↩امـــروزدلــم برای داشتنــت↪ پـــرکه نـــه

↩امـــروزدلــم برای داشتنــت↪ پـــرکه نـــه
↙پـــرپـــرمیـــزنــد↘
↫بـــــرای بـودنـــت↬
⇜بـــرای اغـــوشت اینـــکه ســــرم رابـــگذارم روی شـانـه ات⇝ ↙بعــــدببـــینی کــه چطـورباهمـــین شـــانه ات ارام میشـــوم
↩ امـــروزدلــم خیـــلی تــــــورامیـخـواهد...↪
دیدگاه ها (۱)

↰ بتـــرس از روزی کـــه↱ ⇇ اوج گیــردادنـای عشقـت بـشـه ⇊ ...

↙سختـــه تــوفکــرایـــن بــاشــی کـه دست ســـردت بـزاری تــ...

↩دلــم هـــوس یــک دوسـت کــرده↪ ↙یــــک رفیــــق شــش دان...

↩گــاهــــی نــدانســـته↪ ↙ازیـــــــک نفـــربتــــــی درســ...

پرسه در جنگل.... غروب...باران ریزی شروع شده بود.ات کنار پنجر...

ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.نسیم آرامی میان درخت‌های با...

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

[ #وطنِ ] من آغوشِ توست... من از تمامِ این شهر فقط دلم برا...

پرسه در جنگلدرِ کتابخانه آرام باز شد.کوک وارد شد.کت مشکی‌اش ...

پرسه در جنگل... شب...عمارت آرام و ساکت بود.ات روی کاناپه نشس...

ات: چرا اینجوری نگام می‌کنی؟کوک: چون هنوز دارم باور می‌کنم.ا...

پرسه در جنگل... شب...باران هنوز آرام روی شیشه‌های عمارت می‌ب...

پرسه در جنگل... صبح...نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌ها داخل اتا...

پرسه در جنگل... عصر...نسیم خنکی میان درخت‌های باغ می‌وزید.ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط