تنها در خواب صورتشان را می بینم

تنها در خواب صورتشان را می بینم

بچه هایی که در بچگی با آنها بازی می کردم

لوئیزا با بافته ی موهای ِ قهوه ای اش بر می گردد

آنی با حلقه های زلفش،صمیمی و شیفته.

زمان تنها در خواب از یاد می رود… چه چیز ممکن است

برایشان اتفاق افتاده باشد؟

چه کسی می داند؟ با این حال دیشب مثل آنوقت های ِ دور،

بازی می کردیم و خانه ی عروسکها در پیچ ِ راه پله بود

سالها گردی ِ صاف ِ صورتشان را باریک و شکسته نکرده بود

من چشمهایشان را ملاقات کردم و مهربان یافتم…

آیا آنها هم همینطور خوابم را می بینند؟

(همینطور که من) شگفت زده می شوم

و آیا من هم برایشان کودک هستم؟
دیدگاه ها (۱)

تازگی ها باد که می اید پنجره را نمی بندم می گویم شاید تو در ...

گاهی دلت از سن و سالت میگیرهمیخواهی کودک باشیکودکی که به هر ...

وَ فکر کن اگر تو را دوست نداشتمچه‌ها که داشتمخودم را داشتم ک...

درخت آخرین حرفهایش را با باد زدما در سکوت قدم زدیمهر دو می د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط