#تکپارتی

#تکپارتی
موضوع:(صبح بعد از راب٫طه)
هیونجین/ا.ت

با احساس حرکت دست هایی روی شکم و کمرت چشمات رو باز کردی و هیونجینی که به آروم ترین شکل ممکن کنارت دراز کشیده بود و با چشم های اغوا‌گرش بهت نگاه میکرد، مواجه شدی..
نگاهی به سر و وضع خودتون انداختی و بعد با به خاطر آوردن شب قبل؛ از روی خجالتت ملافه سفید رنگ رو کشیدی بالاتر و سعی کردی صورتت رو بپوشونی..
با این کارت صدای خنده آرومی از هیونجین رو شنیدی و بعد به طرز خیلی بامزه و کیوتی سرت رو بالا آوردی تا ببینی به چی می‌خنده.

هیونجین: چطور میتونی انقد کیوت و خوردنی باشی؟
ا.ت: تو چطور میتونی انقد غیر مافیایی باشی؟

با شنیدن این حرف چشماش از تعجب درشت شد و بعد دوباره زد زیر خنده..

هیونجین: غیر مافیایی؟ یعنی چی؟
ا.ت: اصن شبیه یه مافیا نیستی! بیشتر شبیه یه پسر بچه ۴ ساله گرسنه شدی که از مامانش غذا میخواد.

لبخند شیطنت آمیزی زد و بعد کمی بیشتر بهت نزدیک شد و گفت:«خب من اگه من الان یه پسر بچه ۴ سالم..پس مامان، من گشنمه باید بهم غذا بدی!»

از لحنش خجالت کشیدی و سعی کردی ازش دور بشی اما اون دستاشو محکم دور کم٫رت حلقه کرد و تورو نزدیک خودش نگه داشت.

هیونجین: کدوم مادری اینطوری از پسرش فرار می‌کنه؟
ا.ت: نه من فرار نکردم من فقط..فقط گرمم بود!

ل٫ب هاش تو فاصله خیلی کمی از گر٫دنت بود..میتونستی گرمای نفس هاش و خ٫یس٫ی ل٫ب هاش رو به خوبی احساس کنی(استغفراللهه اینا چیه من دارم مینویسم؟😱 گردن نمی‌گیرم هاا😃)

هیونجین: اگه گرمته میتونی این ملافه رو از دور خودت باز کنی..
ا.ت: نه مرسی ترجیح میدم تو گرما بمیرم اما اینکارو نکنم☺️

نزدیک گو٫شت شد و یه بو٫سه رو لاله گو٫شت زد و بعد زیر گوشت زمزمه کرد:«الان به اندازه کافی مافیایی شدم؟ من فک نمیکنم یه پسربچه ۴ ساله بتونه اینکارارو بکنه!»
نمیتونستی چیزی بگی..یعنی اصن تواناییش رو نداشتی! اون مرد کاری باهات میکرد که حتی توانایی به زبون آوردن اسم خودت هم از دست بدی..
لم٫س ها و حرف هاش بقدری واست قشنگ و رویایی بود که به این موضوع که همه اینا واقعی هستن شک میکردی.

ا.ت: باشه. قبول تو بچه نیستی، حالا خوب شد؟
هیونجین: اومم شاید..ولی من هنوزم گشنم!
ا.ت: یاا...

دیگه حتی اجازه نفس کشیدن هم بهت نداد و فقط با سرعتی که معلوم نبود از کجا اومده بود، ل٫ب هاش رو روی ل٫ب های کب٫ودت قرار داد و شروع کرد به بوس٫ید٫نت..

End.
(محض اطلاع من اینو گردن نمیگرم☺️)
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۷)

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁸جی‌هوپ رو به ا/ت گفت:جی‌هوپ:ولی مطمئنی ...

سناریو مایکی پارت اخر

تک پارتیا/ت_جینسلام من ا/ت هستم ۲۴ سالمه با جین تازه ازدواج ...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط