سالها دل غرق آتش بود وخاکستر نداشت

سالها دل غرق آتش بود وخاکستر نداشت
باز کردم این صدف رابارها گوهر نداشت

از تهی دستی قناعت پیشه کردم سالها
زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت

هرکجا رفتم به استقبالم آمدبی کسی
عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت

بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی
قصه سرگشتگی هایت مگر آخر نداشت

سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق
هیچ دستی این امانت را ز دوشم بر نداشت

کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام
آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت

آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد
گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت
دیدگاه ها (۳)

همه شب چشم شدم، اشک شدم ............ریزش یک کوه شدم ،ناله ی ...

کودکی که لنگه کفشش را دریا از او گرفته بودروی ساحل نوشت دریا...

قصه ی تنهایـــی امهر شبتکرار میشود...پناه آخـــرم باشدر فصلد...

‌"سایه ها"روزی می رسدانسان همه چیزش را گم می کندو آخرتر از ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط