دوست ندارم که ببینید

دوست ندارم که ببینید
چشم در سر دارم
و می توانم راه بروم
و نمی خواهم پرسشهای تان را پاسخ دهم
نمی خواهم سرگرم تان کنم
نمی خواهم که سرگرمم کنید
یا ناخوشم کنید
یا سخنی بگویید
نمی خواهم دوست تان بدارم
نمی خواهم نجات تان بدهم

بازوهایتان را نمی خواهم
شانه هایتان را نمی خواهم
من خودم را دارم
شما خودتان را دارید

بگذاریم همه چیز همین طور بماند

چارلز بوکوفسکی
دیدگاه ها (۲)

عشق مندرآنجا چیزی جز سایه نیستجاییکه من وتودررویایماندستادست...

اگر عاشقانه هوادار یاری،اگر مخلصانه گرفتار یاری،اگر آبرو می ...

ای ســـیب ســـرخ غلت زنان در مســــیر رودیک شهر تا به من برس...

Hope' is the thing with feathers—That perches in the soul—An...

نمیبخشمت p.8

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط