تکپارتی از جیمین
تکپارتی از جیمین
One touch
جشن تولد بهترین دوستت بود برای همین تو رو هم به جشن تولدش دعوت کرده بود...
اصلا حوصله رفتن نداشتی اما بخاطر اینکه دوستت ناراحت نشه مجبور شدی قبول کنی
از جات بلند شدی و سمت کمدت رفتی... لباسی به رنگ طوسی انتخاب کردی... رنگ تم تولد دوستت...
لباس تنت کردی و ارایش ملیحی انجام دادی... کارت دعوت و به همراه لوازم شخصیت برداشتی به سمت پارکینگ راه افتادی
با اجازه بادیگاردها وارد محوطه مهمونی شدی... دوستت به محض رسیدن دوان دوان به سمتت اومد و محکم بغلت کرد
هانا: به به ات خانم... فکر کردم دیگه نمیای دختر، داشتم ناامید میشدم
در جوابش تو هم محکم بغلش کردی
ات: مگه میشه تولد بهترین دوستم، کسی که از بچگی در تمامی شرایط کنارم بوده نیام، عمرااا ... اینارو ولش کن دختر... تولدت مبارک باش، ارزوی بهترینها رو برات دارم
دوستت خنده ای کرد و سپس تشکری کرد...
دستت محکم گرفت به سمت کاناپه های وسط سالن کشید
هانا: ات دنبالم بیا... میخوام شخص مهمی بهت معرفی کنم
کنجکاو شده بودی... معمولا دوستت زیاد با کسی گرم نمی گرفت... حتما فرد مهمیه که قراره باهاش حرف بزنی اما زمانی که نگاهت به نگاهش گره خورد، همه چیز تغییر کرد
تموم خاطرات خوب و بد هردوتون مثل یک فیلم از ناخوداگاه مغزت گذر کرد و وارد چشمات و سپس قلبت شد که هنوزم زخمش التیام پیدا نکرده بود
با زور لبخند زدی...
نمی خواستی دوستت از این ماجرا بویی ببره، بنابراین دست تو برای سلام کردن به سمتش دراز کردی...
وقتی کف دستاش نوک انگشتات حس کرد ضربان قلبت اوج گرفت... دقیقا همون حسی که همیشه بهش داشتی...
فکر می کردی با فراموش کردنش همه چیز درست میشه اما نشد که نشد...
معلومه که نمیشه... عشق که بازی نیست، حسه... دست خود ادم نیست، میاد و وارد قلبت میشه و کل وجودت فرا می گیره...
ادم عاشق هیچوقت مثل قبل نمیشه... هیچوقت
دستت به زور از دستاش بیرون کشیدی...
کادوی تولد داخل جایگاه روی میز گذاشتی و نامه خداحافظی نوشتی... طاقت درد دوباره نداشتی...
نمی خواستی بازم اون حس مزخرف تجربه کنی پس رفتی، جایی که همیشه ارومت میکرد
رودخونه...
به درد و دل هات گوش می داد... همیشه... بدون هیچ قضاوتی...
روان و اروم تموم درد و ناراحتیت با خودش می برد و به جاش پاکی و سبکی بر جای می گذاشت
اون شب برگشتی، اروم و راحت بی انکه بدانی جسمت هنوز کنار رودخونه، رو زمین سرد و بی روح خوابیده...
پایان
One touch
جشن تولد بهترین دوستت بود برای همین تو رو هم به جشن تولدش دعوت کرده بود...
اصلا حوصله رفتن نداشتی اما بخاطر اینکه دوستت ناراحت نشه مجبور شدی قبول کنی
از جات بلند شدی و سمت کمدت رفتی... لباسی به رنگ طوسی انتخاب کردی... رنگ تم تولد دوستت...
لباس تنت کردی و ارایش ملیحی انجام دادی... کارت دعوت و به همراه لوازم شخصیت برداشتی به سمت پارکینگ راه افتادی
با اجازه بادیگاردها وارد محوطه مهمونی شدی... دوستت به محض رسیدن دوان دوان به سمتت اومد و محکم بغلت کرد
هانا: به به ات خانم... فکر کردم دیگه نمیای دختر، داشتم ناامید میشدم
در جوابش تو هم محکم بغلش کردی
ات: مگه میشه تولد بهترین دوستم، کسی که از بچگی در تمامی شرایط کنارم بوده نیام، عمرااا ... اینارو ولش کن دختر... تولدت مبارک باش، ارزوی بهترینها رو برات دارم
دوستت خنده ای کرد و سپس تشکری کرد...
دستت محکم گرفت به سمت کاناپه های وسط سالن کشید
هانا: ات دنبالم بیا... میخوام شخص مهمی بهت معرفی کنم
کنجکاو شده بودی... معمولا دوستت زیاد با کسی گرم نمی گرفت... حتما فرد مهمیه که قراره باهاش حرف بزنی اما زمانی که نگاهت به نگاهش گره خورد، همه چیز تغییر کرد
تموم خاطرات خوب و بد هردوتون مثل یک فیلم از ناخوداگاه مغزت گذر کرد و وارد چشمات و سپس قلبت شد که هنوزم زخمش التیام پیدا نکرده بود
با زور لبخند زدی...
نمی خواستی دوستت از این ماجرا بویی ببره، بنابراین دست تو برای سلام کردن به سمتش دراز کردی...
وقتی کف دستاش نوک انگشتات حس کرد ضربان قلبت اوج گرفت... دقیقا همون حسی که همیشه بهش داشتی...
فکر می کردی با فراموش کردنش همه چیز درست میشه اما نشد که نشد...
معلومه که نمیشه... عشق که بازی نیست، حسه... دست خود ادم نیست، میاد و وارد قلبت میشه و کل وجودت فرا می گیره...
ادم عاشق هیچوقت مثل قبل نمیشه... هیچوقت
دستت به زور از دستاش بیرون کشیدی...
کادوی تولد داخل جایگاه روی میز گذاشتی و نامه خداحافظی نوشتی... طاقت درد دوباره نداشتی...
نمی خواستی بازم اون حس مزخرف تجربه کنی پس رفتی، جایی که همیشه ارومت میکرد
رودخونه...
به درد و دل هات گوش می داد... همیشه... بدون هیچ قضاوتی...
روان و اروم تموم درد و ناراحتیت با خودش می برد و به جاش پاکی و سبکی بر جای می گذاشت
اون شب برگشتی، اروم و راحت بی انکه بدانی جسمت هنوز کنار رودخونه، رو زمین سرد و بی روح خوابیده...
پایان
- ۱.۴k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط