از زخم زبان پروا دل بی تـاب را

از زخم زبان پروا دل بی تـاب را
مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را

تیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زور
از زمین تشنه بیرون شد نباشد آب را

جوهر ذاتی است مستغنی ز نور عاریت
روغنی حاجت نباشد گوهر شب تاب را

قامت خم زندگی را می کند پا در رکاب
می گذارد پل در آتش نعل این سیلاب را

می کند فکر متین کج بحث را کوته زبان
از کجی زور نهنگ آرد برون قلاب را

لب ز حرف شکوه بستن تلخ دارد کام من
وقت زخمی خوش که بیرون می دهد خوناب را

دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم
مشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را

نقد خود را نسیه می سازد ز کوته دیدگی
با چراغ آن کس که جوید گوهر شب تاب را

سینه خود صائب از گرد کدورت پاک کن
صاف اگر با خویش خواهی سینه احبـاب را

#صائب_تبریزی
@sherenoo
دیدگاه ها (۴)

آقا اجازه ؟ شعر من هست آب بابا یادش بخیر... من ، کودکی و تاب...

﷽《روضه از زبان حضرت بقیة الله الاعظم عج. فرازی از زیارت ناحی...

دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شود / چون حباب از خود کند قال...

جمشید عارفیان

مصطفی علیپور شاعر تنکابنی

خدایا جهان پادشاهی تو راستز ما خدمت آید خدائی تو راستپناه بل...

مُنُم لامرداحمد واعظ زاده منم لامرد ، کویری شوره زارُماصیل و...

کیومرث عباسی قصری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط