like swan 🦢
like swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇 7
ویو ات:
روز دوم مدرسه بود و من از همون صبح حس خوبی بهش نداشتم. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، فقط مدرسه اصولاً حس خوبی به من نمیداد. مخصوصاً وقتی میدونستم قراره چند ساعت دیگه سر کلاس ریاضی بشینم.نمیدونم از اینکه نامجون معلممونه خوشحال باشیم یا ناراحت.
وقتی وارد کلاس شدم، اومی طبق معمول آخر کلاس نشسته بود و با چندتا از بچهها حرف میزد. کنارش نشستم.
= صبح بخیر میمون.
~ صبح بخیر چهارچشمی.
= من چرا هنوز باهات دوستم؟
~ چون عاشقمی.
= برو بمیر.
~ تو هم همینطور.
زنگ خورد و چند ثانیه بعد نامجون وارد کلاس شد.
همون کت و شلوار مرتب همیشگی، همون عینک و همون قیافهی جدی. چند نفر از دخترها به محض وارد شدنش ساکت شدن. یکیشون خیلی آروم به دوستش گفت:
/ اومد...
من چشمام رو چرخوندم. واقعاً نمیفهمیدم چرا اینا انقدر ذوق میکنن. نامجون کتابش رو روی میز گذاشت.
_ خب، درس دیروز رو ادامه میدیم.
هنوز چند دقیقه از شروع کلاس نگذشته بود که اومی دستش رو بالا برد. نامجون نگاهش کرد.
_ بله؟
اومی با قیافهای کاملاً جدی گفت:
~ استاد، من یه سؤال خیلی مهم دارم.
_ بپرس.
~ چرا ریاضی وجود داره؟
چند نفر از بچهها خندیدن.
منم سرم رو پایین انداختم که نامجون خندهم رو نبینه.
نامجون چند ثانیه به اومی نگاه کرد.
_ سؤال دیگهای؟
~ بله.
_ بفرمایید.
~ چرا شما انقدر خوشتیپین؟
کلاس منفجر شد از خنده. چشمام گرد شد.
= اومی!
نامجون فقط یه نفس عمیق کشید.
_ آقای آکیرا...
~ بله استاد؟
_ اگر یک بار دیگه وسط کلاس حرف بیربط بزنی، از کلاس میری بیرون.
اومی لبخند زد.
~ چشم استاد.
یکی از پسرها از ته کلاس گفت:
_ استاد، با اومی کاری نداشته باشین، همیشه همینطوریه.
نامجون خیلی خونسرد برگشت سمتش.
_ شما هم میخوای همراهش بری؟
پسر سریع صاف نشست.
_ نه استاد.
چند نفر خندیدن.
اومی زیر لب گفت:
~ ترسوندیشون.
نامجون شنید.
_ شما هم خیلی زود خوشحال نشو. دفعهی بعد واقعاً
میفرستمت بیرون.
~ چشم.
این بار اومی واقعاً ساکت شد. حدود نیم ساعت بعد، نامجون یه سؤال روی تخته نوشت.
_ ات، حلش میکنی؟
با شنیدن اسمم سرم رو بالا آوردم.
= من؟
_ بله، شما.
به سؤال نگاه کردم. چند ثانیه گذشت. بعد دوباره نگاه کردم.
= استاد...
_ بله؟
= من فکر کنم این سؤال از من خوشش نمیاد.
چند نفر خندیدن. نامجون لبخند کوچیکی زد.
_ بیا پای تخته.
با بیمیلی بلند شدم و رفتم سمت تخته. چند دقیقه تلاش کردم، ولی آخرش به یه جواب کاملاً اشتباه رسیدم. نامجون کنارم ایستاد.
_ این قسمت رو اشتباه رفتی.
= میدونستم.
_ پس چرا همین رو نوشتی؟
= میخواستم مطمئن شم.
چند نفر خندیدن. نامجون سرش رو تکون داد.
_ بشین. برات توضیح میدم.
بعد از اینکه برگشتم سر جام، نامجون با حوصله دوباره روش حل سؤال رو توضیح داد.
این بار واقعاً فهمیدم.
= آهااا... اینجوری.
اومی از کنارم آروم گفت:
~ ببین چه با حوصله برات توضیح میده.
با آرنج زدم بهش.
= اومی، خفه شو.
نامجون نگاه کوتاهی به اومی انداخت.
_ چیزی گفتی؟
~ نه استاد.
_ خوبه.
اومی لبخندش رو قایم کرد. تا آخر کلاس دیگه تقریباً ساکت موند. وقتی زنگ خورد، دخترهای کلاس دور میز نامجون جمع شدن و هرکدوم یه سؤال بیربط میپرسیدن تا توجهشو جلب کنن، قسم میخورم کم مونده بود بالا بیارم.
من و اومی از کلاس بیرون اومدیم. اومی با خنده گفت:
~ دیدی؟
= چی؟
~ داییم برای تو خصوصی توضیح داد.
= خب معلمه. وظیفهشه.
~ آره جون خودت.
= اومی...
~ باشه بابا.
دستش رو کشیدم و با هم از راهرو رد شدیم.
چند ساعت بعد:
ویو ات:
بعد از مدرسه همراه اومی رفتم خونهشون.
همین که وارد شدیم، اومی کیفش رو روی مبل پرت کرد و خودش هم کنارش افتاد.
~ خب خانوم شاگرد ممتاز...
= چی میخوای؟
~ امروز دایی من خیلی با حوصله برات توضیح داد.
= چون من بلد نبودم.
~ برای بقیه هم همینقدر وقت میذاره؟
= نمیدونم.
اومی لبخند زد.
~ به نظرم باید بیشتر حواست به خودت باشه.
= چرا؟
~ چون دایی داره بین زندایی آیندمو و بقیهی دانشآموزا فرق میذاری.
چشمام گرد شد.
= اومیییی!
~ ها؟ من فقط دارم واقعیت رو میگم.
=تو غلط میکنی! اون معلمه و من شاگردشم!
~ فعلاً.
= فعلاً چیه؟!
~ هیچی.
بالش رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
خندید و جاخالی داد.
~ خشونت نکن زندایی.
= یه بار دیگه بگی زندایی، خودت رو میفرستم بیرون.
~ ولی اینجا کلاس نیست خونه ی توعم نیست
اومی زد زیر خنده. همون لحظه صدای نامجون از راهرو اومد:
_ من برگشتم.
هر دومون ساکت شدیم.
ــــ
انتظار حمایت دارم 😃💔
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#like_swan
𝑃𝑇 7
ویو ات:
روز دوم مدرسه بود و من از همون صبح حس خوبی بهش نداشتم. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، فقط مدرسه اصولاً حس خوبی به من نمیداد. مخصوصاً وقتی میدونستم قراره چند ساعت دیگه سر کلاس ریاضی بشینم.نمیدونم از اینکه نامجون معلممونه خوشحال باشیم یا ناراحت.
وقتی وارد کلاس شدم، اومی طبق معمول آخر کلاس نشسته بود و با چندتا از بچهها حرف میزد. کنارش نشستم.
= صبح بخیر میمون.
~ صبح بخیر چهارچشمی.
= من چرا هنوز باهات دوستم؟
~ چون عاشقمی.
= برو بمیر.
~ تو هم همینطور.
زنگ خورد و چند ثانیه بعد نامجون وارد کلاس شد.
همون کت و شلوار مرتب همیشگی، همون عینک و همون قیافهی جدی. چند نفر از دخترها به محض وارد شدنش ساکت شدن. یکیشون خیلی آروم به دوستش گفت:
/ اومد...
من چشمام رو چرخوندم. واقعاً نمیفهمیدم چرا اینا انقدر ذوق میکنن. نامجون کتابش رو روی میز گذاشت.
_ خب، درس دیروز رو ادامه میدیم.
هنوز چند دقیقه از شروع کلاس نگذشته بود که اومی دستش رو بالا برد. نامجون نگاهش کرد.
_ بله؟
اومی با قیافهای کاملاً جدی گفت:
~ استاد، من یه سؤال خیلی مهم دارم.
_ بپرس.
~ چرا ریاضی وجود داره؟
چند نفر از بچهها خندیدن.
منم سرم رو پایین انداختم که نامجون خندهم رو نبینه.
نامجون چند ثانیه به اومی نگاه کرد.
_ سؤال دیگهای؟
~ بله.
_ بفرمایید.
~ چرا شما انقدر خوشتیپین؟
کلاس منفجر شد از خنده. چشمام گرد شد.
= اومی!
نامجون فقط یه نفس عمیق کشید.
_ آقای آکیرا...
~ بله استاد؟
_ اگر یک بار دیگه وسط کلاس حرف بیربط بزنی، از کلاس میری بیرون.
اومی لبخند زد.
~ چشم استاد.
یکی از پسرها از ته کلاس گفت:
_ استاد، با اومی کاری نداشته باشین، همیشه همینطوریه.
نامجون خیلی خونسرد برگشت سمتش.
_ شما هم میخوای همراهش بری؟
پسر سریع صاف نشست.
_ نه استاد.
چند نفر خندیدن.
اومی زیر لب گفت:
~ ترسوندیشون.
نامجون شنید.
_ شما هم خیلی زود خوشحال نشو. دفعهی بعد واقعاً
میفرستمت بیرون.
~ چشم.
این بار اومی واقعاً ساکت شد. حدود نیم ساعت بعد، نامجون یه سؤال روی تخته نوشت.
_ ات، حلش میکنی؟
با شنیدن اسمم سرم رو بالا آوردم.
= من؟
_ بله، شما.
به سؤال نگاه کردم. چند ثانیه گذشت. بعد دوباره نگاه کردم.
= استاد...
_ بله؟
= من فکر کنم این سؤال از من خوشش نمیاد.
چند نفر خندیدن. نامجون لبخند کوچیکی زد.
_ بیا پای تخته.
با بیمیلی بلند شدم و رفتم سمت تخته. چند دقیقه تلاش کردم، ولی آخرش به یه جواب کاملاً اشتباه رسیدم. نامجون کنارم ایستاد.
_ این قسمت رو اشتباه رفتی.
= میدونستم.
_ پس چرا همین رو نوشتی؟
= میخواستم مطمئن شم.
چند نفر خندیدن. نامجون سرش رو تکون داد.
_ بشین. برات توضیح میدم.
بعد از اینکه برگشتم سر جام، نامجون با حوصله دوباره روش حل سؤال رو توضیح داد.
این بار واقعاً فهمیدم.
= آهااا... اینجوری.
اومی از کنارم آروم گفت:
~ ببین چه با حوصله برات توضیح میده.
با آرنج زدم بهش.
= اومی، خفه شو.
نامجون نگاه کوتاهی به اومی انداخت.
_ چیزی گفتی؟
~ نه استاد.
_ خوبه.
اومی لبخندش رو قایم کرد. تا آخر کلاس دیگه تقریباً ساکت موند. وقتی زنگ خورد، دخترهای کلاس دور میز نامجون جمع شدن و هرکدوم یه سؤال بیربط میپرسیدن تا توجهشو جلب کنن، قسم میخورم کم مونده بود بالا بیارم.
من و اومی از کلاس بیرون اومدیم. اومی با خنده گفت:
~ دیدی؟
= چی؟
~ داییم برای تو خصوصی توضیح داد.
= خب معلمه. وظیفهشه.
~ آره جون خودت.
= اومی...
~ باشه بابا.
دستش رو کشیدم و با هم از راهرو رد شدیم.
چند ساعت بعد:
ویو ات:
بعد از مدرسه همراه اومی رفتم خونهشون.
همین که وارد شدیم، اومی کیفش رو روی مبل پرت کرد و خودش هم کنارش افتاد.
~ خب خانوم شاگرد ممتاز...
= چی میخوای؟
~ امروز دایی من خیلی با حوصله برات توضیح داد.
= چون من بلد نبودم.
~ برای بقیه هم همینقدر وقت میذاره؟
= نمیدونم.
اومی لبخند زد.
~ به نظرم باید بیشتر حواست به خودت باشه.
= چرا؟
~ چون دایی داره بین زندایی آیندمو و بقیهی دانشآموزا فرق میذاری.
چشمام گرد شد.
= اومیییی!
~ ها؟ من فقط دارم واقعیت رو میگم.
=تو غلط میکنی! اون معلمه و من شاگردشم!
~ فعلاً.
= فعلاً چیه؟!
~ هیچی.
بالش رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
خندید و جاخالی داد.
~ خشونت نکن زندایی.
= یه بار دیگه بگی زندایی، خودت رو میفرستم بیرون.
~ ولی اینجا کلاس نیست خونه ی توعم نیست
اومی زد زیر خنده. همون لحظه صدای نامجون از راهرو اومد:
_ من برگشتم.
هر دومون ساکت شدیم.
ــــ
انتظار حمایت دارم 😃💔
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
- ۶۰۶
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط