Dizziness
❄️Dizziness❄️
P5
~سلام ، کوک تویی؟؟ خطت رو عوض کردی؟!
_ آره . . . دیگه با وجود لانا سراغی از ما نمیگیری . . .
~ هعی . . . داداش سینگلی درکم نمیکنی . . .
_ اتفاقا دارم از سینگلی درمیام . . .
~ واقعا؟! طرف کی هست حالا که چشم جونگکوکی مارو گرفته؟؟
_ قضیه اونجوری که فکر میکنی نیست ، پدر بزرگم مجبورم کرد . . .
~ نگو که دختره . . .
جونگکوک آهی کشید و ادامه داد :
_ آره . . . جونگسونه . . .
~ و . . . واقعا؟؟
_آره . . . به هر حال واسه امشب برنامه ای نداری؟؟
~ خب راستش میخوام با لانا برم بیرون
_ منم میخوام جونگسون و ببرم شهربازی . . . میخوای با لانا بیای؟
~ خب اوکیه ، چه ساعتی؟
_ ساعت پنج خوبه؟
~ اوکیه . . . میبینمت
_ بای
.
.
.
+ چیشد؟؟
_ میاد
+ خب خوبه ، فقط واسه شهربازی رفتن الان زود نیست؟؟
_ بهتره اول بریم بار؟
+ آخه سگ الان میره مست کنه؟
_ اووو . . . خب کافه چطوره؟
+ اوکیه . . . ولی یجوریه . . .
_ بیخیال ما قرار نمیزاریم . . .
کوک رفت بالا تا لباس عوض کنه . . .
ویوی جونگسون
قرار؟! ولی اصلا منظور من این نبود( بچه پاکه😂) نکنه که میخواد . . . ولش کن اصلا فکر کردن نداره که . . . همینجوری درحال کلنجار رفتن با خودم بودم که کوک اومد پایین . . . چند لحظه مات و مبهوت موندم . . .
_ یعنی انقدر چشم گیرم؟
+ چیمیگی تو ! چرا چرت و پرت میگی روانی ! ( بیخیال فقط قبول کن جونگسونشی😃)
_باشه حالاااا ، بریم سوار شیم . . .
میرن بیرون و سوار ماشین میشن و توی راه هیچ مکالمه ای بینشون صورت نمیگیره . . . و بالاخره میرسن به کافه . . .
+عه ، این که کافه ی دوستمهه
_واقعا؟! اینجا پاتوق منو تهیونگه . . .
+ پس یه امروز و میتونی از زیر هزینه کافه دادن در بری
_ از این به بعد همیشه بیایم اینجا . . .
+ اوهوم . . . بریم تو
(آروم وارد کافه میشن)
°سلام آقای جئون خوشاومـ . . . (حرف دختر با دیدن دوست قدیمیش نیمه کاره موند ... )
° جونگسون خودتییی؟!
+سلامممم
(الا جونگسون رو بغل میکنه)
°خوبیی؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت !!!
+ منممم
_ عاممم ، ببخشید خانوما اگه احوال پرسی تون تموم شد که . . .
° راستی شما دوتا چرا باهم اومدین؟! (نگاه شک دار)
+ خب راستش . . .
_ من و جونگسون قراره ازدواج کنیم . . .
( گونه های جونگسون بی اختیار سرخ میشه )
° . . .
شرایط :
لایک : ۶
کامنت : ۴
P5
~سلام ، کوک تویی؟؟ خطت رو عوض کردی؟!
_ آره . . . دیگه با وجود لانا سراغی از ما نمیگیری . . .
~ هعی . . . داداش سینگلی درکم نمیکنی . . .
_ اتفاقا دارم از سینگلی درمیام . . .
~ واقعا؟! طرف کی هست حالا که چشم جونگکوکی مارو گرفته؟؟
_ قضیه اونجوری که فکر میکنی نیست ، پدر بزرگم مجبورم کرد . . .
~ نگو که دختره . . .
جونگکوک آهی کشید و ادامه داد :
_ آره . . . جونگسونه . . .
~ و . . . واقعا؟؟
_آره . . . به هر حال واسه امشب برنامه ای نداری؟؟
~ خب راستش میخوام با لانا برم بیرون
_ منم میخوام جونگسون و ببرم شهربازی . . . میخوای با لانا بیای؟
~ خب اوکیه ، چه ساعتی؟
_ ساعت پنج خوبه؟
~ اوکیه . . . میبینمت
_ بای
.
.
.
+ چیشد؟؟
_ میاد
+ خب خوبه ، فقط واسه شهربازی رفتن الان زود نیست؟؟
_ بهتره اول بریم بار؟
+ آخه سگ الان میره مست کنه؟
_ اووو . . . خب کافه چطوره؟
+ اوکیه . . . ولی یجوریه . . .
_ بیخیال ما قرار نمیزاریم . . .
کوک رفت بالا تا لباس عوض کنه . . .
ویوی جونگسون
قرار؟! ولی اصلا منظور من این نبود( بچه پاکه😂) نکنه که میخواد . . . ولش کن اصلا فکر کردن نداره که . . . همینجوری درحال کلنجار رفتن با خودم بودم که کوک اومد پایین . . . چند لحظه مات و مبهوت موندم . . .
_ یعنی انقدر چشم گیرم؟
+ چیمیگی تو ! چرا چرت و پرت میگی روانی ! ( بیخیال فقط قبول کن جونگسونشی😃)
_باشه حالاااا ، بریم سوار شیم . . .
میرن بیرون و سوار ماشین میشن و توی راه هیچ مکالمه ای بینشون صورت نمیگیره . . . و بالاخره میرسن به کافه . . .
+عه ، این که کافه ی دوستمهه
_واقعا؟! اینجا پاتوق منو تهیونگه . . .
+ پس یه امروز و میتونی از زیر هزینه کافه دادن در بری
_ از این به بعد همیشه بیایم اینجا . . .
+ اوهوم . . . بریم تو
(آروم وارد کافه میشن)
°سلام آقای جئون خوشاومـ . . . (حرف دختر با دیدن دوست قدیمیش نیمه کاره موند ... )
° جونگسون خودتییی؟!
+سلامممم
(الا جونگسون رو بغل میکنه)
°خوبیی؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت !!!
+ منممم
_ عاممم ، ببخشید خانوما اگه احوال پرسی تون تموم شد که . . .
° راستی شما دوتا چرا باهم اومدین؟! (نگاه شک دار)
+ خب راستش . . .
_ من و جونگسون قراره ازدواج کنیم . . .
( گونه های جونگسون بی اختیار سرخ میشه )
° . . .
شرایط :
لایک : ۶
کامنت : ۴
- ۶۴
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط