رمان گناه عشق
رمان گناه عشق❌🍷
پارت: ۸
همینطور که از پله ها میومدم پایین؛ دیدم درب حیاط بازشد و ارسلان توی چارچوب در نمایان شد. یامادر فیسامورس این با چه سرعتی اومد؟ با سرعت نور هم نمیتونه اینقدر زود بیاد. با داد ارسلان از افکار پریدم.
ارسلان: شاااااااااایاااااااااااانننننننننننن. چه غلطی میکنی.
شایان: عه. س.. للم. مگه سرکارنبودی؟
ارسلان: مگه من به تو نگفتم به خدمتکارای من کاری نداشته باش؟
شایان: ای بابا. ارسلان بیه تو رو خدا چقدر گیر میدی.
ارسلان: شایلن من نمیزارم با عمانتی های مردم این کثافت کاریارو بکنی.
شایان: اععع. حالا شدن عمانتی های مردم. به ما که رسید در آسمون بسته شد. 😑
ارسلان: همیشه عمانتی بودن. من مثل تو لا*شی نیستم
شایان: اینو نمیدی. نه.
ارسلان: نهه.
شایان: پس یک چیز بهتر میخوام.
ارسلان: تاچی باشه
شایان؛ اشاره ای به من کرد و گفت:............
پارت: ۸
همینطور که از پله ها میومدم پایین؛ دیدم درب حیاط بازشد و ارسلان توی چارچوب در نمایان شد. یامادر فیسامورس این با چه سرعتی اومد؟ با سرعت نور هم نمیتونه اینقدر زود بیاد. با داد ارسلان از افکار پریدم.
ارسلان: شاااااااااایاااااااااااانننننننننننن. چه غلطی میکنی.
شایان: عه. س.. للم. مگه سرکارنبودی؟
ارسلان: مگه من به تو نگفتم به خدمتکارای من کاری نداشته باش؟
شایان: ای بابا. ارسلان بیه تو رو خدا چقدر گیر میدی.
ارسلان: شایلن من نمیزارم با عمانتی های مردم این کثافت کاریارو بکنی.
شایان: اععع. حالا شدن عمانتی های مردم. به ما که رسید در آسمون بسته شد. 😑
ارسلان: همیشه عمانتی بودن. من مثل تو لا*شی نیستم
شایان: اینو نمیدی. نه.
ارسلان: نهه.
شایان: پس یک چیز بهتر میخوام.
ارسلان: تاچی باشه
شایان؛ اشاره ای به من کرد و گفت:............
- ۳.۷k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط