هوا هنوز کامل روشن نشده بود که آسا از خواب بیدار شد.

هوا هنوز کامل روشن نشده بود که آسا از خواب بیدار شد.

دست‌هاش هنوز کمی درد می‌کرد، اما بانداژ رو محکم بست و لباس کارش رو پوشید.

مادربزرگش هنوز خواب بود، صدای نفس‌های آرامش توی اتاق پیچیده بود.

آسا بی‌صدا از خانه بیرون زد، نفس عمیقی کشید و راه قصر رو در پیش گرفت.

صبح دهکده ساکت بود. مه ملایمی روی زمین نشسته بود و صدای پرنده‌ها از دور شنیده می‌شد.

وقتی به دروازه قصر رسید، نگهبان‌ها با دیدنش در رو باز کردند. یکی از اون‌ها با تعجب به دست‌هاش نگاه کرد اما چیزی نگفت.

آسا وارد حیاط قصر شد. کار امروز شروع شده بود، خدمتکارها هرکدوم مشغول بودن.

او نفس عمیقی کشید و رفت تا کارش را از سر بگیرد.
آسا داشت کف یکی از سالن‌ها رو جارو می‌زد که صدای پرانرژی و گرم هوپی از اون‌طرف حیاط اومد:

«صبح همگی بخیر!»

صدای قدم‌هاش همزمان با نور ملایمی که پشت سرش افتاده بود، وارد شد.

چندتا از خدمتکارها با لبخند تعظیم کردن. هوپی همیشه با همه خوش‌رفتار بود.

نگاهش روی جمع چرخید تا اینکه چشمش به آسا افتاد.

لبخند زد و جلو اومد: «تو... دستات بهترن؟»

آسا که جا خورده بود، سریع از جاش بلند شد: «بله، ممنونم... خیلی بهترن.»

هوپی با نگاهی مهربون گفت: «خوبه. تهیونگ بعضی وقتا زیادی جدیه. امیدوارم نترسیده باشی.»

آسا لبخند کوچیکی زد اما چیزی نگفت.

هوپی گفت: «اگر دوباره درد گرفت، به جین بگو. اون از همه بهتر بلده چطور درمان کنه.»

بعد هم رو به بقیه گفت: «امروز خورشید حسابی هوای کار داره، تنبلی نکنید!»
و با همون انرژی مثبت، به راهش ادامه داد.
هوپی بعد از خوش‌و‌بش با خدمتکارها، به سمت داخل قصر رفت تا بقیه برادراش رو بیدار کنه.

مثل همیشه با صدای بلند و پرانرژی، در اتاق‌ها رو می‌زد:

«وقتشه بیدار شید! خورشید منتظر نمی‌مونه!»

بعضی‌ها غر می‌زدن، بعضی‌ها هم با لبخند بیدار می‌شدن.

تهیونگ، مثل همیشه، ساکت و بی‌حرف از اتاق بیرون اومد.

آروم از راهرو گذشت و به سالن غذاخوری رسید.

نشست روی یکی از صندلی‌ها کنار میز بلند چوبی.

نگاهش بی‌احساس بود، انگار هنوز ذهنش درگیر خواب یا فکرای دیگه‌ست.

گوشی‌اش رو از جیبش درآورد و بی‌صدا روی میز گذاشت، بعد آرنج‌هاشو روی میز تکیه داد و مشغول نگاه کردن صفحه شد.

نور ملایم صبح از پنجره‌ها روی صورتش افتاده بود. سکوت کوتاهی بین او و فضای اطرافش بود، سکوتی که همیشه با تهیونگ همراه بود.
دیدگاه ها (۲)

آسا داشت سطل آب رو به طرف باغ پشتی می‌برد که صدایی آشنا از پ...

سوزی و آسا مشغول تمیز کردن اطراف سالن غذاخوری بودن.همزمان صد...

مادرجون با لبخند خسته‌ای گفت: «بیا شام بخوریم، گرسنه‌ت میشه....

وقت تمیزکاری آسا در قصر امروز زودتر از همیشه تمام شد.بعد از ...

رمان مافیای من (پارت 1)من رزی ام سال آخر دانشگاهمه خب بریم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط