پارت سه

پارت سه:
زمستان سوم جنگ سخت تر از همیشه بود.
سرمای سوزان و باران های پی در پی خاک میان نبرد را به گل و خون اغشته کرده بود.
ورونیکا برای کمک به مجروهان به خطوط مقدم فرستاده شده بود، جایی نزدیک. وستای متروکه ای که حالا زیر کنترل نیروهای دشمن بود.

در یک لحطه غفلت، کاروان امدادی شان مورد حمله کمین قرار گرفت. صدای تیر و فریاد، مثل پتکی بر روح ورونیکا کوبیده میشد.
او سعی کرد مجروحی را از زمین بلند کند اما ناگهان دستانش را پشت سرش کشیدند.
دشمنان امده بودند.
اورا با تهدید اسحله بردند.

چند ساعت بعد، خبر اسارت ورونیکا و بقیه سربازا به گوش تئودر رسید.
برای لحظه ای ایستاد. نگاهش میان طوفان و غم و خشم غرق شد.
در چشمانش چیزی شعله ور شد؛ چیزی فراتر از از وظیفه فرمانده بودن. این بار، نجات یک سرباز نبود.
این نجات بخشی از روح خودش بود.


شب هنگام، بدون تاخیر، او تیم کوچکی از نیروهای وفادارش را جمع کرد.
نقشه حمله به اردوگاه دشمن را کشید و خودش پیشاپیش راه افتاد. در دل تاریکی، صدای پای تئودر بر زمین سرد و خیس میکوبید. هیچ چیز نمیتوانست مانعش شود.
دیدگاه ها (۲)

دفترچه خاطرات ورونیکا_۱۴ژانویهایا بگویم دوستت دارمکاش جرئت گ...

پارت چهار: به نظرتون ادامه بدم؟ وقتی به چادری رسید که اسرا د...

پارت دو: جنگ، بی رحم و خسته کننده، ماه هابودکه پاریس واطرافش...

پارت اول: پاریس، شهری که همیشه عطر قهوه تازه و صدای قدم های ...

تئودر لبخند کجی زد. _نه.... فقط خواستم بدونم اماده ای یا نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط