باﺑﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ میخوند

باﺑﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ میخوند
بچش گف ﺑﺎﺑﺎ بیا ﺑﺎﺯﯼ؟
ﺑﺎﺑﺎ ﮐﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ نداشت یه ﺗﯿﮑﻪ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﮐﻪ ﻧﻘﺸﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻮﺩﺭﻭ ﺗﯿﮑﻪ ﺗﯿﮑﻪ کردبهش گف ﻓﮑﺮﮐﻦ ﭘﺎﺯﻟﻪ ﺩﺭﺳﺘﺶ ﮐﻦ
ﭼﻨﺪدقیقه ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺭﺳﺘﺶ کرد,
ﺑﺎﺑﺎ گفت ﺗﻮﮐﻪ ﻧﻘﺸﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﺑﻠﺪﻧﯿﺴﺘﯽ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺭﺳتﺶ ﮐﺮﺩﯼ ؟
بﭽﻪ گف ﺍﺩﻣﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﺻﻔﺤﻪ ﺭﻭدرست ﮐﺮﺩﻡ دنیا خودش درست شد
دیدگاه ها (۱۰)

زندگی همهمه مبهمی از ردشدن خاطره هاست .هرکجا خندیدیم زندگانی...

پرندگانم را آزاد کردم ، زیرا فهمیدم»نداشتن«تنها راه از دست ن...

این دنیا را به آنانی هدیه میکنم کهبه خیالشان دنیا فقط برای آ...

ﺯﻧﺪﮔﻲﻫﻴﭻﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺑﻦبست نمیرسدکافیست چشم باز کنیم و راههای گشود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط