✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت۲۱۸ (⁠♡)


بغلم رو که تازه آروم گرفته بود تکون دادم.
اي جونم..
خيلي کوچولو و ناز بود..
يه لباس سرهمي بنفش روشن پوشیده بود..
موهاي طلايي خوشگلي داشت که به پدرش شبیه نبود..
ياد عكس توي خونه دنیل افتادم..
الهي..خيلي شبيه مادرش دایاناست..
با نورا کوچولو که پیرهنم رو چسبیده بود رو صندلي جلو
نشستم.
نفسم از اضطراب بد بیرون و تو میشد..
شکمم از استرس درد گرفته بود..
ناديا تند گفت تو دوست دختر عمو جیمین‌ه ؟ مضطرب به در خونه خیره شدم و غرق فکر گفتم اره
عزیزم..
با ذوق گفت عمو قراره ببرتمون شهربازي؟
و با شیرین زبوني گفت: اخه عمو اون شب
قول داد باز بیاد ببرتمون شهربازي..
گنگ که دیر شده بود برگشتم نگاش کردم و مهربون گفتم کي عزيزم؟ نادیا اون شب دیگه اون شب که عمو جیمین دستش درد
گرفته بود. گنگ چشمامو باريك كردم.
اون شب که دستش..
در خونه باز شدن و جیمز با اخم اومد بیرون.
نادیا با شوق گفت عمو جیمین ..
و قبل اینکه بتونم جلوشو بگیرم پیاده شد و دوید سمت
جیمین و سریع خودشو انداخت تو بغل جیمین ..
جیمین گرفته دست سالمش رو روي سر برادرزاده اش که
کمرشو چسبیده بود کشید
خداروشکر که سالمه.. خيلي نگرانش بود..
اون يکي دستش رو در حالیکه غرق خون بود بالا گرفته
بود.
اخ خداا..خيلي خون از دست داده بود..
دلم آشوب بود براش..
نادیا رو آورد سمت ماشین و در پشت رو براش باز کرد و وقتي نشست در رو بست و خودش با صورت گرفته و داغوني پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد. گرفته به عروسك توي بغلم نگاه کرد.
نگران گفتم: دستت..
نذاشت ادامه بدم و تلخ گفت: خوبم..
و و دندنه عقب گرفت که دیدم جوزف دويد جلوي ماشين. سریع گفتم مثل اینکه..کارت داره..
گنگ به روبروش نگاه کرد و ماشین رو نگه داشت.
از دیدن جوزف نفسش رو شدید و کلافه بیرون
گفت: پیاده نشین
و پیاده شد.
جیمین و جوزف هر دو عصبي و کلافه با هم مشغول بحث
شدن..
كمر عروسك توي بغلم رو نوازش کردم.
بحثشون بالا گرفت.
میترسیدم دعواشون شه...
واي خداا...
واسه امروز تکمیلم... خودت كمك كن
نادیا ترسیده گفت: عمو و بابا..دارن دعوا میکنن؟
سریع گفتم نه عزیز دلم..دارن صحبت میکنن.. یه دفعه جوزف اومد سمت ماشین و در سمت من رو باز
نادیا ترسیده گفت: عمو و بابا..دارن دعوا میکنن؟
سریع گفتم نه عزیز دلم... دارن صحبت میکند
یه دفعه جوزف اومد سمت ماشین و در سمت من رو باز کرد و عصبی گفت: بدینش به من خانوم..
ودخترشو از بغلم کشید.
تند و هول به جیمین نگاه کردم.
گرفته و اشفته دندوناشو قفل کرده بود و دستش رو روي کاپوت گذاشته بود و به دیوار خیره بود..
جوزف در سمت من کوبید و در عقب رو باز کرد و دست
نادیا رو کشید.
ناديا ناراضي گفت نه.. من نمیام..من میخوام با عمو جیمین
برم
دیدگاه ها (۳)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۹ (⁠♡)جوزف عصبي گفت: نادیا ا...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۲۰ (⁠♡)بهت زده نگاش کردم آسم....

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۷ (⁠♡)بلند و پردرد زار میزد ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۶ (⁠♡)جیمین سرفه اي زد و ناا...

وکیل اقای جئون

جادویی عشق part ۶۶دستش رو روی نیم رخم گذاشت و خودشو از روي ص...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط