Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 57
ولادیمر چند لحظه به مجسمه نگاه کرد.... انگار کلمهها توی ذهنش راه میرفتند و نمیشدند بیرون
ولادیمر«چون نمیخواستم فراموشت کنم...»
ایزابلا«فراموش کنی چی رو؟»
ولادیمر«اینکه یه وقتی یه نفر توی دنیا بود که ازم نمیترسید و بهم یاد داد شاید هنوزم بتونم آدم باشم!»
ایزابلا به مجسمه نگاه کرد،بالهای سنگی فرشته در نور خورشید میدرخشید... صورتش دقیق نبود،نمیشد تشخیص داد شبیه کیه...ولی انگار...
ایزابلا«صورتش... صورت منه؟»
ولادیم«سعی کردم شبیه باشه.. ولی خیلی دقیق نشد»
ایزابلا نزدیکتر رفت... دستش را روی شیشه سرد پنجره گذاشت
ایزابلا«۲۲ سال پیش... تو فقط ۸ سالت بود، چطور یادت میومد من چه شکلی بودم؟»
ولادیمر«چون فقط تو توی ذهنم بودی... بقیه همه محو شدن...پدرم، مادرم، آدمایی که کشتم، آدمایی که منو کشتند... همه رفتند ولی تو موندی!»
ایزابلا برگشت،به چشمهای ولادیمر نگاه کرد، همان چشمهای سیاه سرد....ولی پشت سردیش، یه چیزی میچرخید، چیزی که شبیه خاطره بود... شبیه بچگی....شبیه اون روز مهدکودک...
ایزابلا«و حالا که من برگشتم... مجسمه رو چیکار میکنی؟»
ولادیمر«میمونه....تا یادم بیاره اگه یه روز دوباره بری... منتظر کی بودم...»
ایزابلا«نمیرم!»
ولادیمر«قول میدی؟»
ایزابلا«قول میدم!»
ولادیمر چند قدم بهش نزدیکتر شد...دستش رو دراز کرد و انگشتاش رو زیر چانه ایزابلا گذاشت و سرش رو بالا آورد
ولادیمر«دوست دارم بدونم توی این یک شب... نظرت درباره من عوض شد؟»
ایزابلا«...آره!»
ولادیمر«به چه سمتی؟»
ایزابلا«به سمتی که میبینم زیر اون سردی، یه پسر بچه هنوز زنده اس...همون که دستم رو گرفت که گریه نکنم!»
ولادیمر دستش رو پایین آورد چ نگاهش رو برگردوند به مجسمه...
ولادیمر«اون پسر بچه رو من کشتم... سالها پیش....اون فقط یه خاطرست!»
ایزابلا«اگه کشته بودیش، این مجسمه رو نمیساختی...اگه کشته بودیش، ۲۲ سال منتظر نمیموندی....هنوز زنده است،فقط قایم شده پشت اون سردی که خودت ساختی....»
سکوت سنگینی فضا رو پر کرد...ولادیمر چیزی نگفت....فقط ایستاد..... ایزابلا هم در سکوت به مجسمه خیره شده بود که یهو کشیده شد و قبل از اینکه بفهمه چی شده ل꙳ب هاش به ل꙳ب های ولادیمر قفل شد.........
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 57
ولادیمر چند لحظه به مجسمه نگاه کرد.... انگار کلمهها توی ذهنش راه میرفتند و نمیشدند بیرون
ولادیمر«چون نمیخواستم فراموشت کنم...»
ایزابلا«فراموش کنی چی رو؟»
ولادیمر«اینکه یه وقتی یه نفر توی دنیا بود که ازم نمیترسید و بهم یاد داد شاید هنوزم بتونم آدم باشم!»
ایزابلا به مجسمه نگاه کرد،بالهای سنگی فرشته در نور خورشید میدرخشید... صورتش دقیق نبود،نمیشد تشخیص داد شبیه کیه...ولی انگار...
ایزابلا«صورتش... صورت منه؟»
ولادیم«سعی کردم شبیه باشه.. ولی خیلی دقیق نشد»
ایزابلا نزدیکتر رفت... دستش را روی شیشه سرد پنجره گذاشت
ایزابلا«۲۲ سال پیش... تو فقط ۸ سالت بود، چطور یادت میومد من چه شکلی بودم؟»
ولادیمر«چون فقط تو توی ذهنم بودی... بقیه همه محو شدن...پدرم، مادرم، آدمایی که کشتم، آدمایی که منو کشتند... همه رفتند ولی تو موندی!»
ایزابلا برگشت،به چشمهای ولادیمر نگاه کرد، همان چشمهای سیاه سرد....ولی پشت سردیش، یه چیزی میچرخید، چیزی که شبیه خاطره بود... شبیه بچگی....شبیه اون روز مهدکودک...
ایزابلا«و حالا که من برگشتم... مجسمه رو چیکار میکنی؟»
ولادیمر«میمونه....تا یادم بیاره اگه یه روز دوباره بری... منتظر کی بودم...»
ایزابلا«نمیرم!»
ولادیمر«قول میدی؟»
ایزابلا«قول میدم!»
ولادیمر چند قدم بهش نزدیکتر شد...دستش رو دراز کرد و انگشتاش رو زیر چانه ایزابلا گذاشت و سرش رو بالا آورد
ولادیمر«دوست دارم بدونم توی این یک شب... نظرت درباره من عوض شد؟»
ایزابلا«...آره!»
ولادیمر«به چه سمتی؟»
ایزابلا«به سمتی که میبینم زیر اون سردی، یه پسر بچه هنوز زنده اس...همون که دستم رو گرفت که گریه نکنم!»
ولادیمر دستش رو پایین آورد چ نگاهش رو برگردوند به مجسمه...
ولادیمر«اون پسر بچه رو من کشتم... سالها پیش....اون فقط یه خاطرست!»
ایزابلا«اگه کشته بودیش، این مجسمه رو نمیساختی...اگه کشته بودیش، ۲۲ سال منتظر نمیموندی....هنوز زنده است،فقط قایم شده پشت اون سردی که خودت ساختی....»
سکوت سنگینی فضا رو پر کرد...ولادیمر چیزی نگفت....فقط ایستاد..... ایزابلا هم در سکوت به مجسمه خیره شده بود که یهو کشیده شد و قبل از اینکه بفهمه چی شده ل꙳ب هاش به ل꙳ب های ولادیمر قفل شد.........
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۴۶۸
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط