رئیس سخت گیر و مغرور من
رئیس سخت گیر و مغرور من
پارت ۲
ویو نویسنده یا راوی
از روزی که هانول به آن شرکت درخواست کار داده ۱ هفته میگذره
هانول هنوز منتظره تا از آن شرکت بهش زنگ بزنن یا پیامک بدن و بگن که درخواستش قبول یا رد شده ولی هنوز هیچ خبری از آن شرکت نبود نه زنگی نه پیامکی و این استرس و ترس هانول را بیشتر میکرد آن شرکت آخرین راه و امید هانول بود برای همین وقتی هانول به رد شدن درخواستش و رفتن از این شهر فکر میکرد خیلی ناراحت میشد دلش میخواست در این شهر بزرگ زندگی کند و دانشگاه برود ولی پیش خودش فکر میکرد غیر ممکنه است که آن شرکت درخواستش را قبول کند برای همین استرس و ترسش بیشتر میشد هانول از بچگی عاشق درس خواندن بود و دوست داشت به بهترین دانشگاه برود هانول از همان بچگی دختر باهوشی بود ولی وقتی به اینکه دیگه نمیتواند درس بخواند و دانشگاه برود فکر میکرد خیلی ناراحت میشد
ویو هانول
۱هفته از درخواست کارم میگذره و هیچ خبری نیست خیلی میترسم و استرس دارم که درخواست کارم را رد کنند ولی از اول هم میدانستم غیر ممکنه درخواست من را قبول کنند
منظورم اینکه همچین شرکت معروفی چرا باید یه کارمندی مثل من رو بخواهد و درخواستش را قبول کند ولی این تنها فرصتم هست نمیخواهم از دستش بدهم ولی بازم خیلی نا امیدم و حس میکنم هیچوقت درخواستم را قبول نمیکنند
ویو نویسنده یا راوی
هانول همین جوری به چیز های مختلف و نا امید کننده که استرس، نگرانی و ترسش را بیشتر میکرد، فکر میکرد تا اینکه صدای پیامکی را از گوشیش شنید فکر میکرد مثل همیشه پیامک های الکی و تبليغات است ولی وقتی پیامک را دید و آن را خواند نمیتوانست باور کند که چه چیزی را دارد میبیند و میخواند
باورش نمیشد فکر میکرد دارد خواب میبیند و اصلا نمیتوانست باور کند که این اتفاق در واقعیت برایش افتاده است و بالاخره هانول تونست یک......
ادامه دارد
پایان پارت ۲
نویسنده: سلامبچها ببخشید اگه پارت ۲ رو دیر گذاشتم این چند روز حالم خوب نبود و نیست برای همین پارت ۲ رو دید گذاشتم از همه تون معذرت میخوام و امیدوارم از پارت ۲ خوشتون بیاد و از رمانم حمایت کنید عاشقتونم منتظره پارت ۳ باشید
پارت ۲
ویو نویسنده یا راوی
از روزی که هانول به آن شرکت درخواست کار داده ۱ هفته میگذره
هانول هنوز منتظره تا از آن شرکت بهش زنگ بزنن یا پیامک بدن و بگن که درخواستش قبول یا رد شده ولی هنوز هیچ خبری از آن شرکت نبود نه زنگی نه پیامکی و این استرس و ترس هانول را بیشتر میکرد آن شرکت آخرین راه و امید هانول بود برای همین وقتی هانول به رد شدن درخواستش و رفتن از این شهر فکر میکرد خیلی ناراحت میشد دلش میخواست در این شهر بزرگ زندگی کند و دانشگاه برود ولی پیش خودش فکر میکرد غیر ممکنه است که آن شرکت درخواستش را قبول کند برای همین استرس و ترسش بیشتر میشد هانول از بچگی عاشق درس خواندن بود و دوست داشت به بهترین دانشگاه برود هانول از همان بچگی دختر باهوشی بود ولی وقتی به اینکه دیگه نمیتواند درس بخواند و دانشگاه برود فکر میکرد خیلی ناراحت میشد
ویو هانول
۱هفته از درخواست کارم میگذره و هیچ خبری نیست خیلی میترسم و استرس دارم که درخواست کارم را رد کنند ولی از اول هم میدانستم غیر ممکنه درخواست من را قبول کنند
منظورم اینکه همچین شرکت معروفی چرا باید یه کارمندی مثل من رو بخواهد و درخواستش را قبول کند ولی این تنها فرصتم هست نمیخواهم از دستش بدهم ولی بازم خیلی نا امیدم و حس میکنم هیچوقت درخواستم را قبول نمیکنند
ویو نویسنده یا راوی
هانول همین جوری به چیز های مختلف و نا امید کننده که استرس، نگرانی و ترسش را بیشتر میکرد، فکر میکرد تا اینکه صدای پیامکی را از گوشیش شنید فکر میکرد مثل همیشه پیامک های الکی و تبليغات است ولی وقتی پیامک را دید و آن را خواند نمیتوانست باور کند که چه چیزی را دارد میبیند و میخواند
باورش نمیشد فکر میکرد دارد خواب میبیند و اصلا نمیتوانست باور کند که این اتفاق در واقعیت برایش افتاده است و بالاخره هانول تونست یک......
ادامه دارد
پایان پارت ۲
نویسنده: سلامبچها ببخشید اگه پارت ۲ رو دیر گذاشتم این چند روز حالم خوب نبود و نیست برای همین پارت ۲ رو دید گذاشتم از همه تون معذرت میخوام و امیدوارم از پارت ۲ خوشتون بیاد و از رمانم حمایت کنید عاشقتونم منتظره پارت ۳ باشید
- ۴۴۲
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط