ما زیاد از شکستهایمان حرف نمیزنیم مگر اینکه قرار باشد

ما زیاد از شکست‌هایمان حرف نمی‌زنیم؛ مگر این‌که قرار باشد از موفقیت‌های بعدش بگوییم. همیشه شکست‌ها باید اولین گام موفقیت و پیروزی باشند. انگار خودشان تجربه کاملی نیستند. شاید برای همین داستان شکست‌ها برای من جذاب‌تر است؛ چون موفقیت اغلب یک الگوی تکراری دارد. آدم‌ها در داستان موفقیت‌شان به‌هم شبیه‌ترند؛ اما در داستان شکست‌ها هر کسی راه خودش را رفته. جزئیات شخصی‌شده‌ در روایت شکست، مرز باریک ما با دیگران است. وقتی به شکست‌های خودم فکر می‌کنم و به این‌که چطور در جنگ نابرابر با دنیا و جبری که در لحظه‌ی جنگیدن ازش خبر نداشته‌ام، سپر انداخته‌ام و کوتاه آمده‌ام و در یأسی فرو رفته‌ام که نتیجه‌ی پذیرش شکست است، خودم را بهتر می‌فهمم. شکست‌ها همیشه هم برای این نیستند که عبرت بگیریم و بفهمیم جاده‌ی موفقیت از کدام طرف است، گاهی نقش‌شان فقط تجربه حس شکست است. انگار تنگ بلورینی درست وسط سینه‌ات متلاشی شود. و بعد هر چه تکه‌هایش را جمع کنی، باز هم این‌جا و آن‌جا چیزهایی بماند برای این‌که گاهی در میان هیاهوی شلوغ‌ترین روزها، وقتی طیفی از رنگ‌های نارنجی و سرخ از کرانه‌های آسمان، آبی‌ها را بدرقه‌ کرده‌اند و تو با تماشایشان نفهمی غم‌انگیزند یا شادی‌بخش، آن شکست را به یاد بیاوری و یک تکه نازک از بلورش در دلت فرو شود و باز بپرسی این یادآوری غم‌انگیز است یا شادی‌بخش؟
دیدگاه ها (۱)

حس خوبیهوقتی یه نفر جزئیاتی رودر مورد تو به یاد میارهکه خودت...

با یه فنجون چای گرم، وسط یه زمستون سرد، دست و پای پوشیده و ی...

گاهی باید آدم یک دلخوشی داشته باشد !باید یک دلخوشی باشد تا چ...

آدم بدون عشق نمیتواند زندگانی کند!این را من میدانم.این را نه...

سناریو لیان اس کندیبخش اول ورود به اسپانیالیان کندی مأمور وی...

سناریو لیان کندیResident Evil بخش اول: ورود به اسپانیالیان ک...

skz

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط