزارن تو گالری تا بقیه بیان ببینن..وای اون لحظه انقدر خوشحال بودم که نزدیک بود سکته کنم!"
جمله ی اخر رو با نهایت ذوق گفت انگار الان دقیقا تو همون لحظه قرار داشت!..از نظر اون همچی عالی بود و اون روز ، انگار بهترین روز از زندگیش بود..
ولی همچی خراب شد
اونم فقط با یه کلمه!...با یه جمله ی غیر عمد...جمله ای که از روی شوخی برای خندیدن زده شد ولی ظاهرا هرکسی رو نمیخندوند...مخصوصا هه جین رو!
یونگی بدون اینکه ذره ای به حرفش فکر کنه لب زد:"چه عجب! بالاخره یه نفر پیدا شد که از اون خوشش بیاد!"
همه خندیدن..خنده ی همه پررنگ تر و لبخند هه جین اروم اروم محو میشد..با همون لبخندی که بزور زده بود:"مگه..مشکلی داشت؟!"
_"دقیقا حق با توعه...باید به عنوان اثر هنری جایزه نوبل برنده میشد!"
تنها چند لحظه طول کشید تا بفهمه چیکار کرده!..دقیقا زمانی فهمید چیکار کرده که همه با صدای بلند میخندیدن..ولی لبخند شیرین و پررنگ هه جین آروم از روی صورتش محو شد..انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده بود..انگار که اصلا نقاشی هاش داخل هیچ گالری ای نرفته بود..انگار الام زمان حال نبود، شیش ماه پیش بود که هه جین مثل الان ذوقش کور شده بود چون هیچکس از اون نقاشیش خوشش نیومده بود
هه جین سرشو انداخت پایین نمیخواست خودشو ضعیف نشون بده برای همین لبخند مصنوعی زد..مصنوعی بودن لبخند اپن رو فقط یونگی میفهمید..تو راه برگشت به خونه یه کلمه باهم حرف نزدن..یونگی سعی کرد باهاش حرف بزنه..گلوشو صاف کرد:"عزیزم؟"
هه جبن چند لحظه بعد گفت:"هوم؟"
اروم و سرد..یونگی لبخند خجالت زده ای زد:"ببینم حالت خوبه؟ غذای بورا خیلی بهت نچسبید نه؟"
_"هومم..."
یونگی سعی داشت باهاش حرف بزنه ولی..انگار خیلی دیر شده بود..اون بدون فکر کردن قلب پرنسسشو شکوند..ذوقشو کور کور کرده بود!
*پایان فلش بک*
یونگی:
همش تقصیر خودم بود..
به این توجه نکردم که اون قلب کوچیکش چقدر ممکنه با این حرفم بشکنه..
اشتباه کردم..اشتباه خیلی بزرگ!
تقریبا یه هفته میشه باهام حرف نمیزنه..اگر بزنه با لحن سرد..یا عصبی باهام حرف میزنه..نمیتونم بگم حق نداره..چون من میدونستم چقدر حساسه ولی بدون اینکه ذره ای فکر کنم حرف زدم..نباید اینجوری میشد..
من میخواستم بخندونمش..ولی فقط اذیتش کردم!
روی کاناپه لم داده بودم..منتظر بودم تا بیاد..از شدت فکر کردن سرم درد گرفت..سرمو تکیه دادم به مبل و چشمامو بستم..نفس عمیقی کشیدم..
تنها صدایی که به گوشم میرسید سکوت بود..سکوت عذاب آور خونه!
ولی سکوت خونه با صدای باز شدن در شکست...
ادامه دارد...
بچه ها من فیک هارو داخل نوت گوشیم مینویسم بعد یذره فونتم خراب شده بود برای همبن بین متن ها فکر کنم یکم فاصله افتاده..امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید
دیدگاه ها (۵۴)

خوشحال میشم اگه پرش کنید🩷https://abzarek.ir/service-p/msg/43...

دو پارتی:وقتی فیلم ترسناک دیده بودی و...pt²(end)ادامه:نامجون...

🏠پسر همسایه🏠 🪐P6🪐ویو ا.تاون شب رو با کلی فکر خواب...

"وقتی دوباره حرف زدیم فهمیدم که دیگه حتی به خودشم حسی که قبل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط