Knife Dead
Knife Dead
ادامه پارت ۱۱۹
نیم تنه کوتاه تک آستین با شلوار لی و کفش های سفید رنگ موهایش را افشون راه روی شانه هایش بودن هیچ گونه آرایش یا میکاپ ساده ای کافیش مشکی رنگ را پوشید و به آرامی در را باز کرد نگاهی به راه رو انداخت نشان میداد که همه آن ها بخواب عمیقی رفتن شایدم بخاطر این این که کله شب بیدار بودن ...
قرار کردن از آن نگهبان ها کار آسونی بود و بعد از گرفتن تاکسی نگاهی به عمارت انداخت و راهی شد ...
همان دقیقه بود که جین وو آن صحنه را دید با قدم های سریع به اتاق جوهیوک رفت ... وارد اتاق شد و با داد گفت
جین وو: جون .. .. پاشو زود باش ات فرار کرد
جونکوک سرش را از نو ملاف بیرون کشید و با حالت خوابالو گفت ..
جونکوک: فراری .. ! فرار کرده ... ؟
جوهیوک شانه ای که موهایش را باهاش شانه کرد را روی میز گذاشت
جوهیوک: چی... چجوری فرار کرده
جین وو: سوار تاکسی شدم و رفت
جونکوک درست مثل یک آدمی که شک بهش داده باشه چشم هایش را باز کرد و روی مبل مثل برق نشست ... شوکه و با چشم های درشت گفت
جونکوک: تو احمق چجوری بهش اجازه دادی
جین وو: خب اگه میتونستم اجازه نمیدادم
جونکوک عصب از روی مبل بلند شد و با قدم های سریع به اتاق خودش راهی شد ...
با هجوم وارد اتاق شد و سمته کمد لباس چنگ زد و با دید آنکه تمام لباس هایش تو کمد بود کمی ذهنش را درگیر کرد " اگه میخواست فرار کنه لباس هاشو جم میکرد پس حتما جای دیگه ای رفته " پیراهن مشکی و شلوار جین با پوتین های مشکی رنگ و موهای مرتب از اتاق خارج شد مثل همیشه چهره عصبی و ختنی به خودش گرفته بود و با قدم های سریع وارد اتاق کارش شد نگاهی به جوهیوک و جین وو انداخت
جو هیوک با نگرانی نجوا کرد
جوهیوک: اگه یکی مجبورش کرده باشه چی ...
جین وو : محاله .. اون نه گوشیداره نه هم با کسی دیگه ای بجز ما سه نفر در ارتباط هستش ...
جوهیوک: اون اینجوری نیست .. خودش نمیره .. جای رو ندارم بره
جونکوک سکوتش را شکست و با غضب و عصبانیت اضافه کرد
جونکوک: اگه با پاهای خودش رفته باشه این بار با دستهای خودم می کشمش ...
جین وو نگاه خنثی بهش انداخت ....
جین وو : جون من مطمئنم که اون کاری داره که رفته
جوهیوک در فکر فروع رفت و دستش را زیر چونه اش قرار گذاشت و با افکارش به جنگ افتاد
جوهیوک: آخه کجا رو داری که بری ات ....
جونکوک عصبی دستش را روی میز زد تا حدی که صداش بالا بره و با گذاشت دندون هایش رو هم غرید ...
جونکوک: فقد ... باید بفهمم که با پای خودت رفتی یا نه ...
به شدت عصبی از روی صندلی بلند شد و سمته در قدم برداشت ....
با قدم های خفن ای که بر روی زمین برمیداشت گفت
جونکوک: گروه پوتین پوش رو خبر کنید ..
جین وو : چشم ...
ادامه پارت ۱۱۹
نیم تنه کوتاه تک آستین با شلوار لی و کفش های سفید رنگ موهایش را افشون راه روی شانه هایش بودن هیچ گونه آرایش یا میکاپ ساده ای کافیش مشکی رنگ را پوشید و به آرامی در را باز کرد نگاهی به راه رو انداخت نشان میداد که همه آن ها بخواب عمیقی رفتن شایدم بخاطر این این که کله شب بیدار بودن ...
قرار کردن از آن نگهبان ها کار آسونی بود و بعد از گرفتن تاکسی نگاهی به عمارت انداخت و راهی شد ...
همان دقیقه بود که جین وو آن صحنه را دید با قدم های سریع به اتاق جوهیوک رفت ... وارد اتاق شد و با داد گفت
جین وو: جون .. .. پاشو زود باش ات فرار کرد
جونکوک سرش را از نو ملاف بیرون کشید و با حالت خوابالو گفت ..
جونکوک: فراری .. ! فرار کرده ... ؟
جوهیوک شانه ای که موهایش را باهاش شانه کرد را روی میز گذاشت
جوهیوک: چی... چجوری فرار کرده
جین وو: سوار تاکسی شدم و رفت
جونکوک درست مثل یک آدمی که شک بهش داده باشه چشم هایش را باز کرد و روی مبل مثل برق نشست ... شوکه و با چشم های درشت گفت
جونکوک: تو احمق چجوری بهش اجازه دادی
جین وو: خب اگه میتونستم اجازه نمیدادم
جونکوک عصب از روی مبل بلند شد و با قدم های سریع به اتاق خودش راهی شد ...
با هجوم وارد اتاق شد و سمته کمد لباس چنگ زد و با دید آنکه تمام لباس هایش تو کمد بود کمی ذهنش را درگیر کرد " اگه میخواست فرار کنه لباس هاشو جم میکرد پس حتما جای دیگه ای رفته " پیراهن مشکی و شلوار جین با پوتین های مشکی رنگ و موهای مرتب از اتاق خارج شد مثل همیشه چهره عصبی و ختنی به خودش گرفته بود و با قدم های سریع وارد اتاق کارش شد نگاهی به جوهیوک و جین وو انداخت
جو هیوک با نگرانی نجوا کرد
جوهیوک: اگه یکی مجبورش کرده باشه چی ...
جین وو : محاله .. اون نه گوشیداره نه هم با کسی دیگه ای بجز ما سه نفر در ارتباط هستش ...
جوهیوک: اون اینجوری نیست .. خودش نمیره .. جای رو ندارم بره
جونکوک سکوتش را شکست و با غضب و عصبانیت اضافه کرد
جونکوک: اگه با پاهای خودش رفته باشه این بار با دستهای خودم می کشمش ...
جین وو نگاه خنثی بهش انداخت ....
جین وو : جون من مطمئنم که اون کاری داره که رفته
جوهیوک در فکر فروع رفت و دستش را زیر چونه اش قرار گذاشت و با افکارش به جنگ افتاد
جوهیوک: آخه کجا رو داری که بری ات ....
جونکوک عصبی دستش را روی میز زد تا حدی که صداش بالا بره و با گذاشت دندون هایش رو هم غرید ...
جونکوک: فقد ... باید بفهمم که با پای خودت رفتی یا نه ...
به شدت عصبی از روی صندلی بلند شد و سمته در قدم برداشت ....
با قدم های خفن ای که بر روی زمین برمیداشت گفت
جونکوک: گروه پوتین پوش رو خبر کنید ..
جین وو : چشم ...
- ۵۵.۸k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط