از یک غریبهبه دلیل زندگیم
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
qart : ²
{ جونگکوک }
روی تخت توی اتاق تاریک که تنها نور ملایم ماه روشنش کرده بود لم داده بود.
یک دستش زیر سرش بود و با دست دیگری گوشی را به گوشش چسبانده بود.
یونگی ، بهترین دوستش درخواستی از او داشت که نمیدانست قرار از زنگدیش را از این رو به آن کند...
_ بریم بیرون؟!!
+ گفتم که نه.
_ فقط همین امشب...
+ حتی حوصلهی خودمم ندارم چه برسی شلوغی.
_ منم برای اینکه از کسلی در بیای گفتم.
یه هفته ست از خونه بیرون نیومدی!
نفسش را کلافه بیرون فرستاد و گفت...
+ ساعت چند؟!!
_ نیم ساعت دیگه جلو درم میبینمت.
و تماس را قطع کرد.
برای چند لحظه فقط صدای تیک تاک ساعت و سکوت سنگین اتاق شنیده میشد.
به سختی خودش را از تخت جرا کرد و بی هدف به سمت آینه قدیش رفت.
دستش را لای موهای پر پشتش برد و به عقب هدایتشان کرد.
نفسش را با صدا بیرون فرستاد و به سمت کمدش رفت.
بعد از پوشیدن لباس چند پیس از عطر محبوبش زد که صدای بوق ماشین آمد.
به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد.
ماشین یونگی جلوی در بود.
سریع گوشی اش را از روی میز برداشت و در جیبش گذاشت و به سمت در رفت.
در ماشین نشست.
بعد از کمی خوش و بش کردن با یونگی به راه افتادند.
جونگکوک مدام از یونگی سوال میکرد که کجا دارند میروند؟!!
ولی دریغ از جواب.
+ کجا داریم میریم؟!!
_ میفهمی.
+ میدونم.
ولی اگه الان بگی بهتره.
_ چقدر فک میزنی بابا رسیدیم!
و ماشین توقف کرد.
متعجب به بیرون خیره شد.
جلوی یک کافه بیلیارد نگه داشته بود.
به سمت یونگی برگشت و گفت...
+ خب؟!!
_ خب دیگه بیا بریم.
+ من که زیاد بلد نیستم!
_ منم نیاوردمت مسابقه بدی.
اوردمت تا یکم خوش بگذرونیم.
و از ماشین پیاده شدند.
به محض ورود به آن سالن همهی نگاه ها به سمتشان پرتاب شد.
چند نفر دور میز بودند ، چند نفر روی مبل های مشکی چرمی نشسته بودند ، چند نفر فنجان قهوه به دست داشتند و اما...
یک نفر دست به سینه به دیوار تکیه داده بود.
نگاهش دقیق به نگاه جونگکوک گره خورده بود.
با اینکه در آن فضا معذب بود ولی بی اختیار به آن مرد خیره شده بود.
نگاهش تیز ، منطقی و حساب شده بود.
ادامه دارد...
²⁵ لایک
qart : ²
{ جونگکوک }
روی تخت توی اتاق تاریک که تنها نور ملایم ماه روشنش کرده بود لم داده بود.
یک دستش زیر سرش بود و با دست دیگری گوشی را به گوشش چسبانده بود.
یونگی ، بهترین دوستش درخواستی از او داشت که نمیدانست قرار از زنگدیش را از این رو به آن کند...
_ بریم بیرون؟!!
+ گفتم که نه.
_ فقط همین امشب...
+ حتی حوصلهی خودمم ندارم چه برسی شلوغی.
_ منم برای اینکه از کسلی در بیای گفتم.
یه هفته ست از خونه بیرون نیومدی!
نفسش را کلافه بیرون فرستاد و گفت...
+ ساعت چند؟!!
_ نیم ساعت دیگه جلو درم میبینمت.
و تماس را قطع کرد.
برای چند لحظه فقط صدای تیک تاک ساعت و سکوت سنگین اتاق شنیده میشد.
به سختی خودش را از تخت جرا کرد و بی هدف به سمت آینه قدیش رفت.
دستش را لای موهای پر پشتش برد و به عقب هدایتشان کرد.
نفسش را با صدا بیرون فرستاد و به سمت کمدش رفت.
بعد از پوشیدن لباس چند پیس از عطر محبوبش زد که صدای بوق ماشین آمد.
به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد.
ماشین یونگی جلوی در بود.
سریع گوشی اش را از روی میز برداشت و در جیبش گذاشت و به سمت در رفت.
در ماشین نشست.
بعد از کمی خوش و بش کردن با یونگی به راه افتادند.
جونگکوک مدام از یونگی سوال میکرد که کجا دارند میروند؟!!
ولی دریغ از جواب.
+ کجا داریم میریم؟!!
_ میفهمی.
+ میدونم.
ولی اگه الان بگی بهتره.
_ چقدر فک میزنی بابا رسیدیم!
و ماشین توقف کرد.
متعجب به بیرون خیره شد.
جلوی یک کافه بیلیارد نگه داشته بود.
به سمت یونگی برگشت و گفت...
+ خب؟!!
_ خب دیگه بیا بریم.
+ من که زیاد بلد نیستم!
_ منم نیاوردمت مسابقه بدی.
اوردمت تا یکم خوش بگذرونیم.
و از ماشین پیاده شدند.
به محض ورود به آن سالن همهی نگاه ها به سمتشان پرتاب شد.
چند نفر دور میز بودند ، چند نفر روی مبل های مشکی چرمی نشسته بودند ، چند نفر فنجان قهوه به دست داشتند و اما...
یک نفر دست به سینه به دیوار تکیه داده بود.
نگاهش دقیق به نگاه جونگکوک گره خورده بود.
با اینکه در آن فضا معذب بود ولی بی اختیار به آن مرد خیره شده بود.
نگاهش تیز ، منطقی و حساب شده بود.
ادامه دارد...
²⁵ لایک
- ۴۹۹
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط