باز هم مردم

باز هم مردم
در این کوچه هایِ مملو از تو
راه می روند و لگد می کنند خاطراتِ کفش هایمان را؛
چکه هایِ بستنیِ آب شده در دستم، گاهی وقفه ای میانِ زمین و کفش هایشان میزند...
و فکر میکنند؛
عجب آدم بی فرهنگی...
نمیدانند که من محوِ تو،
نفس کشیدن را هم فراموش میکنم
چه رسد به....
دیدگاه ها (۳)

وسعتِ غریبی ست عشقبی پروا،آرام مثل باد لابلای موهایت می پیچد...

آدمیزاد اگر کمی حرف حساب میفهمیدکه این همه شاعر بی سواد نداش...

ادیسون اگر می دانست سال ها بعد میان این همه تاریکی، که حتی ب...

می آید روزی که در تراس خانه ات،روی صندلی دسته دار نشسته ای و...

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

از دلِ روزهایی که نفس در سینه‌ام به تنگ آمده، هنوز گاهی به ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط