p25
با خوابیدنم همون کابوس تکرار شد طناب طلایی و فریاد بلند یک مرد هنوز هم صحنه ها تار بود و نمیتونستم واضح بفهمم اون فرد کی بود
با جیغی کوتاه از خواب پریدم قلبم به شدت میکوبید وقلب داخل ویال که از لباسم بیرون آمده بود هم با همان شدت میکوبید سریع ویال را درون لباسم قرار دادم
تام از خواب بیدار شد :چت شده والریا نصفه شبی چرا جیغ میزنی
با استرس سریع گفتم:چیزی نیست فقط یه خواب بود همین
با حس گز گز شدن دستم بهش چشم دوختم زخمی که کف دستم رو رنگین کرده بود در حال بسته شدن بود
تام زیر چشمی و متفکر به دستم خیره شده بود
بهش گفتم :نمیدونم دلیلش چیه به نظرت به خاطر اینه که توی یه محیط جادویی قرار دارم یعنی شمام همینجوری هستید ؟
تام گفت :این چیزی نیست که برای ما اتفاق بیفته دانش آموز عجیب غریب
بهش چشم غره ای رفتم و گفتم : خودت عجیبی پسره ی تسخیر شده
تام با پوزخند گفت : فعلا که همون پسر تسخیر شده بهت یاد داد از جادوت استفاده کنی
بهش گفتم : خیلی خودخواهی میدونستی تام
اونم گفت : میدونستی تو هم خیلی رو مخی پرنسس والریا
دوباره پرنسس خطابم کرده بود یعنی چی آخه
بهش گفتم :ساکت شو ریدل بگیر بخواب تا دعوامون نشده همین دخمه رو هم بگیرن ازمون پرتمون کنن همونجایی که جنابعالی موش رو قرار دادی تا منو گیر بندازی
تام گفت : اگه همچین چیزی رو نمیگفتم که الان جنابعالی وسط جنگل تاریک بودی
حرصم گرفته بود بهش گفتم : تو چرا آنقدر رو مخی
پوزخندی زد و گفت : فکر کنم تا همین الان از این رو مخی به خاطر اینکه تونستی از جادوی بلا استفاده ات کار بکشی تشکر کردی
بهش گفتم : ببین بیا صلح کنیم تا صبح بعدش که از اینجا در اومدم میدونم چه جوری از پست بر بیام آقای ریدل مغرور
تام گفت : میبینیم پرنسس والریا
و روش رو به سمت دیوار کرد و خوابید اما من خوابم نمیبرد ویال رو یواشکی از لباسم بیرون آوردم نیمه سیاه آن کمی بیشتر شده بود نمیدونستم نماد چیه اما چیزی درونم میگفت این یه نماد شومه اون رو درون لباسم گذاشتم و روی زمین دراز کشیدم و با خودم گفتم : مامانی میبینی دخترت تونست از جادوش استفاده کنه اما میدونی آرزوی دخترت بیشتر از اینه دخترت دلش میخواد خانواده اش بپذیرنش دخترت دلش میخواد روح تو رو سر بلند کنه مامانی امیدوارم هر جا که هستی خوش باشی اما تو هم برام آرزو های خوب بکن مامانی این پسری که اینجاست رو میبینی خیلی رو مخه اما کمکم کرد جادوم رو کشف کنم مامانی برای اونم آرزو های خوب بکن کم کم آروم شدم و دوباره به خواب رفتم
ادامه دارد.....
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️
با جیغی کوتاه از خواب پریدم قلبم به شدت میکوبید وقلب داخل ویال که از لباسم بیرون آمده بود هم با همان شدت میکوبید سریع ویال را درون لباسم قرار دادم
تام از خواب بیدار شد :چت شده والریا نصفه شبی چرا جیغ میزنی
با استرس سریع گفتم:چیزی نیست فقط یه خواب بود همین
با حس گز گز شدن دستم بهش چشم دوختم زخمی که کف دستم رو رنگین کرده بود در حال بسته شدن بود
تام زیر چشمی و متفکر به دستم خیره شده بود
بهش گفتم :نمیدونم دلیلش چیه به نظرت به خاطر اینه که توی یه محیط جادویی قرار دارم یعنی شمام همینجوری هستید ؟
تام گفت :این چیزی نیست که برای ما اتفاق بیفته دانش آموز عجیب غریب
بهش چشم غره ای رفتم و گفتم : خودت عجیبی پسره ی تسخیر شده
تام با پوزخند گفت : فعلا که همون پسر تسخیر شده بهت یاد داد از جادوت استفاده کنی
بهش گفتم : خیلی خودخواهی میدونستی تام
اونم گفت : میدونستی تو هم خیلی رو مخی پرنسس والریا
دوباره پرنسس خطابم کرده بود یعنی چی آخه
بهش گفتم :ساکت شو ریدل بگیر بخواب تا دعوامون نشده همین دخمه رو هم بگیرن ازمون پرتمون کنن همونجایی که جنابعالی موش رو قرار دادی تا منو گیر بندازی
تام گفت : اگه همچین چیزی رو نمیگفتم که الان جنابعالی وسط جنگل تاریک بودی
حرصم گرفته بود بهش گفتم : تو چرا آنقدر رو مخی
پوزخندی زد و گفت : فکر کنم تا همین الان از این رو مخی به خاطر اینکه تونستی از جادوی بلا استفاده ات کار بکشی تشکر کردی
بهش گفتم : ببین بیا صلح کنیم تا صبح بعدش که از اینجا در اومدم میدونم چه جوری از پست بر بیام آقای ریدل مغرور
تام گفت : میبینیم پرنسس والریا
و روش رو به سمت دیوار کرد و خوابید اما من خوابم نمیبرد ویال رو یواشکی از لباسم بیرون آوردم نیمه سیاه آن کمی بیشتر شده بود نمیدونستم نماد چیه اما چیزی درونم میگفت این یه نماد شومه اون رو درون لباسم گذاشتم و روی زمین دراز کشیدم و با خودم گفتم : مامانی میبینی دخترت تونست از جادوش استفاده کنه اما میدونی آرزوی دخترت بیشتر از اینه دخترت دلش میخواد خانواده اش بپذیرنش دخترت دلش میخواد روح تو رو سر بلند کنه مامانی امیدوارم هر جا که هستی خوش باشی اما تو هم برام آرزو های خوب بکن مامانی این پسری که اینجاست رو میبینی خیلی رو مخه اما کمکم کرد جادوم رو کشف کنم مامانی برای اونم آرزو های خوب بکن کم کم آروم شدم و دوباره به خواب رفتم
ادامه دارد.....
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️
- ۹.۷k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط