𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟑


چند لحظه سکوت..
برای اولین بار..
حتی تهیونگ هم حرفی برای گفتن نداشت
اشکای شفافی که صورت دخترک را بیشتر براق میکرد ، دوباره ریخته بودن
دخترک سرش را پایین انداخت و آب بینیشو بدون سر و صدای اضافی بالا داد


ورا : ببخشید ....یکم حالم خوب نیس لطفا تنهام بزارین

تهیونگ : ناهار خوردی ؟!


مغز ورا برای لحظه ای هنگ کرد
یعنی چی ؟!!!

اصلا چه ربطی به موضوع حال داشت ...؟
دخترک با تعجب سرشو بلند کرد و با چشمای از کاسه در اومده به تهیونگ نگاه کرد
وقتی تهیونگ قیافه رگبار از تعجب دخترک را دید دوباره نیشخند رو لباش پهن شد


ورا از جمله تهیونگ واقعا در شوک بود
سریع حالت چهرشو تغییر داد و اشکاشو پاک کرد
اما هنوز اون تعجب در ذهنش نقش داشت


ورا : نه راستش....میخواستم برم بخورم

تهیونگ : خب بیا باهم بریم بخوریم


ورا زیاد با جنس مخالف غذا نمی‌خورد اما....قبول کرد


ورا : باشه ..
.
.
.
.
.
.
.
.
گچ ورا روی نیمکت نشسته بود و تهیونگ هم روبروش..
تهیونگ غذا خوردن بود اما ورا نه...چرا ؟
چون غذا چندش بنظر می‌رسید

ادامه دارد‌...
دیدگاه ها (۳)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟒چون غذا چندش بنظر می‌ر...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟓ورا : آها..فهمیدمتهیون...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟐دخترک اشکایی که روی گو...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟏سرشو بلند کرد و با معن...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟗کایرا : اره بابا....فق...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟎ورا مات مونده بود و با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط