گرچه می‌گفتند و

گرچه می‌گفتند و
می‌گفتم شب بلند و
زندگی در واپسینِ عمر کوتاه است!
اما در ضمیرِ من ، یقین فریاد می‌زد:
همتی کُن در صبوری،
صبح در راه است...
صبح در راه است، باور داشتم این را
صبح بر اسب سپیدش تند می‌تازد
وین شبِ شب، رنگ می‌بازد.
صبح می‌آید و من،
در آینه موی سپیدم را
شانه خواهم کرد..
قصه‌ٔ بیدادِ شب را با سپیدِ صبحدم
افسانه خواهم کرد...
دیدگاه ها (۱)

عشق کودتایی در کیمیای تن استو عصیانی شجاعانهبر یکنواختی همه ...

🍂 گاهی آدم جُرات گوش دادنِ بعضی آهنگ ها را ندارد ..حذفشان هم...

اگه دست تو بوددستم تو جیبم نبود.....ً

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط