Like Swan 🦢

Like Swan 🦢
#like_swan
#𝑃𝑇20
ویو هویج:
روز بعد، مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.
صدای حرف زدن بچه‌ها از راهروها می‌اومد و هرکس دنبال کار خودش بود.
ات کنار پنجره نشسته بود و دفترش رو ورق می‌زد که صدای آشنایی از کنارش بلند شد.
+ ات.
سرش رو بالا آورد. لی یان روبه‌روش ایستاده بود.
= هوم؟
لی یان دستش رو پشتش پنهان کرده بود.
+ یه چیزی برات دارم.
ات ابروهاش رو بالا انداخت.
= برای من؟
+ آره.
لی یان یه بسته‌ی کوچیک رو جلو آورد.
ات با تعجب گرفتش.
= این چیه؟
+ بازش کن.
ات با کنجکاوی کاغذ دورش رو باز کرد.
چشم‌هاش که به چیزی داخلش افتاد، روشن شد.
یک کتاب بود. جلدش ساده اما خیلی قشنگ بود.
ات چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
= وای...
لی یان لبخند زد.
+ یادته توی کتاب‌فروشی گفتی جلد قشنگ امتیاز محسوب می‌شه؟
ات سرش رو بلند کرد.
= تو واقعاً یادت مونده؟!
+ بعضی چیزا رو خوب یادم می‌مونه.
ات خندید زد.
= ممنون.
+ امیدوارم خوشت بیاد.
= حتماً.
لی یان به لبخندش نگاه کرد.
+ پس یعنی انتخابم خوب بوده؟
ات کتاب رو بالا آورد.
= فعلاً قابل قبولی.
لی یان خندید.
+ باز شروع کردی؟
= زیادی ذوق نکن.
هر دو خندیدن. اما چند متر اون‌طرف‌تر... نامجون درست از جلوی کلاس رد می‌شد.
اول صدای خنده رو شنید. نگاهش ناخودآگاه سمت کلاس رفت. و همون‌جا ایستاد.
ات کتابی رو توی دستش گرفته بود. لی یان روبه‌روش ایستاده بود و لبخند می‌زد. نامجون برای چند ثانیه فقط نگاه کرد.
کتاب. هدیه. لبخند ات.
همه‌چیز خیلی ساده بود. خیلی معمولی شایدم یکم صمیمی تر.
اما چیزی توی سینه‌ی نامجون فشرده شد. نگاهش روی کتاب موند. «هدیه داده.»
دستش ناخودآگاه دور پوشه‌ای که دستش بود محکم شد. بعد یاد حرف اومی افتاد.
«ممکنه فرصتتو از دست بدی.» فکش کمی سفت شد.
اما فقط یک ثانیه.
بعد چهره‌اش دوباره بی‌احساس شد. سرفه ای کرد و راه افتاد و وارد کلاس شد.
صدای قدم‌هاش باعث شد ات سرش رو بلند کنه.
لبخندش هنوز روی صورتش بود.
= استاد.
نامجون فقط سر تکون داد.
_ بشینید.
ات کمی مکث کرد. بعد نشست.
نامجون برگه‌های روی میز رو مرتب کرد.
_ کتاب‌ها رو باز کنید، ات کتابش رو باز کرد.
اما چند ثانیه بعد متوجه شد نامجون حتی یک بار هم به سمتش نگاه نکرده. عجیب بود. خیلی عجیب.
تا همین چند روز پیش، وقتی ات چیزی می‌پرسید، نامجون با حوصله جواب می‌داد.
گاهی حتی خودش ازش می‌پرسید فهمیده یا نه.
اما امروز...هیچی. فقط درس. فقط تخته.
فقط صدای خشک و رسمی استاد. حقیقت این بود که نامجون با خودش گفت اگه ات از لی یان خوشش میاد پس بهتره که ازشون دوری کنه. ات دستش رو بالا برد.
= استاد؟
نامجون بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
_ بله؟
= این قسمت رو متوجه نشدم.
نامجون چند ثانیه مکث کرد. بعد به سمت تخته رفت.
_ صفحه‌ی بعد، مثال دوم رو ببینید.
ات نگاهش کرد.
= آره ولی...
نامجون برگشت سمتش.
_ اگر هنوز متوجه نشدی، بعد از کلاس بیا تا توضیح بدم.
ات آهسته گفت:
= باشه...
نامجون دوباره برگشت سمت تخته. ات چند ثانیه بهش خیره موند.
چرا اینجوری حرف می‌زنه؟این سوال تو ذهن ات طنین انداز شد.... زنگ خورد.
بچه‌ها شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
ات هنوز سر جاش میخکوب شده بود بود.
نامجون برگه‌هاش رو جمع می‌کرد. ات بالاخره جلو رفت.
= استاد؟
_ بله؟
= میشه اون قسمت رو توضیح بدین؟
نامجون به ساعتش نگاه کرد.
_ الان باید برم دفتر.
ات کمی جا خورد.
= آها...
نامجون پوشه‌اش رو برداشت.
_ فردا بیا.
= باشه.
نامجون بدون حرف دیگه‌ای از کلاس خارج شد.
ات همون‌جا موند. اومی که از دور همه‌چیز رو دیده بود، به سمتش اومد.
~ چته؟
ات نگاهش کرد.
= هیچی.
~ مطمئنی؟
= آره.
اومی نگاهی به در کلاس انداخت.
~ پس چرا قیافت این شکلیه؟
ات آه کشید.
= نامجون...
اومی ابرو بالا انداخت.
~ استاد نامجون؟
ات سریع گفت:
= آره دیگه!
اومی لبخند کوچیکی زد.
~ بینتون چی شده دوباره؟
ات شونه بالا انداخت.
= هیچی. فقط...حس می‌کنم این چند روز یه جوری شده.
~ چه جوری؟
= نمی‌دونم.
ات به در نگاه کرد.
= قبلاً وقتی باهاش حرف می‌زدم... نمی‌دونم، راحت‌تر بود.
اومی لبخندش رو جمع کرد.
~ شاید سرش شلوغه.
ات سر تکون داد.
= شاید.
اما خودش هم این جواب رو باور نکرده بود.
ویو نامجون:
نامجون پشت میزش نشسته بود. برگه‌ها جلویش پخش بودن. اما حتی یکی‌شون رو نمی‌خوند.
چشمش روی یک خط ثابت مونده بود.
صدای خنده‌ی ات هنوز توی ذهنش بود.
همون لحظه‌ای که کتاب رو گرفته بود. همون لبخندی که به لی یان زده بود. نامجون چشم‌هاش رو بست.
_ مسخره‌ست...
دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
_ چرا من باید به یه کتاب حسودی کنم؟
جوابی نداشت.
مشکل کسی بود که کتاب رو داده بود.
نامجون صندلیش رو عقب کشید و بلند شد.
از پنجره حیاط مدرسه رو نگاه کرد.
چند دانش‌آموز پایین بودن. و بعد... ات رو دید.
مجبورم بزارم کامنتا😑
دیدگاه ها (۱۷)

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇21ویو هویج:کلاس تموم شده بود و بیشتر ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

Like Swan 🦢#like_swan#𝑃𝑇19ویو هویج:_ دایی... تو از ات خوشت م...

Like swan🦢#like_swan PT 18 ویو هویجی: خونه ی نامجون: شباومی ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇24ویو هویج:حیاط مدرسه شلوغ بود.زنگ تف...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇16ویو هویج:چند روز از ورود لی یان به ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇15ویو هویج: یک هفته گذشت.یک هفته‌ای ک...

Like Swan 🦢#like_swan#𝑃𝑇17ویو هویج:نامجون نمی‌دونست دقیقاً ا...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇23ویو هویج:نامجون از وقتی ات از دفترش...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 7ویو ات:روز دوم مدرسه بود و من از هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط